جلسه دهم از دوره سی و چهارم کارگاههای عمومی آموزشی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی ایجنت محترم اقا حسن ،نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر امید با دستور جلسه ((وادی هفتم و تاثیر آن بر روی من )) در روز پنجشنبه تاریخ 1405/6/26راس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، حسن هستم مسافر.
خدا را شاکرم و سپاسگزارم که در کنگره هستم و در حال آموزش گرفتن و بهره بردن از علم و دانشی هستم که در کنگره وجود دارد. هر روز بیشتر به حال خوبمان اضافه میشود و حس و حال بهتری پیدا میکنیم. انشاءالله بتوانم در این مسیر ثابتقدم حرکت کنم.
امروز جشن تولد و رهایی داریم و دوستان میآیند و از راهنماهایشان تقدیر میکنند. انشاءالله این جشنها و رهاییها روزبهروز بیشتر شود و همه انسانها بتوانند به این راه راستینی که جناب مهندس در اختیار ما گذاشته است، دست پیدا کنند.
هفته سایت را هم پیشاپیش به جناب مهندس، خانم شانی و تمامی خدمتگزاران بخش خبری سایت و اینستاگرام تبریک میگویم. انشاءالله تمام خدمتهایشان در زندگیشان خیر و برکت داشته باشد، چراکه معرفی کنگره به دست این دوستان است و از طریق آنها کنگره میتواند در تمام دنیا معرفی شود. انشاءالله با تصمیمی که جناب مهندس برای راهاندازی این بخش گرفتند، بتوانیم کنگره را بیشتر در جهان معرفی کنیم و شاهد پیشرفت و توسعه آن باشیم.
.jpg)
در مورد دستور جلسه وادی هفتم، تمام وادیها هرکدام علم و دانشی برای ما دارند تا بتوانیم در مسیر زندگی به خواستههای خود برسیم و چیزهایی را که نیاز داریم به دست بیاوریم. انسان از همان ابتدای حضورش روی کره خاکی همیشه به دنبال راهی بوده که بتواند زندگی خوبی داشته باشد، آسایش و آرامش را تجربه کند، به مال و سرمایه برسد، گنج پیدا کند و از بیماریها شفا پیدا کند. اما در بسیاری از موارد راهی را انتخاب کرده که به بنبست رسیده و جواب درستی نگرفته است؛ چون این راه، رمز و راز خودش را دارد.
جناب مهندس این رمز و راز را برای ما مشخص کردند. خداوند هم از همان ابتدا کسانی را برای معرفی این راه به انسانها فرستاد؛ به عنوان مربی، راهنما، پیامبر یا پیامآور، تا با کلام الهی مسیر را به انسان نشان دهند و او بتواند به خواستههایش برای آسایش و آرامش برسد. با اینکه راه معرفی میشد، اما برداشت هر شخص از آن متفاوت بود. جناب مهندس مسیر کامل را برای ما مشخص کردند.
برای درمان و رهایی از مواد مخدر، باید جسم، روان و جهانبینی را در کنار هم در نظر بگیریم. نمیتوانم فقط جسم را درمان کنم، ولی خلقوخو و جهانبینیام همان زمان مصرف باقی بماند و انتظار داشته باشم به نتیجه کامل برسم. این سه ضلع باید با هم رشد کنند. اگر فقط یک جنبه را در نظر بگیرم، نتیجه کامل حاصل نمیشود.
این موضوع فقط در درمان مواد مخدر نیست؛ در درمان چاقی، لاغری و بسیاری از مشکلات دیگر هم نمیتوان فقط یک جنبه را در نظر گرفت. اگر فردی بیماری داشته باشد و فقط دارو مصرف کند، اما حاضر نباشد خلقوخوی خود را تغییر دهد و همچنان به تجسس، حسادت، کینهورزی و صفات ضدارزشی ادامه دهد، مسلماً به نتیجه مطلوب نمیرسد.
