English Version
This Site Is Available In English

وادی هفتم و تاثیرآن روی من

وادی هفتم و تاثیرآن روی من

ششمین جلسه از دوره سیزدهمین کارگاه‌های آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره ۶۰ نمایندگی خیام نیشابوری در روزهای پنجشنبه به استادی ایجنت محترم مسافر ابولفضل و نگهبانی مسافرامان و دبیری مسافرعلی با دستورجلسه « وادی هفتم» در تاریخ 26 شهریور ماه 1405  رأس ساعت17آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، ابولفضل هستم، یک مسافر.
ابتدا سپاس خود را از خداوند متعال به‌خاطر عنایت و فرصتی که بار دیگر برای خدمت و حضور در این جایگاه به من عطا شد اعلام می‌کنم. همچنین از نگهبان جلسه، دبیر جلسه و راهنمای گرامی‌ام تشکر می‌کنم که این فرصت را در اختیار بنده قرار دادند.
جلسه امروز از دو بخش تشکیل می‌شود: بخش اول، بررسی وادی هفتم و تأثیر آن بر زندگی؛در خصوص موضوع اول، «یافتن راه و برداشت»، مایلم تجربه شخصی خود را با شما در میان بگذارم. پیش از آشنایی با کنگره، تصور من این بود که تنها مشکل من مصرف مواد است و با قطع کامل مصرف همه‌چیز حل خواهد شد. بارها و بارها مصرف را متوقف کردم، اما هر بار که قطع می‌کردم، وضعیت روحی و جسمی‌ام بدتر می‌شد. تلاش کردم با روش‌های مختلف، از جمله مراجعه به پزشک و دریافت متادون، مسئله را حل کنم؛ اما نتیجه مطلوب حاصل نشد و در نهایت ناامیدی و پریشانی‌ام افزایش یافت.

در یکی از مقاطع، شرایط به حدی سخت شد که به فکر پایان دادن به زندگی افتادم، اما عنایت الهی مرا در مسیر دیگری قرار داد و با کنگره شصت آشنا شدم. در ابتدا امید چندانی نداشتم و صرفاً می‌خواستم خانواده‌ام آرام شوند، اما به تدریج و با ماندن در مسیر کنگره، تغییراتی محسوس در خود دیدم و این تغییرات دلیل ماندگاری من در کنگره شد.وادی هفتم، انسان‌ها را به دو گروه تقسیم می‌کند: انسان‌های بی‌خرد و انسان‌های خردمند. خردمندان کسانی‌اند که پیش از سخن و پیش از عمل، تفکر می‌کنند؛ اما گروه دیگر پیش از تفکر عمل می‌کنند. ما باید بیاموزیم جزو انسان‌های خردمند باشیم؛ بدانیم که اراده خالی به تنهایی کفایت نمی‌کند؛ زیرا بسیاری افراد با اراده قوی نیز در صورت انتخاب راه نادرست، دچار شکست شدند. نمونه‌ای که می‌توانم ذکر کنم شخصی بود که هجده سال پاکی داشت اما دوباره مصرف کرد و نهایتاً خودکشی نمود؛ مشکل او نه در ضعف اراده، بلکه در انتخاب راه نادرست بود.

کشف حقیقت، به تعبیر استاد، همان ریسمان الهی است؛ راستی و حقیقت همان راهی است که پیامبران و پیشوایان ما تا به امروز دعوت به آن نموده‌اند و هر کسی انسان را به صلح و آرامش می‌رساند، او را به سوی حقیقت هدایت می‌کند. آرامش برترین دارایی انسان است و هر راهی که به آرامش نینجامد، در بلندمدت سودمند نیست.می‌خواهم اشاره‌ای نیز به اتفاقی داشته باشم که چند روز پیش در نمایندگی ما رخ داد. فردی مرتکب خطایی شد که می‌توانست به نمایندگی آسیب بزند، اما خوشبختانه با هوشیاری و همکاری اعضای بیدار و خدمتگزار، و با حمایت مرزبانان و راهنمایان، توانستیم خسارات واردشده را جبران کنیم و نمایندگی را حتی بهتر از قبل بازسازی نماییم. این موفقیت نمادی از همدلی، عشق و خدمت بی‌دریغ اعضاست که باید آن را به دیگران نیز انتقال دهیم.پیشنهاد عملی من به دوستان این است که حتماً وادی هفتم را مطالعه نمایید و پیش از هر تصمیم‌گیری مهم، لحظه‌ای تفکر کنید. بسیاری از مسائل و مشکلات ما در همین وادی ریشه دارد و با فهم و عمل درست به آموزه‌های آن می‌توانیم گام‌های مؤثری در بهبود زندگی‌مان برداریم.از اینکه به صحبت‌هایم گوش دادید و در سکوت مرا همراهی نمودید سپاسگزارم.

