جلسه دوازدهم از دور دهم سری کارگاه های آموزشی کنگره 60 ویژه مسافران نمایندگی پرند با استادی راهنمای محترم مسافر مجتبی و نگهبانی مسافر میلاد و دبیری مسافر محسن با دستور جلسه "وادی هفتم و تاثیر آن روی من " در روز چهارشنبه مورخ 25 شهریور ماه 1405 راس ساعت 17 آغاز به کار کرد.
سخنان استاد:
سلام دوستان، مجتبی هستم، یک مسافر.
ابتدا خدا را شکر میکنم بابت حضورم در کنگره و در بین شما عزیزان؛ جایی که همیشه در حال آموزش هستم، خودم را بهتر میشناسم، نواقصم را بهتر میبینم و سعی میکنم آنها را برطرف کنم تا به حال بهتری برسم.
ابتدا از نگهبان محترم، آقا مهرداد، ایجنت محترم علی آقا و مرزبانان محترم و آقا فرهاد و تمام خدمتگزارانی که در اینجا خدمت میکنند تشکر میکنم.

اگر بخواهم در مورد دستور جلسه و تأثیر وادی هفتم روی خودم صحبت کنم، باید آن را با سفر خودم مرتبط کنم.
اوایل ورودم به کنگره، یک بار پای صحبتهای راهنمای تازهواردین نشستم. بعد از آن فکر کردم راه را پیدا کردهام. احساس میکردم که چون من قدم برداشتهام، زحمت کشیدهام و خودم را به شعبه رساندهام، راه هم برای من پیدا شده است.
راهنمای تازهواردین برای من مسئله اعتیاد را شکافت و گفت سیستم بدن انسان به دلیل مصرف مواد مخدر تخریب شده و باید این سیستم را دوباره درست کرد. من هم خوشحال شدم که بالاخره راه را پیدا کردهام.
در ادامه یکسری مسائل را از من خواستند. گفتند باید در هفته سه جلسه بیایی و در جلسات حضور داشته باشی. جلسات هم ساعت پنج شروع میشد.
من آن زمان این مسائل را نتوانستم یا شاید هم نخواستم اجرا کنم. میگفتم کار دارم. واقعاً هم کار داشتم و باید تا ساعت پنج و نیم یا شش در کارگاه میبودم. ورود و خروج را ثبت میکردم و یکسری مسائل دیگر را انجام میدادم.
این موضوع برای خودم تبدیل به یک توجیه شده بود. با خودم میگفتم اگر بخواهم این کارها را انجام بدهم، باید کارم را رها کنم و بروم؛ مگر میشود یک کار را ول کرد و رفت؟
خلاصه چند ماه به همین شکل آمدم، ولی فقط همان اندازه برایم راه باز شده بود که در همان جلسه اول شنیده بودم. به همان اندازهای که من قدم برداشته بودم، راه برایم نمایان شده بود و هیچ اتفاق خاصی در سفر من نمیافتاد.
بعد از چند ماه دیدم هیچ اتفاقی نیفتاده است. با خودم گفتم یا باید بگویم «چشم» و حرکت کنم، یا اینکه بگذارم و بروم و کار خودم را انجام بدهم.
اگر من بلد هستم چه زمانی بیایم، چطور بیایم و چطور حرکت کنم، پس چرا وضعیت من این است؟ اگر بلد نیستم، باید بگویم «چشم».
از زمانی که گفتم «چشم» و حرکتهای کوچک را انجام دادم، قسمت دوم وادی هفتم برای من آرامآرام معنا پیدا کرد؛ آنجا که میگوید:
«رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است: یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم.»
من فهمیدم به اندازهای که حرکت میکنم و برداشت میکنم، میتوانم مسیر را ادامه بدهم. اگر قدم اول را برندارم، ادامه مسیر برایم نمایان نمیشود.
انگار یک مسئله محرم و نامحرم وجود دارد. وقتی شما «چشم» نمیگویید و من هم «چشم» نمیگویم و قدم اول را برنمیدارم، بقیه مسیر برایم نمایان نمیشود.
گاهی راهنما صحبت میکند و شما میبینید یک نفر کاملاً تحت تأثیر قرار میگیرد. در درون خودش میگوید: «عجب صحبتی کرد! عجب حرفی زد! از فردا این را اجرا میکنم.» حتی ممکن است از همان لحظه تصمیم بگیرد و برود آن را اجرا کند و زندگیاش از این رو به آن رو شود.
اما یک نفر دیگر، چون قدم اول را برنداشته است، مثلاً زود نیامده، سیدی خودش را ننوشته یا دارویش را سر وقت نخورده، انگار صحبتهای راهنما را متوجه نمیشود. انگار میفهمد و میشنود، ولی در درون خودش میگوید: «مگر میشود؟ فکر نکنم بشود.»
من هم همینطور بودم. میگفتم: «مگر میشود؟»
حدود شش ماه تفکر من همین بود. میآمدم بالا، اعلام سفر میکردم و بعد از آن، از کسانی که با آنها راحتتر بودم سؤال میکردم. میگفتم: «وسوسه نداری؟ الان که میگویی رها شدهام، حتی یک درصد هم وسوسه نداری؟»
میگفتند: «نه، اینجا فرق میکند.»