پس وقتی وادی میگوید راه را پیدا کردی، حالا باید برداشت درستی از آن راه داشته باشی. برداشت درست این است که تمام جوانب را در نظر بگیریم. نمیتوانم فقط روی جسمم کار کنم و خلقوخو و جهانبینیام را در سطح پایین نگه دارم؛ چون بعد از مدتی ممکن است دوباره به شرایط قبل برگردم.
در مورد بخش دیگر جلسه، یعنی تولد آقا یاور، باز هم همین موضوع کاملاً روشن است. بعضی افراد وارد کنگره میشوند و سفر میکنند، اما نتیجه نمیگیرند، چون برداشت درستی از مسیر ندارند. فکر میکنند اگر دارو را بهموقع و بهاندازه مصرف کنند و سیدی بنویسند، درمان میشوند؛ در حالی که این کافی نیست. من سیدی را مینویسم، اما باید بیرون از کنگره روی خودم کار کنم و خلقوخوی افیونی و صفات ضدارزشی خودم را تغییر بدهم. آموزشهای کنگره باید کاربردی شود تا بتوانم تغییرات را در خودم ایجاد کنم، وگرنه دوباره برگشت خواهم کرد.
.jpg)
آقا یاور بار اول که آمدند و سفر کردند، مسلماً برداشت درست را از این مسیر نداشتند و نتیجه نگرفتند. خدا را شکر که توانستند خودشان را قانع کنند و برگردند. خیلیها وقتی در این مسیر به نتیجه نمیرسند، برمیگردند و دیگر رویشان نمیشود دوباره بیایند؛ در حالی که انسان جایزالخطاست و میتواند برگردد و اشتباهش را جبران کند. آقا یاور هم برگشتند، مسیر درمانشان را ادامه دادند، برداشت درست را پیدا کردند و شروع کردند روی خودشان کار کردن تا به رهایی رسیدند.
من یک خاطره هم از آقا یاور دارم. آن زمان که ما مرزبان بودیم، آقا ایرج مرزبان انضباطی و آقا اکبر ایجنت بودند. در جلسه انضباطی، حال آقا یاور آنقدر خراب بود که جلسه را بههم ریخت. اگر آنجا سکوت نمیکردیم، شاید درگیری پیش میآمد. روح و روانشان خیلی بههم ریخته بود و از لحاظ خلقوخو درگیریهای زیادی داشتند و مشکلات زیادی را پشت سر میگذاشتند. با وجود همه این مشکلات توانستند برگردند، درمانشان را ادامه دهند و خودشان را به رهایی برسانند.
ما این جشنها را برگزار میکنیم تا کسانی که به رهایی رسیدهاند و در حال خدمت هستند، برای سفر اولیها و تازهواردین الگو باشند. کسانی که تازه شروع کردهاند، گاهی فکر میکنند حالشان خیلی خراب است و مشکلاتشان از همه بیشتر است؛ اما اینطور نیست. خیلیها بودند که شرایطشان از این هم سختتر بود، در مشکلات زیادی غرق بودند، اما استقامت کردند، صبر و بردباری داشتند، گوش به فرمان شدند و سرشان را با سر راهنمایشان عوض کردند تا توانستند نتیجه بگیرند.
ما این جشنها را میگیریم تا دیگران ببینند و برای کسانی که تازه شروع کردهاند، الگویی باشد.متشکرم که به صحبتهای من گوش کردید.
در ادامه جشن رهایی مسافر یاور .
.jpg)
طبق رسم کنگره، در مراسم تولد، مسافر یاور دو آرزو می کنند یکی را در دل خود و آرزوی دیگر را با صدای بلند بیان میکنند.
آرزوی مسافر یاور.
آرزوی میکنم که راهنما بشوم تا بتونم خدمت بکنم .
مشارکت مسافر یاور .
سلام دوستان، یاور هستم، مسافر.
جا دارد از خدای خودم تشکر کنم، از آقای مهندس و از راهنمای اولم، آقا محمد، که واقعاً زحمت کشیدند. از آقا امین، راهنمای محترم و تکتک راهنماهایی که زحمت میکشند تشکر میکنم که کمک کردند منِ مصرفکننده شیشه بتوانم به رهایی برسم.