در ادامه جشن تولد یکسال رهایی مسافر حمید برگزار گردید.

خلاصه سخنان راهنمای مسافر:

سلام دوستان ابولفضل هستم یک مسافر:

خدا را شکر می‌کنم که یک نفر دیگر در این مجموعه، در این ساختار، احیا شده، درمان شده و اکنون به خود و خانواده‌اش خدمت می‌کند. این اتفاق، جز با حضور افرادی که در این مسیر خدمت می‌کنند، ممکن نیست.اگر اجازه بدهید، از حمید آقا یک خاطره بگویم. یادم هست زمانی که ایشان به شعبه سنایی تازه‌ وارد شده بودند، من در یکی از جلسات تازه ‌واردان شرکت کرده بودم. روی یک صندلی خالی کنار ایشان نشستم. بعد متوجه شدم ایشان تازه‌ وارد هستند. چند تا از آن انگشترهای درشت هم دستشان بود که حالا یکی از آن‌ها مانده و بقیه را دیگر نتوانستم از دستشان دربیاورم. ظاهرشان آشفته و به‌هم‌ریخته بود، اما برخلاف ظاهرشان، هیچ نشانه‌ای از منیت در چهره‌شان دیده نمی‌شد؛ هرچند در واقع، درگیر منیت بودند. این موضوع را خود من در سفر دومم متوجه شدم؛ اینکه انسان، شاید به‌راحتی نتواند از بعضی چیزها عبور کند، چون آن منیت در درون همه ما وجود دارد.

به‌نظر من، هر راهنما یا هر فردی که صرفاً برای آموزش‌دادن وارد کنگره می‌شود، اگر واقعاً اهل یادگیری نباشد، چیزی نیاموخته است. همان‌طور که آقای مهندس نیز می‌گویند، همه ما در حال یادگیری هستیم و باید آموزش بگیریم تا بتوانیم آموزش بدهیم. من از همین نکته درس مهمی گرفتم.دقیقاً همان‌طور که در مشارکت‌ها هم دوستان گفتند، حمید آقا بسیار کم‌حرف هستند. کسانی که ایشان را می‌شناسند، می‌دانند. یک روز می‌گفتند داشتم به جایی می‌رفتم که شخصی از من پرسید: «چرا این‌قدر کم‌حرفی؟» چون معمولاً چنین سؤالی از ایشان زیاد پرسیده می‌شود. ایشان هم شروع کردند به صحبت‌کردن و درد دلشان را باز کردند. اما حدود نیم ساعت یا یک ساعت بعد دیدند حال خودشان بد شده و حتی حال طرف مقابل هم خراب شده است. بعد از آن، وقتی علت را بررسی کردند، فهمیدند که هنگام صحبت، از چند نفر نام برده و درباره‌شان غیبت و قضاوت کرده بودند؛ و همین موضوع باعث شد ابتدا حال خودشان بد شود و سپس حال طرف مقابل نیز تحت تأثیر قرار بگیرد.