اما من باورم نمیشد. چون بها نداده بودم و ارزش لازم را برای کنگره، جلسات و صحبتهای راهنما قائل نشده بودم. درست و منظم به کنگره نمیآمدم و در نتیجه رمز و راز کشف حقیقت برای من نمایان نمیشد و من هیچ برداشتی نداشتم.
بعدها فهمیدم همین حرکتهای کوچک است که مسیر را برای من باز میکند. قدم اولی که برمیدارم، دارویم را سر ساعت مصرف میکنم، خوابم را منظم میکنم، صبحها زود بیدار میشوم و به صحبتهای راهنما عمل میکنم؛ همینها باعث میشود که بتوانم از حقیقت برداشت داشته باشم.
حقیقتی که برای من، همان حقیقت درمان اعتیاد است.
اما اگر بخواهم دستور جلسه را به لژیون سردار هم ربط بدهم، در لژیون سردار هم من همینجوری نگاه میکردم. به واسطه صحبتهای پیشکسوتان عزیز و آموزشهایی که از آنها گرفتم، لژیون سردار برای من هم آرامآرام معنا پیدا کرد.
یک بار آقا مجید لطفی به شعبه آمده بودند و صحبتهای خوبی انجام دادند. من خیلی تحت تأثیر صحبتهای ایشان قرار گرفتم. ایشان میگفتند سفر در لژیون سردار هم مثل سفر اول است.
لژیون سردار هم مثل سفر اول است.
اولش میترسی. میگویی: «مگر میشود من دیگر مواد مصرف نکنم؟»
ولی حرکت میکنی؛ با همان ترسی که داری، قدم اول را برمیداری. میگویی نکند فردا مصرف نکنم و حالم بد باشد؟ نکند نتوانم ادامه بدهم؟
در سفر سیگار هم همینطور است. ابتدا میآیی و حرکت میکنی. اولش شاید دوست داشته باشی دارو را مصرف کنی. فعلاً دوست داری دارو بخوری و شاید بعضی وقتها حتی دوست داشته باشی بیشتر بخوری؛ ولی آرامآرام حرکت میکنی و شرایط تغییر میکند.
در لژیون سردار هم همینگونه است. اولش میترسی. با خودت میگویی: «من این پول را لازم دارم، به آن نیاز دارم، چطور میتوانم از آن بگذرم؟»
اما همانطور که آقا مجید میگفتند، همان ترس هم خوب است. باید بترسی، باید آن ترس را داشته باشی، ولی قدمت را برداری.
وقتی قدم را برمیداری، آرامآرام میبینی اتفاقات دیگری هم برایت رقم میخورد. همانطور که در سفر اول، با وجود ترس حرکت میکنی و بعد میبینی راه برایت باز میشود، در لژیون سردار هم همین اتفاق میافتد.
شاید در ابتدا توقع داشته باشی. میگویی من یک تومان میدهم و انتظار دارم ده تومان به من برگردد، یا در یک جای دیگر به من کمک شود. به نظر من حتی همین هم اشکالی ندارد؛ چون قدم اول، همین حرکت کردن است.
اما آرامآرام که حرکت میکنی، نگرشت تغییر میکند. در ابتدا ممکن است بگویی من پولم را لازم دارم و نمیتوانم از آن بگذرم. ولی بعد کمکم میفهمی که گذشتن یعنی چه.
من خودم در لژیون سردار این آموزش را گرفتم که وقتی توانستم از پولم بگذرم و دیگر هیچ توقعی نداشته باشم که حتی یک ریال از آن به من برگردد یا کمکی به من بشود، این موضوع در تمام زندگیام هم گسترش پیدا کرد.
مثلاً وقتی برای کسی کاری انجام میدادم، دیگر انتظار نداشتم فردای آن روز حتماً رفتار مناسبی با من داشته باشد. حتی اگر رفتار نامناسبی هم با من میکرد، دیگر مثل گذشته حالم بد نمیشد؛ چون آرامآرام یاد گرفته بودم که از هیچکس توقعی نداشته باشم.
اگر بخواهم صحبت خودم را جمعبندی کنم، ما همهمان، خودم را میگویم، دوست داریم به وادی چهاردهم برسیم.
این گذشتن از دارایی، گذشتن از پول و بخشیدن، شاید در ابتدا با ترس و لرز همراه باشد، اما همین حرکتهای کوچک، آرامآرام مقدمهای میشود برای رسیدن به وادی چهاردهم.
امیدوارم همه ما بتوانیم به این وادی برسیم و همهمان غرق در این عشق و محبت شویم و بتوانیم بدون توقع، خدمت و محبت کنیم.
بیشتر از این وقت جلسه را نمیگیرم.
از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، از همه شما متشکرم.


تایپ تنظیم و بارگزاری:مسافر میلاد و مسافر یوسف (لژیون دوم)
مرزبان خبری مسافر مجید
- تعداد بازدید از این مطلب :
182