English Version
This Site Is Available In English

باید با پیشرفت سریع علم و تکنولوژی هماهنگ شویم

باید با پیشرفت سریع علم و تکنولوژی هماهنگ شویم

جلسه چهارم از دور یازدهم سری کارگاه های آموزشی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی پرند با دستور جلسه"  از سایت؛ فضای مجازی و هوش مصنوعی در کنگره چگونه استفاده کنیم "   و ٱستادی راهنمای محترم مسافر غلامرضا و نگهبانی مسافر پرویز و دبیری مسافر یوسف در روز شنبه مورخه ۲۸ شهریور ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۶/۳۰ آغاز به کار کرد.

 

خلاصه سخنان ٱستاد:


سلام دوستان، غلامرضا هستم، یک مسافر.

خیلی خوشحالم که امروز در خدمت شما هستم. قسمت شد که به واسطه تولد مصطفی عزیز، امروز در این جایگاه قرار بگیرم و خدمت کنم. از آقا پرویز عزیز، گروه مرزبانی و ایجنت محترم تشکر می‌کنم که اجازه دادند در این جایگاه باشم.

دستور جلسه امروز دو بخش دارد؛ یکی هفته سایت و دیگری تولد مصطفی عزیز.

هفته سایت را به تمام خدمتگزاران سایت کنگره ۶۰، به‌خصوص خدمتگزاران شعبه خودمان و قسمت همسفران تبریک می‌گویم. همچنین به میلاد عزیز، یوسف عزیز و مرزبان خبری، آقا مجید، تبریک می‌گویم.

سه سال است که قسمت می‌شود در هفته سایت در جایگاه استاد جلسه قرار بگیرم. قطعاً این موضوع خالی از لطف نیست و حتماً آموزشی برای من دارد. علم و تکنولوژی با سرعت و گستردگی بسیار زیادی در حال پیشرفت است، به‌طوری که گاهی انسان از این پیشرفت عقب می‌ماند.

همه ما می‌دانیم که باید از سایت کنگره ۶۰ استفاده کنیم و شاید نیازی به توضیح بیشتر نباشد، اما اینکه این‌قدر روی استفاده از هوش مصنوعی تأکید می‌شود، حتماً دلیلی دارد. وقتی در فضای مجازی مطالب مختلف را می‌بینم، بیشتر از اینکه درباره استفاده درست از هوش مصنوعی صحبت شود، درباره ترس از هوش مصنوعی و پیشرفت تکنولوژی صحبت می‌شود.

وقتی به این موضوع فکر می‌کردم، دیدم این ترس همیشه وجود داشته است. زمانی که قطار اختراع شد، مردم از آن می‌ترسیدند. وقتی ماشین اختراع شد، ترس وجود داشت. زمانی که تلویزیون آمد، باز هم مردم می‌ترسیدند. این ترس‌ها باعث می‌شد ارتباط انسان با وسایل و تکنولوژی جدید کند شود و در نتیجه، نسبت به کشورهای دیگر عقب بمانیم.

من این ترس را چیزی جز کار نیروهای منفی و نیروهای تاریکی نمی‌دانم. نیروهای منفی اجازه نمی‌دهند انسان رشد کند و از راه‌های مختلف وارد می‌شوند.

چندی پیش با یکی از دوستانم درباره ترس از هوش مصنوعی صحبت می‌کردم. طوری درباره این موضوع صحبت می‌کرد که آدم قانع می‌شد واقعاً باید از هوش مصنوعی ترسید و نباید به سمت آن رفت. می‌گفت هوش مصنوعی زندگی انسان را مختل می‌کند و باعث نابودی انسان می‌شود.

در مورد تمام اختراعات تقریباً چنین صحبت‌هایی وجود داشته است. درباره ماشین هم همین حرف‌ها زده می‌شد. البته هر چیزی که وارد زندگی انسان می‌شود، ممکن است عوارضی هم داشته باشد. حتی دارو را اگر مصرف کنیم، ممکن است یک قسمت از بدن را درمان کند و در قسمت دیگری عوارضی ایجاد کند. اما در نهایت استفاده درست از تکنولوژی یک نیاز است.

