چهاردهمین جلسه از دوره هفتم لژیون سردار با استادی مسافر احمد، نگهبانی مسافر حسن و دبیری مسافر رسول با دستور جلسه «وادی هفتم ، رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم » در روز چهارشنبه مورخ 25شهریورماه سال ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
به نام قدرت مطلق الله
سلام دوستان، احمد هستم، یک مسافر.
خدا را شکر میکنم که امروز روزی شد تا در کنار شما بزرگان و عزیزان خدمت کنم و از آموزشهای شما بهره بگیرم. از زمانی که وارد لژیون سردار شدم، همیشه آرزو داشتم روزی در این جایگاه بنشینم و در کنار شما عزیزان آموزش بگیرم و اگر بتوانم، تجربیات خودم را با دیگران به اشتراک بگذارم. لژیون سردار برای من جایگاه عشق، محبت، دوستی و آموزش است؛ بهخصوص اینکه احساس میکنم در یک جمع خانوادگی هستم و قرار نیست مطلبی را از جایی پیدا کنم و صرفاً بازگو کنم. همانطور که در خانواده صحبت میکنیم، امروز هم میخواهم از دل صحبت کنم؛ چون به قول معروف:
«سخن از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.»
دستور جلسه امروز «وادی هفتم » است و در ادامه گفته میشود که رمز و راز حقیقت در دو چیز است: یکی یافتن راه و دیگری آنچه از آن برداشت میکنیم.من فکر میکنم خودِ لژیون سردار یکی از رازهای کنگره است. آقای مهندس این جایگاه را ایجاد کرده و در اختیار اعضا قرار داده است.
کنگره برای من چه کاری انجام داده و من در مقابل آن چه کردهام؟ امروز وقتی درباره هزینههای درمان و شربت صحبت میشود و میشنوم که هزینه یک شیشه شربت به مبلغ قابلتوجهی رسیده است، با خودم حساب میکنم که اگر منِ احمد، سه سالی را که از رهاییام گذشته، در زمان مصرف ادامه میدادم، چه هزینهای باید پرداخت میکردم. اما موضوع فقط پول نیست. من امروز سه سال است که رها شدهام و دیگر مواد مصرف نمیکنم. این اتفاق برای من چه ارزشی دارد؟ کنگره چه چیزی به من داده و من در مقابل آن چه تعهدی دارم؟گاهی درباره «خمس رهایی» صحبت میشود. من این را برای خودم اینگونه برداشت میکنم که اگر رهایی من حاصل زحمت راهنما، دیدهبانان، مرزبانان و تمام کسانی است که در کنگره خدمت میکنند، من هم باید سهم و تعهد خودم را نسبت به این مجموعه پیدا کنم.
خیلی وقتها در تولدها میگوییم: «آرزو دارم کنگره جهانی شود.» اما من از خودم میپرسم:
اگر واقعاً آرزو دارم کنگره جهانی شود، من برای جهانی شدن آن چه قدمی برداشتهام؟
اگر فقط شعار باشد، اتفاقی نمیافتد. شاید من نتوانم شصت قدم بردارم، اما آیا نمیتوانم یک قدم بردارم؟ شاید نتوانم دهها کار بزرگ انجام بدهم، اما آیا نمیتوانم یک کار کوچک و مؤثر انجام دهم؟
همین قدمهای کوچک هستند که در نهایت زمینه برداشتن قدمهای بزرگتر را فراهم میکنند.
امروز که در لژیون سردار نشستهام، میبینم تعداد اعضا بیشتر شده و هرکدام با توان خودشان در حال خدمت و مشارکت هستند. وقتی مبالغی را که اعضا پرداخت میکنند کنار هم میگذاریم، میبینیم که همین قدمهای کوچک، در مجموع میتواند کارهای بزرگی را رقم بزند.
به نظر من لازم است هرکدام از ما یکبار برگردیم و از خودمان بپرسیم: من برای رهایی خودم چه تعهدی دارم؟ راهنما بدون چشمداشت خدمت میکند، دیدهبان خدمت میکند، مرزبان خدمت میکند و افراد زیادی برای ادامه این مسیر زحمت میکشند. منِ احمد در مقابل این همه خدمت، چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ برای من، پاسخ این سؤال زمانی روشنتر میشود که به گذشته خودم برگردم؛ یه زمانی بود که شبها میخوابیدم و آرزو میکردم صبح که از خواب بیدار میشوم، دیگر مصرفکننده نباشم. حتی در ذهن خودم میگفتم حاضر هستم یک ملک را از دست بدهم، ولی درمان شوم. بسیاری از ما چنین آرزوهایی داشتیم. یکی میگفت حاضر است ماشین نداشته باشد، اما پاک باشد. چرا؟ چون آن پاکی برای ما آنقدر ارزشمند بود که حاضر بودیم در مقابلش خیلی چیزها را از دست بدهیم. منِ احمد زمانی حاضر بودم برای رهایی از مصرف، بسیاری از داراییهایم را از دست بدهم. امروز اگر همان داراییها را داشته باشم، آیا حاضر هستم حتی بخشی از آن را برای ادامه این مسیر و کمک به دیگران اختصاص بدهم؟ اگر آن خواسته در گذشته واقعاً از ته دل بوده، امروز باید اثرش را در رفتارم ببینم.
