دهمین جلسه از دوره هفتم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی ارگ با دستور جلسه (وادی هفتم و تاثیر آن روی من ) بااستادی راهنمای محترم مسافر حجت و نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر رسول روز سهشنبه مورخ ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود :
خلاصه سخنان استاد :

سلام دوستام حجت هستم یک مسافر
خداوند را شکر میکنم که بار دیگر این فرصت نصیب من شد تا در این جایگاه قرار بگیرم و بتوانم خدمت کنم. از آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان تشکر میکنم که چنین مکان و بستری را برای ما فراهم کردند تا بتوانیم در کنگره ۶۰ حضور پیدا کنیم و از آموزشهای ارزشمند آن بهرهمند شویم.
از استاد عزیزم، آقای محسن نقدی، تشکر میکنم که اگر امروز حال خوشی دارم، بخش بزرگی از آن به خاطر آموزشها و زحمات این بزرگوار است. همچنین از مرزبانان و ایجنت محترم شعبه تشکر میکنم که با تلاش و زحماتشان کمک میکنند تا مصرفکنندگان به رهایی برسند.
دستور جلسه امروز، وادی هفتم است:
«رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت میکنیم.»
برداشت من از این وادی این است که زندگی من، بهعنوان یک مصرفکننده که امروز به رهایی رسیدهام، به دو بخش تقسیم میشود؛ یکی زندگی قبل از کنگره و دیگری زندگی بعد از کنگره.
با آموزشهای ناب و ارزشمندی که در کنگره گرفتم، زندگی خودم و همسفرانم تغییر کرد و به نظر من چیزی جز آموزشهای کنگره باعث این تغییر نشد. چون راه درست پیدا شد.
قبل از کنگره، من به شخصه به هیچ راهی امیدوار نبودم. همیشه فکر میکردم باید تا آخر عمر مصرفکننده بمانم و مصرف کنم و هیچوقت تصور نمیکردم روزی بتوانم به تعادل و حال خوش برسم.
امروز که راه برای من مشخص شده، اگر کمی با خودم تفکر کنم، میبینم که قبل از من انسانهایی زحمت کشیدهاند. خود آقای مهندس این راه را پیدا کردند و آن را به ما نشان دادند.
کنگره ۶۰ و سفر دومیهای آن، برای من یک سند بدون نقص هستند. وقتی نگاه میکنم، میبینم هرکسی با یک نوع مصرف و یک ماده وارد کنگره شده، اما امروز به حال خوش و رهایی رسیده است.
مصرفکنندگانی که به قول آقای مهندس زمانی حتی «گوسفند»هم بهشون نمیدادندبه چراببرند امروز در بهترین جایگاهها قرار گرفتهاند و بهترین حال خوش را تجربه میکنند.
راه مشخص شده است. چرا نباید من به این راه، با این زیبایی و شیرینی، اعتماد کنم؟ وقتی سند آن را میبینم؛ وقتی راهنما، ایجنت و افراد مختلف کنگره را میبینم که به حال خوش رسیدهاند، برای من همینها یک سند و مدرک هستند.
وقتی کسی اعلام میکند که با هروئین یا مواد صنعتی وارد کنگره شده و امروز بدون مواد مخدر، با حال خوش روی این صندلی نشسته است، این برای من یک دلیل و یک سند است که اگر او توانسته، من هم میتوانم.
راه مشخص شده، رمز و رازش پیدا شده و مسیر برای من علامتگذاری شده است. چراغ راهنما دارد و مسیرش مشخص است. وقتی چنین مسیری پیش روی من قرار گرفته، چرا نباید آن را تا پایان طی کنم؟
به نظر من، انسان هر کاری را که واقعاً بخواهد انجام دهد، بالاخره برای انجام آن تلاش میکند و به نتیجه میرسد. اما اگر نخواهد، برای انجام ندادنش هزاران دلیل میآورد؛ میگوید من نمیتوانم، شرایط من فرق دارد و...
اما انسانهایی که امروز در سفر دوم هستند و اعتیاد را کنار گذاشتهاند، دو تا سر نداشتند و استثنایی هم نبودند که من فکر کنم نمیتوانم. آنها هم انسانهایی مثل من بودند، ولی خواسته داشتند و حرکت کردند.
یک ضربالمثل هست که میگوید:
«گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟»
امروز همهچیز در اختیار من است. اگر من تلاش و کوشش نکنم و از آموزشها بهره نگیرم، تقصیر کنگره یا راهنما نیست. راهنما دارد مسیر را به من نشان میدهد؛ مسیری که بسیار مشخص و علامتگذاری شده است و من میتوانم آن را تا پایان برسانم.
پس اگر تلاش خودم را نکنم و به رهایی نرسم، اگر گریز بزنم، نباید فکر کنم راهنما متوجه نمیشود. رهجویی که روی این صندلی مینشیند، راهنما از نوع نشستن، صحبت کردن و حتی نگاه کردن او متوجه میشود که آیا روی برنامه هست یا نه.
بنابراین دلیل ندارد من بخواهم سر راهنما کلاه بگذارم؛ در واقع دارم سر خودم کلاه میگذارم.