اگر به دلیل ترس یا حتی تنبلی، از استفاده از تکنولوژی‌های جدید خودداری کنیم، یک روز به خودمان می‌آییم و می‌بینیم که از جامعه و دنیا عقب مانده‌ایم.

امروز دیگر بی‌سوادی فقط این نیست که کسی خواندن و نوشتن بلد نباشد. آشنایی با فضای مجازی و تکنولوژی هم بخشی از سواد زندگی امروز است. اگر انسان خودش را با این مسائل هماهنگ نکند، ممکن است در آینده جایی برسد که کسی نتواند به او کمک کند و زندگی برایش بسیار سخت شود.

راجع به این قسمت از دستور جلسه تا همین اندازه کافی است صحبت کنم.

اما درباره خدمتگزاران سایت می‌خواهم به یک نکته اشاره کنم. شاید خدمت در سایت خیلی دیده نشود یا کمتر دیده شود، ولی به نظر من درس بسیار بزرگی در خودش دارد.

جناب مهندس در سی‌دی‌ها و آموزش‌هایشان بارها اشاره کرده‌اند که ما برای دو کار به روی زمین می‌آییم؛ یکی آموزش و دیگری خدمت. خودِ خدمت هم آموزش است.

آموزش خدمت در سایت چیست؟

به نظر من یکی از بزرگ‌ترین آموزش‌های خدمت در سایت، بی‌توقع خدمت کردن است. کسانی که در سایت خدمت می‌کنند، ممکن است خیلی دیده نشوند. حتی ممکن است امثال من کم‌لطفی کنیم و سایت را بازدید نکنیم، اما آن‌ها همچنان کار خودشان را انجام می‌دهند و توقعی هم ندارند.

این توقع نداشتن، درس بسیار بزرگی است. انسان باید خیلی روی خودش کار کند تا بتواند بدون توقع از دیگران، وظیفه خودش را انجام دهد.

هر کسی در هر جایگاهی که خدمت می‌کند، حتی در جایگاه پدر و مادر بودن، ممکن است از فرزندانش توقع داشته باشد. در صورتی که من در سی‌دی خانواده ۱ و ۲ از استاد امین یاد گرفتم که من وظیفه خودم را انجام می‌دهم و نباید از خانواده‌ام توقعی داشته باشم.

البته رسیدن به این مرحله بسیار سخت است، اما به نظر من مقدمه این آموزش، همین خدمت‌هایی است که شاید دیده نشوند؛ مثل خدمت در سایت.

کسانی که می‌خواهند این موضوع را تجربه کنند، حتماً در سایت خدمت کنند و لذت آن را ببرند.

 

قسمت دوم؛ تولد یک سال رهایی مسافر مصطفی

 

اما قسمت دوم دستور جلسه، تولد مصطفی عزیز است که به او تبریک می‌گویم.

 

مصطفی راهنماهای زیادی دارد. راهنمای سفر دوم ایشان، علی آقا، ایجنت محترم هستند که به ایشان تبریک می‌گویم. به آقا محسن عزیز، راهنمای تغذیه سالم ایشان، آقا میلاد عزیز، راهنمای ویلیام وایت و همچنین به همسفرشان و راهنمای همسفرشان، خانم الهه، تبریک می‌گویم.

امیدوارم امروز برای مصطفی یک نقطه عطف باشد تا بتواند یک شروع دوباره داشته باشد، خدمت را جور دیگری ببیند و در ادامه بتواند شال راهنمایی را دریافت کند و لژیون تشکیل دهد.

البته فکر می‌کنم اگر آقا محسن لژیون تغذیه سالم را با خودشان پیش مهندس ببرند و اجازه بگیرند که از همان‌جا کارشان را شروع کنند، می‌تواند نقطه خیلی خوبی برای مصطفی باشد.

مصطفی زمانی که وارد کنگره شد، فکر می‌کنم حدود صد روز بود که در کمپ خوابیده بود. با اینکه در آن زمان دیگر مواد مصرف نمی‌کرد، اما از کمپ که آمد، حال بسیار خرابی داشت و تخریب‌های زیادی را با خودش به همراه داشت.