وقتی اسم شیشه میآید، من تمام تاریکیهای آن را تجربه کردهام. یکی از خاطراتم مربوط به زمانی است که سر کار بودم و در توهم شدید به سر میبردم. فکر میکردم یک عده در اهواز دنبال من هستند و حتی فکر میکردم گوشیام را هک کردهاند. هر وقت میخواستم با کسی صحبت کنم، گوشیام را کنار میگذاشتم که مبادا اطلاعاتش را ببینند.
یکی از مسئولین من را صدا کرد و پرسید: «چی مصرف میکنی؟» صادقانه گفتم شیشه مصرف میکنم. گفت: «دوست داری درمان بشی؟» گفتم: «واقعاً چند جا رفتم، حتی اناِی هم رفتم، ولی جواب نگرفتم. فکر نمیکنم بتوانم درمان شوم و فکر میکنم شیشه درمان ندارد.»
گفت: «من جایی را سراغ دارم که میتوانی درمان شوی و به زندگی برگردی.» آقا حسام پیراسته را به من معرفی کرد. واقعاً از ایشان تشکر میکنم که زحمت کشیدند و کنگره را به من معرفی کردند و گفتند ساعت سه اینجا باش، وگرنه جا نیست.
اوضاع من واقعاً خیلی خراب بود. حتی زمانی که سر کار میرفتم، چاقو با خودم میبردم. وقتی از مصرف شیشه بیرون آمدم، خدا را شکر کردم که کسی را نکشتم.
وقتی وارد کنگره شدم، یادم نمیرود آقا فرشید بالا نشسته بود و صحبت میکرد. من پایین نشسته بودم و گوش میکردم. با خودم میگفتم اینجا جای من نیست؛ همه تریاکی هستند و من شیشه مصرف میکنم و شیشه خیلی آدم را زخمی میکند. یکدفعه آقا فرشید گفت: «من هم شیشه مصرف میکردم.»
همان لحظه یک جرقه در ذهنم خورد. گفتم: «این شیشه مصرف میکرده و حالش خوب شده، پس من هم میتوانم حالم خوب شود.»
بعد که خواستم راهنما انتخاب کنم، آقا محمد بهرامی را دیدم و حس خوبی نسبت به ایشان پیدا کردم و انتخابشان کردم. در سفر اول واقعاً ایشان را اذیت کردم. حتی گاهی ساعتها به ایشان پیام میدادم و از حال خرابم میگفتم.
امروز میفهمم چرا آن زمان نتیجه نگرفتم؛ چون با خودم صادق نبودم. اگر با خودم صادق بودم، نتیجه میگرفتم. آخرهای سفر بود و دائم با خودم دو دو تا چهار تا میکردم که بروم یا بمانم. آقا محمد مرتب تشویقم میکرد و میگفت: «بیا، مطمئن باش جواب میگیری. یک روز شادی در خانه شما هم میزند.»
من هیچوقت این حرفش را فراموش نمیکنم. امروز میفهمم وقتی راهنما صحبت میکند، کلام فقط کلام خودش نیست؛ انگار از طرف خداوند دارد حرف میزند.
دخترهایم سه چهار سال در اراک بودند و زندگی من آشفته بود. وقتی آمدم و صادقانه ایستادم و در مسیر کنگره حرکت کردم، کمکم زندگیام رنگ و بو گرفت. دخترهایم آمدند و همسفرم هم کنارم قرار گرفت. اینها برای من جرقههایی بودند که در زندگیام روشن شدند.
بنیامین هم برای من یک دنیا است. دکتر گفته بود که من بچهدار نمیشوم، ولی امروز بنیامین را دارم و واقعاً اینها برای من جای شکرگزاری دارد.
بعد از مدتی آقا محمد گفت بهتر است یک سفر دیگر داشته باشم، چون سفر اولم سفر درستی نبوده است. در سفر دوم آقا پوریا را انتخاب کردم و واقعاً ایشان را هم اذیت کردم. اوایل سفر به من گفت: «برو سیدی شیشه را گوش کن.»
