English Version
This Site Is Available In English

با لژیون سردار، طعم شیرین خدمت را چشیدم

با لژیون سردار، طعم شیرین خدمت را چشیدم

جلسه دوازدهم از دوره هفتم لژیون سردار نمایندگی دانیال اهواز با استادی مسافر پهلوان امیر،نگهبانی پهلوان میثم و دبیری مسافر حسن با دستور جلسه«وادی هفتم و تاثیر آن روی منض» در تاریخ ۱۴۰۵/۰۶/۲۴ ساعت ۱۵:۳۰ شروع به کار کرد

خلاصه سخنان استاد.

 

.سلام دوستان، امیر هستم، مسافر.

خدا را شکر می‌کنم که امروز در نمایندگی دانیال اهواز هستم. خدا قوت می‌گویم به عزیزانی که امروز خدمت می‌کنند؛ آقا میثم، دبیر محترم، آقا حسن و خزانه‌دار، آقا ابوالفضل. ان‌شاءالله که برکت این خدمت در زندگی‌شان جاری باشد. همچنین خدا قوت می‌گویم به ایجنت محترم و خدا را شکر می‌کنیم که امروز هم در کنار دوستان عزیز هستیم و از دیدنشان کلی لذت می‌بریم.

این حس‌ها یک زمانی برای من همه مرده بودند. وقتی خود آدم خودش را دوست نداشته باشد، تمام حس‌ها بسته می‌شوند؛ مثل یخ‌زدگی. ولی امروز، خدا را شکر، هیچ فرقی نمی‌کند و اصلاً در هیچ شعبه‌ای احساس غریبگی وجود ندارد. در سراسر ایران همین‌طور است. هر کجا که برویم، ما با چشم و دل همدیگر را می‌بینیم و کلی لذت می‌بریم، کلی حال می‌کنیم و دور هم هستیم. خدا را شکر از این بابت.

راجع به دستور جلسه، همین الان یک لحظه چیزی آمد توی ذهنم. یادم افتاد همیشه آقا سینا، راهنما، به من می‌گفت: «شما راه را بلدی، ولی بلدِ راه نیستی.»

یک واقعیت بود. خیلی در این مورد فکر می‌کردم و می‌گفتم یعنی چه؟ بعد دیدم نه، واقعاً دقیقاً همین بود. در زمان مصرف مواد مخدر و ترک‌های پی‌درپی، ما می‌دانستیم مثلاً باید مصرف را قطع کنیم، ولی بلدِ راه نبودیم.

تا اینکه خداوند لطف کرد و کنگره را با من آشنا کرد. آمدیم، راه کنگره را پیدا کردیم و درمان شدیم؛ به راحتی. خیلی‌ها الان درگیر هستند و شاید واقعاً یک یا دو حلقه از حیاتشان درگیر کسی باشند که بخواهد اعتیادشان را درمان کند.

خدا را شکر بابت این لطف خداوند و وجود آقای مهندس که در زندگی ما هست و برکتش در زندگی‌مان جاری می‌شود. این را واقعاً همیشه آقا بیات لطف می‌کرد و به ما یاد می‌داد. می‌گفت: «اگر یک روزی حمایت خداوند و آقای مهندس از روی شانه‌های من برداشته شود، ما هیچ نیستیم.»

این یک واقعیت است. واقعاً من خودم به شخصه می‌گویم که هیچ نیستم. امروز یک بستری فراهم شده در لژیون سردار و واقعاً داریم این موضوع را می‌بینیم و دیگر همه آن را لمس کرده‌اند.

یک روز داشتم مطلبی از یک عارف می‌خواندم. داشت می‌گفت که در محضر خداوند بود و به او گفت: «اگر می‌خواهی، من بروم به خلق‌الله بگویم خداوند...» خداوند به او گفت: «همه این را قبول داشتند.» بعد خداوند به او گفت: «می‌خواهی من بروم به خلق‌الله بگویم که تو چه آدمی هستی و رسوای عالمت کنند؟»

او هم در جواب خداوند گفت: «می‌خواهی من هم بروم از مهر و محبتت بگویم که دیگر هیچ‌کس شما را نپرستد؟»

این یک واقعیت است. من خودم را نگاه می‌کنم؛ بارها و بارها اشتباه کردم، بارها و بارها وارد جهل شدم، بارها و بارها وارد ناآگاهی شدم، ولی هر سری با یک لطافت خاص، با یک مهربانی خاص، مثل یک دست نوازش روی سر ما کشید و ما را آورد و آورد و زندگی دوباره به ما داد، نفس دوباره به ما داد.

بعضی مواقع می‌نشینم و فکر می‌کنم. بچه‌ها را می‌بینم که در خانه هستند و می‌گویم خب، این لطف چقدر می‌تواند قابل جبران باشد؟ این لطفی که حالا همسفر شب راحت می‌خوابد و از ترس شیشه دیگر بیدار نمی‌ماند تا صبح، یا از ترس اینکه یک بلایی سرش بیاید. اینها واقعاً قیمت ندارد، واقعاً قیمت ندارد.

ما امروز اینجا هستیم و این لطفی است که خداوند در اختیار ما قرار داده است. ما شب می‌خوابیم. من همیشه به خودم می‌گویم: شب می‌خوابی، تو نمی‌دانی صبح که بلند می‌شوی حتی قدرت کنترل همین نفس کشیدن خودت را هم نداری؛ پس چطور می‌توانی بیایی و بگویی: «نه، من این کار را کردم»؟

نه، تا فرمان ندهد و تا اجازه ندهد، برگ از روی زمین تکان نمی‌خورد.