من از این روایت یک نکته بسیار مهم یاد گرفتم: گاهی انسان با سخن نگفتن، یا با عکس‌العمل نشان ندادن، بهترین واکنش را نشان می‌دهد. همان‌طور که در وادی هفتم نیز آمده است، گاهی عکس‌العمل نشان ندادن، بهترین عکس‌العمل است. یکی از بزرگان نیز گفته است: «سکوت می‌تواند طلا باشد.» واقعاً بسیاری از آسیب‌هایی که به انسان می‌رسد، از سخنانی است که نباید گفته شوند.اجازه بدهید یک بار دیگر پیام را بخوانم، بعد ان‌شاءالله خود ایشان صحبت خواهند کرد. همچنین می‌خواهم بگویم کسی که وارد کنگره می‌شود و درمان می‌گیرد، اگر همسفرش در کنارش باشد، باید قدر او را بداند. من به حمید آقا، همسفرشان و راهنمای همسفرشان تبریک می‌گویم. واقعاً زحمت زیادی کشیده‌اند. ما در نمایندگی سنایی ما بودیم و با چشم خود می‌دیدیم که همان‌قدر که یک راهنما برای مسافر زحمت می‌کشد، شاید یک راهنمای همسفر چندین برابر آن تلاش می‌کند تا همسفر به آرامش و حال خوب برسد.ممنون از اینکه به صحبتهای من گوش دادید.

خلاصه سخنان مسافر حمید

سلام دوستان؛ حمید هستم، مسافر.
از آغاز ورودم به کنگره خاطرات زیادی دارم که هر یک برایم درس‌آموز بوده‌اند. یکی از جملات مهمی که در همان روزهای نخست آقای ابوالفضل به من گفت، تأثیر عمیقی بر ادامه مسیرم داشت. ایشان گفتند: «اگر از کنگره آموختی که با دست و دل پاک و مصمم در مسیر باشی، خوب است؛ وگرنه روزگار خودش به تو درس خواهد داد.» وقتی امروز به آن سخن فکر می‌کنم، می‌بینم که سی و پنج سال از عمرم را روزگار به گونه‌ای برایم رقم زده که ارزش این آموزش‌ها را بیشتر درک کنم.من قبلاً فکر می‌کردم تنها قرار است اعتیادم درمان شود، اما کنگره خیلی فراتر از همین هدف ساده بود. در کنگره مهارت‌ها و آموزه‌هایی آموختم که در زندگی روزمره‌ام بسیار کارآمد شدند؛ خواندن و نوشتن، بهبود رفتارها و انسان‌شدنِ واقعی، چیزهایی بودند که تا قبل از آن هیچ‌گاه جدی نمی‌گرفتم. ما در مسیر اشتباه قرار گرفته بودیم، اما حضور در کنگره باعث شد کم‌کم مسیرمان روشن شود و معنای واقعی درمان را بفهمیم.

یکی از بزرگ‌ترین دلگرمی‌هایم در این مسیر همراهی همسفرم بود. همسفر همان بال پروازی است که انسان را حمایت می‌کند. در لحظات ضعف، حتی قبل از اینکه خودم متوجه شوم، او مراقب بود؛ سر وقت دارو را یادآوری می‌کرد یا وقتی حال خوبی نداشتم با محبتش کنارم می‌ایستاد. این همراهی برایم بسیار ارزشمند بود و نقش مهمی در تداوم درمانم داشت.خیلی وقت‌ها خودم هم تعجب می‌کنم که چقدر کنگره در زندگی‌ام تغییر ایجاد کرد. خاطرات تلخ پیش از کنگره، اتفاقات سخت و روزهایی که در خمار و پریشانی بودم، اکنون کمتر مرا آزار می‌دهد؛ چون آموخته‌ام چگونه با مسائل مواجه شوم. یکی از خاطرات سخت آن بود که در آن ایام، خبری ناگوار از خانواده شنیدم و احساس می‌کردم توان مقابله ندارم؛ اما پشتیبان‌های کنگره و آموزش‌هایی که دیدم به من کمک کردند آن روزها را پشت سر بگذارم.