سیدی را گوش کردم و دیدم مطالبی که مهندس درباره شیشه و توهمات میگویند، خیلی شبیه خاطرات و افکار خود من است. حتی فکر کردم شاید کسی خاطرات من را برای مهندس تعریف کرده است. بعدها که حالم خوب شد، فهمیدم آقا پوریا با همان سیدی من را نگه داشت و واقعاً از ایشان ممنونم و خودم را مدیون ایشان میدانم.
من روز اول که به کنگره آمدم، فکر میکردم راهنماها پول میگیرند؛ ولی وقتی خودم خدمتگزار شدم، دیدم این عزیزان بدون هیچ چشمداشتی خدمت میکنند. واقعاً انسان باید قدر چنین راهنماهایی را بداند. من تا کمر در مقابل راهنماها خم میشوم و اگر راهنمایم حرفی به من بزند، ناراحت نمیشوم.
.jpg)
قبلاً خیلی درگیر میشدم و دعوا میکردم، اما با آموزشهایی که در کنگره گرفتم فهمیدم مسیر زندگی من باید فرق کند. آن یاوری که شیشه مصرف میکرد، با یاوری که امروز اینجا ایستاده خیلی فرق دارد. آن زمان تاریکی از من استفاده میکرد و خانوادهام هم از رفتارهای من در امان نبودند.
همسفرم شبها از ترس راحت نمیخوابید. حتی گاهی شب به خاطر شرایطی که داشتم، به خانه نمیرفتم و از این میترسیدم که مبادا اتفاقی برای دخترها بیفتد. شرایط من به جایی رسیده بود که یک بار هم دست به خودکشی زدم و در کما بودم. دخترهایم شاهد بودند و حتی پزشکان هم گفتند شرایط خیلی خاصی بوده است.
امروز هنوز باورم نمیشود که از آن شرایط بیرون آمدهام. آن زمان به خدا گفتم: «یا خودت من را خلاص کن یا خودم خودم را خلاص میکنم.» بعد که کمی حالم بهتر شد، به خدا گفتم: «پس دستم را بگیر و دستم را ول نکن؛ من به جز تو کسی را ندارم.»
واقعاً در اهواز کسی را نداشتم که بتوانم به او تکیه کنم. فکر میکنم خداوند صدایم را شنید و مدتی بعد مسیر کنگره را به من نشان داد. انگار گفت: «راه نمیخواهی؟ این راه توست؛ وارد مسیر نور شو.»
امروز حقیقت نور را در همین بچههایی میبینم که برگشتهاند و زندگیشان را دوباره پیدا کردهاند. بنیامین هم برای من یکی از همین نشانههاست. زمانی دکتر گفت شما بچهدار نمیشوید، اما امروز خداوند این فرزند را به من داده است و این برای من چیزی جز شکرگزاری ندارد.
من شکرگزار خدای خودم هستم که راه کنگره را به من نشان داد، از آقای مهندس و راهنماها تشکر میکنم و ممنونم که به مشارکت من گوش دادید.

مشارکت راهنمای همسفر خانم نوریه.
سلام دوستان، نوریه هستم، همسفر.
واقعاً صحبتهای آقای یاور آدم را منقلب کرد و خیلی از ما را به زندگیهای قبلی خودمان برمیگرداند که چه روزگاری داشتیم و امروز چه نعمتی نصیبمان شده است. انشاءالله بتوانیم قدردان این جایگاه باشیم و قدر این صندلیها را بدانیم.
من هم تولد آقای یاور را به راهنماهای گرامیشان، خودشان، لیلا جون و یاس و نگار عزیز و همچنین راهنمای یاس، خانم جمیله، خانم مریم و خانم زینب تبریک میگویم.
تولدها همیشه تلنگر هستند؛ انسان میتواند به آنها نگاه کند و ببیند که اینها سندهای بدون نقص هستند. یک سفر اولی وقتی این تولدها را میبیند، میتواند آینده خودش را در آنها ببیند. تولدها این پیام را دارند که رسیدن به رهایی و حال خوب امکانپذیر است.