من بیستوهفت سال مصرف مواد داشتم بارها از خودم میپرسیدم چه کنم که از این وضعیت نجات پیدا کنم. امروز که رها شدهام، وقتی به گذشته نگاه میکنم، میفهمم چیزی که زمانی برایش حاضر بودم خیلی چیزها را بدهم، امروز در اختیار من است. پس منِ احمد اگر امروز رها شدهام، اگر امروز شخصیت و آبرویم را دوباره به دست آوردهام، اگر امروز خانوادهام را دارم و در کنار آنها با آرامش زندگی میکنم، نمیتوانم بگویم کار بزرگی انجام دادهام؛ بلکه احساس میکنم بدهکارم. حتی بارها از آقای مهندس شنیدهایم که با وجود تمام کارهایی که برای کنگره انجام دادهاند، با بغض میگویند که خودشان را بدهکار کنگره میدانند.
منِ احمد که چه کاری کردهام؟ من اگر یک پهلوان شدم، یا هر جایگاه دیگری به دست آوردم، اینها در مقابل چیزی که کنگره به من داده، قابل مقایسه نیست.
من جانم را مدیون این مسیر میدانم. پدر و مادرم، همسر و فرزندم و اطرافیانم، همه به نوعی از تغییر من بهره بردهاند. کنگره برای من فقط مصرف مواد را کنار نگذاشت؛ آبرو، شخصیت، خانواده و ارزشهای زندگیام را به من برگرداند. برای همین نمیتوانم ارزش آن را با پول اندازهگیری کنم.
امروز وقتی در لژیون سردار نشستهام، صدایی در درونم میگوید: «هنوز بدهکاری.»
این بدهکاری برای من یک بار سنگین نیست؛ یک تعهد است. تعهدی برای اینکه آنچه را دریافت کردهام، در حد توان خودم بازپرداخت کنم.
زمانی که میخواستم وارد لژیون سردار شوم، با خودم میگفتم شاید برای من زود باشد. میگفتم تازه یک سال است که آمدهام، یا تازه مدتی از رهاییام گذشته و شاید هنوز آمادگی این جایگاه را ندارم. امروز متوجه شدهام که بخشی از این افکار، همان نیروهایی بوده که میخواستند من را عقب نگه دارند. برای خدمت کردن، همیشه نباید منتظر زمان خاصی باشیم. گاهی اگر بیش از حد صبر کنیم، ممکن است دیر شود. در آموزشهای کنگره بارها شنیدهایم که قرار نیست از خدا یا از دیگران توقع داشته باشیم. گاهی وقتی انسان قدمی برای خدمت برمیدارد، اتفاقاتی در زندگیاش شکل میگیرد که اصلاً نمیتوان آنها را با پول محاسبه کرد.
گاهی راههایی باز میشود، گرههایی باز میشوند و شرایطی ایجاد میشود که ارزش آنها با هزار تومان و دو هزار تومان قابل اندازهگیری نیست. من این موضوع را در زندگی خودم تجربه کردهام.
پدرم زمانی به ما میگفت: «دوست دارید پرداختکننده باشید یا دریافتکننده؟» ما میپرسیدیم یعنی چه؟ مثال میزد که فرض کنید یک میلیون تومان دارید؛ آیا حاضر هستید بخشی از آن را بدهید و همچنان بخش عمدهای برای خودتان باقی بماند، یا اینکه همیشه فقط دریافتکننده باشید؟ ما سفرمان را شروع کردیم، حرکت کردیم و به رهایی رسیدیم. حالا وقت آن است که برای خودمان یک تعهد مشخص داشته باشیم و بدانیم که در برابر چیزی که دریافت کردهایم، چه سهمی از مسئولیت را میپذیریم. من باید برای خودم یک حساب مالی و یک تعهد مشخص داشته باشم؛ نه به این دلیل که کسی از من چیزی میخواهد، بلکه به این دلیل که خودم میدانم چه چیزی دریافت کردهام. خدا را شکر میکنم که آموزشهای کنگره و لژیون سردار این انگیزه را در من چند برابر کرده است. امیدوارم بتوانم در کنار شما آموزش بگیرم، بر نفس خودم غلبه کنم و در حد توانم قدمی بردارم. من یک یا دو پروژه در ذهن دارم و امیدوارم بتوانم آنها را به نتیجه برسانم و با همان دست خداوند، تعهدی را که در قلبم شکل گرفته، عملی کنم. در پایان، از خداوند سپاسگزارم که فرصت حضور در این جایگاه و مشارکت در کنار شما عزیزان را به من داد.
ممنون از وقتی که در اختیار من قرار دادید.


تهیه، تنظیم و ارسال: خدمتگزاران سایت شادآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
185