ما با مصطفی داستان‌های زیادی داشتیم. هم قرص مصرف کرده بود، هم شیشه و هم انواع و اقسام مواد مخدر را تجربه کرده بود. تخریب بسیار بالایی داشت و با حال خیلی بد و بیماری‌های مختلف وارد کنگره شد؛ بیماری‌هایی که اگر من جای او بودم، شاید اصلاً در کنگره نمی‌ماندم.

من از مصطفی یک چیز مهم یاد گرفتم؛ اینکه دنیا برای غر زدن و شکایت کردن‌های ما هیچ ارزشی قائل نیست. حتی عزیزترین آدم زندگی انسان هم اگر انسان دائماً پیش او غر بزند، ممکن است از این رفتار خسته شود.

اما دنیا برای استقامت انسان، برای پشتکار و برای اینکه انسان در سختی‌ها ادامه می‌دهد، ارزش زیادی قائل است و بابت آن پاداش خوبی می‌دهد. مصطفی این پاداش را گرفته است.

مصطفی هنوز هم با مشکلات خودش دست و پنجه نرم می‌کند و مشکلات زیادی دارد. من به عنوان راهنمای او اگر جای مصطفی بودم، شاید در کنگره نمی‌ماندم. او مراحل بسیار سختی را پشت سر گذاشته است.

این صحبت‌ها را نمی‌گویم که تأیید و تشویق باعث شود مصطفی فراموش کند در چه مسیری قرار دارد یا بخواهد مسیرش را کند کند. خودش این موضوع را یاد گرفته و می‌داند که باید همچنان حرکت کند.

من خیلی برایش خوشحالم. یک سال و هشت ماه است که رها شده و در این مدت، خدمت‌های زیادی انجام داده است. البته هر کسی در حد توان و جایگاه خودش خدمت می‌کند و مصطفی هم تا امروز خدمت کرده است.

امیدوارم در ادامه هم این مسیر را ادامه دهد. واقعاً فکر می‌کنم نیاز دارد شال راهنمایی را بگیرد، لژیون بزند، آموزش‌های بیشتری بگیرد و بتواند هم به خودش و هم به انسان‌های دیگر کمک کند.

در پایان، از اینکه به صحبت‌های من گوش دادید، از همه شما سپاسگزارم.

 

مشارکت مسافر مصطفی:

 

سلام دوستان، مصطفی هستم، یک مسافر.

خیلی خوشحالم که امروز در این جایگاه قرار می‌گیرم و بالاخره کوچه ما هم چراغانی شد. تصویر این روز را حدود سه سال پیش، زمانی که وارد کنگره شدم، در ذهنم ساخته بودم. همان چند جلسه اول، یک تولدی برگزار شده بود که البته یادم نمی‌آید تولد چه کسی بود. آن زمان چشم‌هایم اصلاً نمی‌دید. با خودم گفتم کسانی که آن بالا نشسته‌اند، خود ما هستیم و ما هم روزی به این تولد می‌رسیم؛ هرچند همه در خانه ما نسبت به این موضوع شک داشتند.

در کنگره می‌گویند: «ما مسافران کشتی شکسته‌ایم که به ساحل رسیده‌ایم و رقص و پایکوبی می‌کنیم، دیگران فکر می‌کنند ما دیوانه‌ایم. حق دارند، چون طوفانی را که ما دیده‌ایم، ندیده‌اند.»

من که کارم از طوفان گذشته بود؛ وسط یک گردباد عظیم بودم که داشت مرا با خودش می‌برد.

واقعاً نمی‌دانم با زبان، با کلام و با عمل چگونه از آقا غلامرضا تشکر کنم که حق مطلب ادا شود. آقا غلامرضا برای کل لژیون انرژی می‌گذاشتند و در کنار آن، انرژی جداگانه‌ای هم برای من صرف می‌کردند. یا بیماری داشتم یا سؤال‌های عجیب و غریب و واقعاً از آقا غلامرضا ممنونم.

درست است که من همیشه می‌گویم از خانواده آقای مهندس ممنون و سپاسگزارم، اما ایشان که نمی‌توانستند هر جلسه به لژیون من بیایند و مرا راهنمایی کنند. کسی که مطالب آقای مهندس را برای من روان می‌کرد و به من انتقال می‌داد، آقا غلامرضا بود.

من هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که در چه مخمصه‌ای گرفتار بودم؛ در میان یک عذاب واقعی قرار داشتم و همیشه از خداوند می‌خواستم که چرا دستی به سمت من نمی‌آید تا آن را بگیرم و دیگر رهایش نکنم. تا اینکه دست آقا غلامرضا آمد و من دیگر آن دست را رها نکردم.

من مسائل زیادی با آقا غلامرضا داشتم و حالم هم خیلی بد بود. آدمی بودم که دیگران را اذیت می‌کردم و حتی از این کار لذت می‌بردم. در یک هیئت می‌رفتم و با همدیگر آشپزی می‌کردیم. بعد به مشکلی برخوردیم و فقط یک نفر بود که برای حدود سیصد نفر غذا درست می‌کرد. یک روز صبح رفتم و به آن بنده خدا سلام کردم. حواسش نبود و جواب سلام مرا نداد. گفتم: «جواب سلام نمی‌دهی؟» و وقتی جواب نداد، از روی لجاجت نمک زیادی داخل غذا ریختم و غذا را شور کردم و کل هیئت بدون غذا ماندند.

این‌ها رفتارهایی بود که من در گذشته داشتم.

از همسفرم سپاسگزارم و از راهنمای محترم همسفرم نیز تشکر می‌کنم. واقعاً یکی از همسفران گفتند: «بال پرواز»، و این جمله عین حقیقت است. همسفر خیلی در سفر کمک می‌کند؛ مخصوصاً همسفری مثل همسفر من که اوج عصبانیتش این است که بگوید: «ای بابا!» و دیگر بیشتر از این عصبانی نمی‌شود. از او ممنونم و سپاسگزارم.

ما قبل از کنگره روزهای بسیار سختی داشتیم و زندگی‌مان واقعاً افتضاح بود. در سفرمان هم روزهای سخت و پر از مسئله داشتیم، اما به‌تدریج همه آن‌ها طی شد.

از آقا میلاد عزیز، آقا محسن عزیز و علی آقای عزیز بی‌نهایت سپاسگزارم. این دوستان برای من خیلی زحمت می‌کشند. آقا عرفان هم جایشان خالی است. ایشان یکی دیگر از راهنماهای من بودند؛ هم تازه‌وارد من بودند و هم راهنمای من. جای ایشان واقعاً خالی است و ان‌شاءالله که آقای عرفان دوباره برگردند. من خیلی ایشان را دوست دارم و همه راهنماهایم را دوست دارم.

دکتر امین در آن سی‌دی که فرمودند: «بار دگر مست شویم، حاصل صد دست شویم»، گفتند یکی از عواملی که باعث موفقیت من شده این است که اساتید زیادی داشتم و معلم‌های خوبی داشتم.

من هم گفتم خدا را شکر که معلم‌های خوبی دارم. من هم حاصل صد دست شده‌ام و ان‌شاءالله بتوانم راه آقا غلامرضا، راه آقا میلاد، راه علی آقا و راه آقا محسن را ادامه بدهم.

مسائل زیادی داشتم، ولی آقا غلامرضا همیشه راه‌حل‌های خوبی به من می‌دادند. سه چهار جا حرفشان را گوش نکردم و اشتباهات زیادی انجام دادم. خانه را فروختم، ماشینم را فروختم، اما آقا غلامرضا بعد از اینکه این اشتباهات را انجام می‌دادم، دوباره خیلی سریع یک راهکار جدید به من می‌دادند. می‌گفتند: «حالا که این کار را کردی، برو این کار را انجام بده.»

از یک جایی به بعد واقعاً با آقا غلامرضا همراه شدم. با خودم گفتم دیگر هرچه آقا غلامرضا بگوید، باید انجام بدهم. فکر می‌کنم حدود شش ماه از سفرم گذشته بود که از آنجا سفر واقعی من شروع شد.

می‌رفتم داخل اتاقم، در را می‌بستم و از درد گریه می‌کردم و فقط همسفرم می‌دانست چه شرایطی دارم. روزهای خیلی بدی بود. با خودم می‌گفتم من که همه کارهایم را درست انجام می‌دهم، داروهایم را سر موقع مصرف می‌کنم، پس چرا حالم این‌گونه است؟

خمار نبودم، اما به دلیل تخریب بالایی که داشتم، شرایط فیزیکی بسیار سختی را تجربه می‌کردم و بیماری‌های عجیب و غریبی داشتم.