همچنین می‌خواهم یاد و خاطرهٔ مرد بزرگی را زنده نگه دارم؛ مردی که با وجود سن و سال، احترام همگان را داشت و رفتارش همیشه نمونه و درس‌آموز بود. او برای من نماد عزت و مهربانی بود و همیشه دلم برایش تنگ است. خدا رحمتش کند.در پایان، از کسانی که در این مسیر کنارم بودند تشکر می‌کنم: از همسفر عزیزم به‌خاطر صبر و همراهی‌اش، از راهنمای همسفر و از آقای ابوالفضل که با سخنان و زحماتشان برای من انگیزه و مسیر ساختند، از آقای مهدی دشتی، از راهنمای سفرم و از همهٔ خدمتگزاران کنگره که بی‌دریغ تلاش می‌کنند. قدردان زحمات شما هستم و از همه ممنونم.

خلاصه سخنان راهنمای همسفر:

سلام دوستان سمانه هستم یک همسفر:
سپاسگزار پروردگارم که امروز در این جایگاه قرار گرفتم. صمیمانه تولد یک‌سالگی رهایی آقای حمید را به ایشان، به راهنمای محترم آقای ابوالفضل، به خانم زهرا عزیز و به نویدِ آقا گل تبریک عرض می‌کنم. بهترین‌ها را برای این خانواده از خداوند منان مسئلت دارم.تولد یک‌سال رهایی، واقعا رویدادی باشکوه و خاطره‌ساز است؛ به‌ویژه برای کسانی که به‌تازگی وارد کنگره شده‌اند و با کوله‌باری از غم، اندوه و ناامیدی آمده‌اند. این روز نویدی است برای تازه‌واردان تا ببینند که اگر آقای حمید و خانم زهرا توانسته‌اند از بند مواد و از قید و بند افکار و اندیشه‌های نادرست رهایی پیدا کنند، آنان نیز با اراده و همراهی همسفران می‌توانند همین راه را طی کنند. ان‌شاءالله که برای تک‌تک عزیزان تازه‌وارد هم جشن رهایی برگزار کنیم.دستور جلسه امروز، وادی هفتم و رمز و رازِ کشف حقیقت، متکی بر دو نکته است: یافتن راه و آنچه برداشت می‌کنیم. تولد خانم زهرا دقیقا با این دستور جلسه منطبق است. از خانم زهرا می‌خواهم چند کلام بگویم: ایشان از رهجویان پرتلاش و نمونه شعبه سنایی هستند. از زمان ورود به لژیون، هرچه من گفته‌ام با حسن‌نیت پذیرفته‌اند و همیشه با پاسخ «چشم» نشان داده‌اند که آماده یادگیری‌اند. تاکنون از خانم زهرا سخنی جز ادب و تعهد نشنیده‌ام. هر مسئولیتی که در شعبه به ایشان واگذار شد، به‌خوبی پذیرفتند و وظایف محوله را به نحو احسنت انجام دادند.

خانم زهرا همیشه در مشارکت‌ها فعال بوده‌اند و سی‌دی‌ها را به‌طور مستمر گوش می‌دادند. از ابتدا جزو برترین‌های آزمون‌ها بودند. امیدوارم که به خواسته قلبی‌شان — و خواسته‌ی ما نیز — برسند و شال نارنجی را به پاس این خدمت شایسته دریافت کنند. واقعا لایق چنین افتخاری هستند. همچنین لازم می‌دانم به آقای حمید بابت شال مرزبانی و خدمت در پارک تبریک بگویم؛ امیدوارم در این مسیر بیش از پیش بدرخشید.خانم زهرا راه را یافته‌اند؛ زیرا مطابق دستور جلسه، یافتن راه و برداشتِ حاصل از آن در زندگی‌شان نمایان است. از مسیر کنگره برداشت‌های بسیار ارزنده‌ای کسب کرده‌اند؛ از همان ابتدا مطالب را با درک و آگاهی پذیرفتند، آموزش‌ها را آموختند و در عمل به‌کار بستند — چه در لژیون و چه در دیگر خدمت‌ها. پیش از ورود به لژیون، با گوش دادن به سی‌دی‌های مرتبط، حدود ده کیلو کاهش وزن داشتند و پس از پیوستن به لژیون، مجموعا حدود بیست و دو کیلو وزن کم کردند. این همان رمز و رازِ کشف‌شده‌ای است که خانم زهرا یافته‌اند.