وقتی به من گفته میشود که مثلاً به لژیون سیگار فکر نکن و من نمیتوانم این موضوع را انجام دهم، در واقع یعنی هنوز نتوانستهام بر نفس اماره خودم غلبه کنم و از چنگ آن فرار کنم. مطمئن باشم اگر این مسئله را حل نکنم، حتی اگر به رهایی هم برسم، به تعادل واقعی نمیرسم و ممکن است دوباره برگردم؛ همانطور که برای خیلیها این اتفاق افتاده و دوباره مسیرشان را از نو شروع کردهاند.
وقتی راه مشخص است، دیگر لازم نیست برای خودم دلیل بیاورم که «این نمیشود».
چند روز پیش کلیپی در فضای مجازی پخش شده بود که تعدادی از افراد از یک کمپ فرار میکردند و از دیوارها بیرون میریختند. شاید در نگاه اول خندهدار به نظر برسد، اما اگر کمی فکر کنیم، میبینیم انسانی که در حالت عادی از آن ارتفاع سقوط کند ممکن است دستش بشکند، اما آنقدر در کمپ سختی و خماری کشیده بود که حاضر شده بود خودش را از ارتفاع پایین بیندازد تا فرار کند.
اما در کنگره ۶۰ صورتمسئله اعتیاد مشخص شده است. مسیر مشخص است، مقصد مشخص است و مشخص است که من چه تخریبهایی داشتهام و باید به کجا برسم.
راهنمای من هم با توجه به تخریبهایی که داشتهام و مادهای که مصرف کردهام، برای من برنامه مشخصی میدهد. برنامه من ممکن است با نفر کناریام فرق داشته باشد. قرار نیست خودم را با دیگری مقایسه کنم و بگویم چرا او مثلاً در یک مرحله است و من در مرحله دیگری هستم.
مهم، حال خوش خود من است. مهم این است که من در کنگره چه چیزی به دست میآورم.
برداشت من از کنگره میتواند این باشد که فقط قطع مصرف کنم و بروم؛ یا میتوانم راه و رسم و روش زندگی کردن را یاد بگیرم، به تعادل ذهنی برسم و به تعادل جسمی دست پیدا کنم.
اگر توانستم آموزشها را بگیرم، مطمئن باشم که فرمانبرداری را هم انجام میدهم و از برنامهای که راهنما به من میدهد تخطی نمیکنم.
امکان ندارد آموزشی را بهدرستی گرفته باشم و بدانم کاری برای من ضرر دارد و باعث تخریب میشود، ولی باز هم آن کار را انجام بدهم. اگر آموزش به اندازه کافی در من نهادینه شده باشد، توانایی انجام ندادن آن کار را پیدا میکنم.
اگر به این مرحله نرسیده باشم، ممکن است امروز بگویم مصرف نمیکنم، اما فردا دوباره لغزش کنم. رهایی واقعی فقط قطع مصرف نیست؛ رهایی همراه با تعادل است. اگر تعادل ایجاد نشود، احتمال لغزش و برگشت وجود دارد.
پس وقتی راه با این آسانی و زیبایی در اختیار ما قرار گرفته، باید قدر آن را بدانیم و سپاسگزار باشیم.
به نظر من، درِ بستهای بود که کلیدش را آقای مهندس پیدا کردند. خود ایشان سختی کشیدند، دردسر کشیدند و این راه برایشان نمایان شد، چون خواسته داشتند.
اولین قدم برای رهجویی که وارد کنگره میشود، داشتن خواسته رهایی است.
رهجویی که واقعاً خواستار رهایی باشد، اگر به او بگویند تا فردا صبح باید بروی و سیدی بنویسی، مینویسد؛ چون خواستهاش رهایی است. اما کسی که خواسته رهایی ندارد، ممکن است آن کار را انجام ندهد، چون فقط میخواهد خودش را سرگرم کند.
کنگره کسی را به زور بیرون نمیکند، اما اگر روی برنامه نباشی، اگر فرمانبردار نباشی و مسیر را رعایت نکنی، مطمئن باش خودت از مسیر کنگره دور میشوی و ممکن است با حال خراب از این مسیر خارج شوی؛ شاید بعدها دوباره اجازه پیدا کنی و برگردی.
پس حالا که راه را پیدا کردهایم، باید محکم و استوار در این مسیر قدم برداریم.

راهنما چراغ را روشن کرده و جلوتر از ما حرکت میکند. اگر ما درست در مسیر حرکت کنیم، مطمئن باشیم نه در چاه میافتیم و نه در چاله و نه دوباره به عمق تاریکی برمیگردیم.
کنگره برای من مثل یک طناب است؛ طنابی که در اختیار من قرار گرفته و من باید دستم را روی آن بگذارم و خودم را بالا بکشم تا به حال خوش و تعادل برسم.
انشاءالله که بتوانیم قدر این راه را بدانیم، آموزشها را بگیریم و شاهد رهایی و حال خوش همه دوستان عزیز باشیم.
عکس و تایپ : مسافر حمیدرضا لژیون سوم
بارگزاری : مسافر احسان لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
127