ششمین جلسه از دوره سوم کارگاه های آموزش خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران با استادی مسافر حمیدرضا، نگهبانی مسافر یونس و دبیری مسافر احمد؛ با دستور جلسه: «"وادی هفتم و تاثیر آن روی من"» در روز چهارشنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
.jpg)
سخنان استاد :
سلام دوستان حمیدرضا هستم یک مسافر؛
کشف حقیقت در دو چیز است یکی کشف راه و آنچه برداشت می کنیم؛ برای کشف حقیقت و راز بزرگ، ما احتیاج به رمز یا کلید داریم که با وارد کردن رمز و کلید، در این گاو صندوق را باز می کنیم و به حقیقت موضوع پی می بریم و در واقع راه درست را برای حل مسئله خود پیدا می کنیم قدم گذاشتن در مسیر درست احتیاج به تفکر و تحقیق دارد و البته نیاز به فرمان خداوند متعال نیز هست بعد از اینکه راه را پیدا کردیم، ورود به مسیر صادر میشود و ما باید بدانیم که طی کردن هر مسیری قوانین مخصوص به خود را دارد.
با قرار گرفتن در مسیر مستقیم و اجرای درست قوانین، ما بهترین برداشت ها را خواهیم داشت که این برداشت همان هدف نهایی ما است ،اگر در مسیر وارد شویم ولی درست سفر نکنیم و برداشت که همان رهایی است هرگز به دست نمی آید، من می خواهم از خودم بگویم که من قبل از اینکه وارد کنگره بشوم خیلی راه ها را رفتم، عرض به حضورتان که رفتم با قرص ترک کردم ،وارد کلینیک ترک اعتیاد شدم که تریاکم را ترک کنم، متادون دادند که من شروع کردم به خوردن متادون یه مدتی که متادون می خوردم دیدم هنوز کافی نیست برایم و شروع کردم به کشیدن کراک ، یه گرم و نیم کراک می کشیدم به همراه تقریبا چهل و دو سیسی متادون.
چهار سالی این کار را ادامه دادم چون به هردری زده بودم نتوانسته بودم ترک کنم، یه شب کراک قطع شد شیشه وارد شد من هم شیشه گرفتم و مصرف شیشه شروع شد، مصرف متادونم رفت بالای شصت و چهار سیسی . مدتی که ادامه دادم وضعم انقدر خراب شده بود همیشه در توهم بودم، به بیمارستان روانی منتقلم کردن ،یک دوره در بیمارستان روانی بودم، از بیمارستان روانی که امدم یه مدتی خونه بودم تا بچه هایم می رفتن سبزی فروشی می رفتم متادون میگرفتم،
مادر خانمه بنده یازده سال است که میآیند به کنگره ،چون برادر خانم من یک سال است مواد مصرف میکند، کسی هم هستند که اصلا نمیتواند به قول معروف در مسیر مستقیم باشه و هی می آید و برمیگردد.
ایشون کنگره رو به ما معرفی کردند و من وارد کنگره شدم، من قرص ضد افسردگی می خوردم و این مسئله را به استادم نگفتم، همه کارها رو می کردم استخره می آمدم،سیدی مینوشتم و موقعی که نمی خواستم بیایم کنگره می گفتم من نمیرم،همسرم میگفتند: چرا؟
می گفتم سیدی ام را ننوشتم راهنمایم سرپا نگه می دارد و من هم با این سن توانش را نداشتم، همسفرم مجبور می شد سیدی من را می نوشت و من میآمدم، من همیشه چهار و نیم تو شعبه بودم ولی به حساب راهو پیدا کرده بودم تا به وادی هشتم رسیدم و آن خواسته که می خواستم درون من بیدار شد.
آمدم و به راهنمایم گفتم آقا اینجوریه جریان ام من قرص مصرف می کنم ، بازی ذهن هم داشتم و می گفتم که خب میخواهم بروم برای رهایی کم می کنم ولی اصلا نمی شد به راهنمایم گفتم و ایشان گفتند: سقوز آزاد برو. یک روز من رفتم سقوط آزاد و جلسه عمومی آمدم نشستم راهنمایم دیدند من حالم خیلی خراب است گفتند که نیم سیسی دارو مصرف کن ،دوباره من رفتم جلسه بعد آمدم، چون اون خواسته درون من زنده شده بود ایشون تو جلسه دوم گفت ببین تو هیچی یاد نگرفتی چون اینقدر شیشه مصرف کرده بودم،ایشان گفتند: تو بهتره دوباره سفر کنی گفتم آقا چیکار کنم؟ گفتند: برو مرزبانی بگو میخوام دوباره سفر کنم و سفر مجدد کنم،
من رفتم مرزبانی گفتم و پرونده رو درآوردن و قبول نکردن راهنمایم را بردم خلاصه بعد از سه چهار مرتبه قبول کردند.
مجددا شروع کردم به سفر کردن ده ماه هجده روز دوباره سفر کردم ،یعنی تو این نوزده ماه سه روزی که من آمدم، هم استخرم و هم پارکم و هم سر ساعت چهار و نیم تو شعبه بودم سفر دومم را که شروع کردم سر ساعت به اندازه مشخص دارو می خوردم،
دیگه از اینجا به قول معروف رمز و راز رو کشف کردم،رمزش چه بود؟
آن دارویی بود که من می خوردم سر ساعت و اندازه مشخص ،اون دارو را باید می خوردم و سفر را ادامه دادم تا به رهایی رسیدم.
بعد از رهایی هم الان سی و سه ماه است که خدمتگزارم ،راهنمایم منو فرستادن شعبه صفادشت ، خیلی دوست داشتم پیش ایشون باشم ولی ایشون گفتن که تو برو اونجا نزدیک منزلتم هست همانجا سی و سه ماه خدمت کردم، به تازگی خدمت مرزبانیام تمام شده و هنوز خدمتی نگرفتهام.
ممنونم که به صحبت های من گوش کردید.

تایپ: مسافر فرامرز
عکاس: مسافر فرهاد
تنظیم و بارگذاری: همسفر مرتضی
- تعداد بازدید از این مطلب :
64