از آقای حمید و آقای ابوالفضل برای آموزش‌های ارزشمندی که به رهجویانشان ارائه دادند، سپاسگزارم. همچنین قدردان این هستم که با وجود سختی‌ها، پذیرفتند جابجایی شعبه انجام شود و خانم زهرا را در مسیر مناسب قرار دهند و اکنون دوباره ایشان را همراهی می‌کنند. از آنان تشکر می‌کنم که اجازه دادند خانم زهرا در شعبه صنایع حضور داشته باشند.امیدوارم بهترین حال و حالتی که شایسته‌ی این خانواده است نصیبشان شود و آنان بتوانند از طریق خدمت‌هایی که در کنگره انجام می‌دهند، زکات آن حال خوش را ادا نمایند.از اینکه به صحبت‌هایم گوش دادید، سپاسگزارم.

خلاصه سخنان همسفر زهرا:

روزی می‌رسد که گل‌هایی را که گمان می‌کردی باز نمی‌شوند، باز می‌شوند؛ غمی که می‌گفتی تمامی ندارد، پایان می‌یابد؛ زمانی که گفتی نخواهد گذشت، می‌گذرد. زندگی راز است: نخست شکر، سپس صبر، و در پایان، باور.

سلام دوستان؛ زهرا هستم، همسفرِ حمید.
ابتدا سپاس و شکر خود را به حضور خداوند بزرگ می‌گویم که رحمت خویش را شامل حال من و خانواده‌ام نمود تا امروزه این جایگاه را تجربه کنیم. به رسم ادب و قدرشناسی، از آقای مهندس و خانواده محترمشان که با ازخودگذشتگی و دلسوزی، زمینه‌ساز این مسیر شدند نیز صمیمانه تشکر می‌کنم. آقای مهندس می‌توانست تنها مسیرِ خود را پی گیرد، اما بی‌تفاوت نسبت به زندگانی ما نبود و امروز این حال خوب را مدیون زحمات ایشان می‌دانم.از تمام عزیزانی که برای حضور من و همسرم تلاش کردند، سپاسگزارم. به‌ویژه از راهنمای مسافرم که کمک‌های ایشان همیشه در خاطر من مانده است، و از خانم سمیه که مهر و دلسوزی‌شان مانند مهر پدری شامل حال ما بوده و هست. زبان در شکر این محبت‌ها قاصر است؛ تنها از خداوند خواهانم که این قدم‌های خیر را در زندگی ایشان برگرداند.

از راهنمای عزیزم، خانم سمانه، بی‌نهایت سپاسگزارم. ایشان در این سفر حکم خواهر بزرگ‌تر را برای من داشتند؛ آن پیوند محبت که گاه از پیوند خونی نیز عمیق‌تر است، را من در وجود ایشان حس کردم. وجودشان همیشه برای من امیدبخش بوده است.از مسافر عزیزم، حمید، نیز تشکر می‌کنم. همیشه می‌گویم ورود به کنگره یا نعمتی الهی است که شامل حال انسان می‌شود، یا نشانه‌ای است بر لیاقت انسان. از آغاز زندگی مشترک‌مان—حدود ده سال—دلسوزی و ایستادگیِ حمید شامل حال من و خانواده‌ام بوده است. او پیش از آنکه همسرم باشد، گویی برادری بزرگ برای خانواده ما بود. در ایام سخت، به‌ویژه هنگام فقدان پدرم، حضور و حمایت او نقش بسزایی در تحمل آن روزها داشت؛ من به‌عنوان فرزند بزرگ خانواده، بار دلداری را به دوش داشتم، اما تکیه‌گاه من حمید بود و از او سپاسگزارم که پای خانواده ایستاد.