ما قبلاً هم این را می‌دانستیم، ولی برای ما بسته بود؛ یک پرده‌ای بود که روی این موضوع کشیده شده بود و ما نمی‌دیدیم. ولی امروز با آموزش آقای مهندس، به این موضوع نگاه می‌کنم و می‌گویم: امیر، وقتی از در می‌آیی داخل، فکر کن خداوند یک دانگ از چیزی را در جیبت گذاشته و گفته بیا آن را بده، بیا توی تیم خدا بازی کن، بیا نقش بازی کن.

خب، نگاه می‌کنم و می‌گویم امروز خداوند این توانایی را در اختیار من قرار داده که بیایم پرداخت کنم؛ از آن شهدی که چشیدم، بتوانم یک قسمتش را تقبل کنم تا دیگرانی که پشت در ایستاده‌اند، بتوانند از آن استفاده کنند.

یک جای دیگر داشتم مطلبی می‌خواندم و با یک ژاپنی مصاحبه کرده بودند. از او پرسیده بودند: «شما آخرین مرحله‌تان چیست؟» یک مولتی‌میلیاردر بود. گفتند بعد از اینکه به این مرحله رسیدید، چه کار می‌کنید؟ گفت: «تازه ما بعد از مولتی‌میلیاردر شدن، وارد مرحله‌ای می‌شویم که قسمتی از مالمان را ببخشیم.»

حالا این را خداوند از طریق آقای مهندس در اختیار ما گذاشته است و این دِین و رسالتی است که به گردن ماست.

همه دوستان می‌دانند، به والله قسم، این جمع اصلاً خودمانی است. همیشه مشارکتم این‌جوری است. دویست هزار تومان به والله قسم در جیبم بود. آمدم و گفتند مشاوره بشود. ترسیدم. گفتم بروم آنجا نشریات و پکیج بگیرم، الان یک‌دفعه بگویند چهارصد هزار تومان؟ هیچ، آس و پاس می‌شوم!

آن موقع نمی‌دانم چهل هزار تومان بود یا پنجاه هزار تومان. ولی رفته‌رفته، رفته‌رفته تلاش کردم. آمدند و گفتند «لژیون سردار». یک اسمی بود و گفتند «سردار». خیلی خوشم آمد.

یک روز به راهنما گفتم: «آقا، من از کنگره می‌روم بیرون، حالم خوب نیست.» گفت: «از داشته‌هایت استفاده کن، ببین چی داری.»

آن موقع یک ماشین داشتم، یک پراید داشتم. دیدم بعدازظهر حیران و ویرانم. رفتم برنامه اسنپ را وصل کردم و شروع کردم به اسنپ کار کردن. بعد یک صندوق هم برای خودم درست کردم و نوشتم «صندوق سردار».

آقا، دویست هزار تومان ما کار می‌کردیم. خب، از این دویست هزار تومان، بیست هزار تومان می‌انداختم توی این صندوق سردار. دو تا لژیون سردار، هم خودم و هم همسفرم.

از توی دل این اسنپ کار کردن درآمد. به والله قسم، در تمام عمرم لذت‌بخش‌تر و شیرین‌تر از این پولی که خودم درآورده بودم، نبود. با پول مسافرکشی دوازده میلیون تومان آمدم جلوتر.

سفرم دو میلیارد بود، آمدم پایین. همان موقع که دو میلیارد آمدم پایین، به والله قسم، این الهامات که برود راهنما می‌شود، یک روز با آقا بیات آمد. گفت: «آقا، می‌خواهم بروم از طرف شکایت کنم.» گفت: «صبر کن، شنبه برو شکایت کن.»

طرف دویست تومان از مثلاً دبی فرستاد برایم. می‌دانی آقا، منظور این است که یکی دیگر ما را دارد هدایت می‌کند. می‌گوید باید من خودم را نشان بدهم، توی آن تنگنا، توی آن...

خدا را شکر، من روزی که آمدم کنگره بچه‌دار نمی‌شدم. صفر بود، اسپرم صفر. سه روز بعد از درمانم رفتم آزمایش گرفتم. الان دو تا دختر دارم، خدا را شکر. این به واسطه کنگره است.

مگر من چه دارم از خودم؟ من هر کدام از اینها را که دارم، خدا به من داده است. دو تا لژیون سردار خدا به من داد؛ دو بار وارد شدم، یک بار خودم و یک بار همسفرم. خدا لطف کرد و خودم پهلوان شدم. حالا امسال ان‌شاءالله همسفرم هم... باز هم لطف خدا بود که دو تا دختر خدا به من داد.

اینها همه لطف هستند.

این چیزی که دارم می‌گویم، ببخشید یک مقدار طولانی شد. اینها را که دارم می‌گویم، خب، این من نیستم که دارم می‌گویم؛ این کلام، کلامی است که در زندگی همه ما جاری شده است.

پس ما باید تمام تلاشمان را بگذاریم، تمام تلاشمان را بگذاریم. به والله قسم، هیچ کجایی شیرین‌تر و لذت‌بخش‌تر از لژیون سردار و پرداخت کردن نیست.

از پرداخت هم اصلاً هیچ هراسی نداشته باشید. تیم، تیم خداست. تو پول می‌دهی، یک جایی دستت را می‌گیرد که اصلاً نمی‌دانی آن پول از کجا آمده است.خیلی ممنونم. مرسی. به افتخار خودتان.

 

سایت نمایندگی دانیال اهواز

عکاس : مسافر پیروز (( لژیون دهم ))

تایپ ، تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...