در سیدی «ملک لامکان» یک جمله هست که میگوید: «تو از میان سبزهها نور را بیاور و بر حال آن سوار شو و به پرواز درآ.» واقعاً آقای یاور و خانم لیلا همان سبزههایی هستند که نور را پیدا کردند و امروز سندهای زنده کنگره ۶۰ هستند.
در مورد لیلا باید بگویم که سفر اولش را با خانم مریم شروع کرد و مسیر درمانیاش را با ایشان ادامه داد. بعد از تودیع خانم مریم، افتخار نصیب من شد که لیلا به لژیون من آمد.
از صفات بارز لیلا، همانطور که بچهها هم گفتند، خوشقلبی و مهربانی اوست. همیشه گریه میکند، اما امروز دیگر گریههایش بیشتر از روی شوق و خوشحالی است.
یک صفت بسیار خوب دیگر او در لژیون، فرمانبرداری بود. واقعاً به تمام معنا فرمانبردار بود و همیشه دنبال راهکار میگشت؛ بهخصوص اینکه چطور خانواده را کنار هم نگه دارد. برای من خیلی ارزشمند بود که همیشه دنبال این بود که چه کاری انجام دهد تا همسر و فرزندانش در آرامش کنار هم زندگی کنند.
کارها و تمرینهایی را هم که به او میگفتم، مو به مو انجام میداد. امیدوارم در ادامه مسیر هم موفق و مؤید باشد و بتواند همچنان در مسیر آموزش و خدمت حرکت کند.
ممنونم که به صحبتهای من گوش کردید.
.jpg)
مشارکت همسفر یاور خانم لیلا.
سلام دوستان، لیلا هستم همسفر یاور.
از همه عزیزانی که مشارکت کردند، تشکر و سپاسگزاری میکنم. همچنین از خانم مریم عزیز، راهنمای اولم، خیلی ممنونم. ایشان واقعاً برای من زحمت کشیدند و از راه دور دستشان را میبوسم. از خانم نوریه هم تشکر میکنم که در کنارشان آموزشهای زیادی گرفتم و از خانم زینب عزیزم هم ممنونم که خیلی برای من زحمت میکشند و راهکارهای خوبی به من آموزش میدهند.
در مورد آقا یاور سعی میکنم بیشتر از چیزهای خوب صحبت کنم. وقتی یاور به خواستگاری من آمد، خانوادهام اصلاً اطلاع نداشتند که او اعتیاد دارد و حتی الان هم نمیدانند. پدرم به خاطر حرفهایی که یاور زده بود، خیلی از دستش ناراحت بود و حتی به او گفت: «من جنازه دخترم را هم نمی دهم بهت .»
یاور مصرف خیلی بالایی داشت و خودش هم صادقانه به من گفته بود که مصرف دارد، اما من خودم انتخابش کردم. انگار چشمانم را بسته بود و من فقط دوست داشتنم را میدیدم. همیشه هم به او میگویم تو به من چه دعایی دادی که حتی اعتیادت را هم نمیدیدم!
برای اینکه به او برسم، خیلی با پدرم جنگیدم و تلاش کردم و بالاخره عقد کردیم و رفتیم سر زندگیمان. اما بعد از شروع زندگی مشترک، مشکلاتمان خیلی زیاد شد و مصرف یاور هم خیلی بالا رفت. دخترها پیش ما نبودند و من سعی میکردم اعتیاد او را از آنها پنهان کنم. وقتی دخترها میآمدند، مرتب از من میپرسیدند: «بابا چه مشکلی دارد؟ چرا اینطوری شده؟» من هم میگفتم مشکلش از سر کار است و با همکارهایش دعوا کرده است.
یادم نمیرود که یاور ساعتها داخل حمام میماند و در را میبست. یاس میآمد و میگفت: «بابا، از حمام بیا بیرون، دیگه چیکار میکنی؟» من واقعاً شرایط سختی داشتم و مدام دنبال این بودم که حال مسافرم را خوب کنم. آقا محمد، راهنمای یاور، مرتب با او صحبت میکرد و میگفت این کار را نکن، این راه و چاره دارد و تو خوب میشوی.