خاطره‌ای کوتاه و شاید سودمند برای تازه‌واردین می‌خواهم تعریف کنم. چند ماه پیش خواب پدرم را دیدم. پدرم معتاد به سیگار بود و شدیداً مصرف می‌کرد؛ ما آگاهی لازم نداشتیم و گاهی سفره‌ها جمع می‌شد و او همچنان سیگار روشن می‌گذاشت. او بارها تلاش کرد ترک کند اما موفق نشد. یکی از علل مرگش، آسیب به سر بود و برخی نیز می‌گفتند ریه‌هایش دچار مشکل بود. چند بار خواب پدر را دیدم که در خواب سیگار در دست داشت؛ این خواب مرا به یاد گفته آقای مهندس انداخت که «اعتیاد حتی با مرگ از بین نمی‌رود». در خوابی دیگر پدر را دیدم که نگاه آرامی به من کرد و پرسید کجا می‌روی که این‌چنین آرام شده‌ای؟ من گفتم: «به جایی می‌روم به نام کنگره.» او سیگار در دست داشت ولی نمی‌کشید و به من گفت چگونه می‌تواند سیگار را ترک کند.

در پی آن، شعبه‌ای از کنگره نزدیک منزل مادرم بود و من آدرس را به پدر دادم و گفتم می‌تواند به آنجا مراجعه کند تا درمان شود. صبح همان روز، خوابم را برای خانم سمانه تعریف کردم؛ هم‌زمان سی‌دی‌ای از آقای مهندس در دسترس قرار گرفت و خانم سمانه لینک یا سی‌دی را برایم فرستادند. در دقیقه هشتم سی‌دی، دقیقاً مطالبی بود که مرتبط با خواب من بود؛ آن زمان دریافتم که اعتیاد با مرگ از بین نمی‌رود اما قابل درمان است، گرچه اگر در آن سوی دیگر (آخرت) قرار گیرد، دشواری‌هایش بیشتر خواهد بود. آن لحظه با خود عهد کردم که اگر در کنگره بمانم و خدمت کنم، شاید قدم‌های کوچکم بتواند کمکی برای پدرم در آن جهان باشد. این اعتقاد قلبی همراه من است.

از کلیه عزیزان خدمتگزار—مرزبانان، ایجنت‌ها، راهنمایان و همه کسانی که پشت صحنه کار می‌کنند و زحماتشان آشکار نیست—صمیمانه سپاسگزارم. امروز من و همسرم این حال خوب را تجربه می‌کنیم؛ این احوال جدید چند روزی است که در خانواده‌مان جریان دارد. در مقاطعی ناامیدی نیز وجود داشت، ولی با ایمان گفتم که درست می‌شود؛ مطمئن باشیم کنگره راه را هموار می‌کند؛ اگر با دل و جان برای کنگره تلاش کنیم، مسیر درست نمایان می‌شود و به هدف می‌رسیم.از مادر همسرم که امروز حضور دارند و ما را همراهی کردند، بی‌نهایت ممنونم. وقتی در شهر غریب باشی—من چون از مشهد آمده‌ام در نیشابور گاهی احساس غربت می‌کردم—حمایت مادرشوهرم نقش بزرگی در استحکام زندگی‌مان داشت. مادر و خواهرم نیز همواره مونس من بوده‌اند؛ اگرچه مادرم دور است و در دسترس نیست، اما هرگاه دلم گرفت، با او تماس می‌گیرم و او بی‌درنگ پاسخ می‌دهد یا می‌آید. پدر و مادر کسانی‌اند که هرگاه در خانه‌شان را بکوبی، هیچ‌گاه درِ رد نمی‌شنوی؛ آنان پناهگاه واقعی‌اند و نقش بزرگی در زندگی ما داشته‌اند.از همین‌جا از همه‌شان سپاسگزارم.پوزش می‌طلبم اگر طولانی شد؛ از اینکه به صحبت‌هایم گوش دادید، متشکرم.

دیتا پرژکتور: مسافر غلامرضا (لژیون هشتم)

تایپ: مسافر احمد(لژیون سوم)

عکاس: مسافر علیرضا (لژیون چهارم)

بارگذاری: گروه خبری و سایت نمایندگی خیام نیشابوری

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...