از زمانی که از نظر ذهنی، فکری، زبانی و عملی با آقا غلامرضا همراه شدم، دیدم اتفاقاتی در حال رخ دادن است.

من در نوبت عمل جراحی بودم. ژنیکوماستی گرید چهار داشتم که آخرین گرید آن بود و غدد داخلی سینه‌ام بسیار زیاد بود. آقا غلامرضا هم در جریان بودند. در نوبت عمل جراحی بودم که به کنگره آمدم و آقا غلامرضا گفتند: «فعلاً اگر می‌توانی تحمل کن.» ۶درد شدیدی داشتم، ولی تحمل کردم.

حدود نه ماه از سفرم گذشته بود که گفتم: «آقا، با این مسئله چه کار کنم؟» آقا غلامرضا گفتند: «برو رادیولوژی‌ات را به‌روز کن و یک بار دیگر رادیولوژی انجام بده؛ دیگر سفرت دارد تمام می‌شود.»

رفتم رادیولوژی و اتفاقی افتاد که واقعاً باورکردنی نبود. نزدیک به هشتاد غده در سینه‌ام وجود داشت که حدود سه سال با من بود، اما به‌طور کامل ناپدید شده بودند. حتی پزشکم هم باورش نمی‌شد.

بعضی از دوستان می‌گویند: «تو کنگره ۶۰ را می‌پرستی، برای چه؟»

من می‌گویم من کنگره را نمی‌پرستم؛ من ایمان دارم، من باور دارم.

آقا غلامرضا به من گفتند: «اوتی خیلی از دردهای تو را درست می‌کند.» و واقعاً بسیاری از دردهای من برطرف شد.

بیماری‌های عجیب و غریبی داشتم؛ هموروئید، واریکوسل و ژنیکوماستی. برای خیلی از این‌ها عمل جراحی انجام دادم. دیسک گردن هم داشتم. آقای مهندس و آقا غلامرضا به من گفته بودند که این کار را انجام ندهم و راه دیگری را دنبال کنم، اما درد دیسک گردنم آن‌قدر شدید شد که رفتم و عمل کردم. بعدها فهمیدم که اشتباه کردم و نباید این کار را انجام می‌دادم.

ایمان یعنی چیزی را که نبینی، ولی به وجودش باور داشته باشی و آن را قبول کنی.

من بعضی وقت‌ها مزاحم آقا غلامرضا می‌شوم، چون دلم برایشان تنگ می‌شود. حقیقتاً نمی‌توانم از ایشان دور باشم. یک نفر به من می‌گفت مگر می‌شود با کسی صحبت کنی و وقتی بلند می‌شوی، احساس کنی او همچنان کنارت حضور دارد؟ من می‌گویم بله، می‌شود.

احساس می‌کنم آقا غلامرضا همیشه در زندگی من حضور دارند. فیزیک ایشان را در زندگی‌مان احساس می‌کنم. اگر امروز سی‌دی خوب می‌نویسم، اگر سی‌دی خوب گوش می‌کنم و اگر سعی می‌کنم آموزش بگیرم، همه این‌ها را از آقا غلامرضا دارم.

اصلاً نمی‌توانم زحمات آقا غلامرضا را از یاد ببرم، چون واقعاً خیلی ایشان را اذیت کردم. امیدوارم من را ببخشند.

امیدوارم که شال نارنجی هم با تلاش خودم و اذن خداوند قسمت من بشود.

بیشتر از این پرحرفی نمی‌کنم. ان‌شاءالله تک‌تک مسافران و همسفران این جایگاه را تجربه کنند. واقعاً جایگاه جالبی است و حال خوش، آرامش و آسایش ان‌شاءالله در زندگی همه شما جاری و ساری باشد.

از اینکه به حرف‌های من گوش دادید، ممنونم.

رهایی مسافر فرزاد رهجوی ایجنت محترم مسافر علی از بند مواد مخدر

تایپ، تنظیم و بارگزاری: مسافر میلاد و مسافر یوسف ( لژیون دوم )

مرزبان خبری: مسافر مجید

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...