در آن دوران، حال خودم هم خیلی بد شده بود. خانم مریم فقط یک جمله به من گفت: «بابا، مسافرت را رها کن و ولش کن.» من همیشه دنبال مسافر بودم تا حال او را خوب کنم، اما حال خودم هم روزبهروز بدتر میشد. وقتی رها کردم و آموزش گرفتم، شرایط تغییر کرد.
امروز واقعاً خوشحالم. چند روز است که خیلی حس خوبی دارم و جشن تولد آقا یاور برای من بهترین تولد زندگیام است. الان چهرهاش را ببینید؛ قبلتر واقعاً خیلی داغان بود، اما امروز خیلی خوب و سرحال شده، ورزش میکند و هر شب به باشگاه میرود.
خیلی خوشحالم که یاور صحیح و سالم است و سایهاش بالای سر ماست. انشاءالله هر دو بتوانیم همین مسیر را در کنگره ادامه بدهیم، راهنما بشویم و بتوانیم در اینجا خدمت کنیم.
از اینکه به حرفهای من گوش کردید، خیلی ممنونم.
.jpg)
مشارکت رهنمای همسفر خانم جمیله .
سلام دوستان، جمیله هستم، همسفر.
تبریک عرض میکنم خدمت ایجنت محترم شعبه، آقا حسن، و خانم نوریه عزیز.
تولد یک سال رهایی مرزبان محترم، آقا یاور، را به راهنمایشان، همسفر خانم لیلا، همسفر یاس و نگار عزیز تبریک عرض میکنم و به تمامی خدمتگزاران این شعبه نیز تبریک میگویم.
تولد، بهانهای برای شروعی دوباره است.
یاس عزیز، بعد از رهایی پدرتان، آقا یاور، با کولهپشتیای که کاملاً سنگین بود وارد کنگره شدید و تخریبهایی که داشتید، دِینش خورده شد.
شما کاملاً فرمانبردار هستید و وظایف رهجو را به خوبی اجرا میکنید.
یاس عزیز، بهت تبریک میگویم که پتانسیل خدمت در وجودت هست. برای رسیدن به هدفت و حضور مداوم در کنگره، به خواستههایت برسی. قدمهایت را محکم و قوی بردار تا بهترین نسخه خودت باشی.
.jpg)
مشارکت همسفر خانم یاس.
سلام دوستان، یاس هستم، همسفر.
پدر من با تخریب زیادی وارد کنگره شد؛ یعنی دیگر نایی برای راه رفتن نداشت و خیلی خسته بود که با کنگره آشنا شد.
شبهایی از سرمان گذشت که من میگفتم: «دیگه صبح نمیشه.» فکر میکردم این زندگی دیگر آخرش است و نمیدانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید. نمیدانستم من چه میشوم، بابام و مامانم چه میشوند.
برای اینکه مشارکتم طولانی نشود، یک جمله میگویم و حرفهایم را تمام میکنم:
میخواهم بابام بداند که اگر ده بار دیگر هم به دنیا بیایم، باز هم میخواهم دخترِ همین پدر باشم.
ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.

مشارکت همسفر خانم نگار .
سلام دوستان نگار هستم یک همسفر
اول از همه تولد رو به پدرم و آجی لیلا و خواهرم تبریک میگم و همچنین راهنماهای عزیزشون
و از آقای مهندس و خانوادشون تمام راهنماها تشکر میکنم که حال پدر من رو خوب کردن و من نمیدونم اگر شما نبودین باید چکار میکردیم الان پدر من چه حالی داشت و کجا بود ما چه حالی داشتیم و کجا بودیم و داشتیم چکار میکردیم مرسی که به حرف های من گوش کردین

سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر مهدی ((لژیون هشتم ))
تایپ قسمت دوم: مسافر فرید ((لژیون یکم))
ویرایش ،تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
198