جلسه چهارم از دوره پانزدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران نمایندگی یوسف، با استادی مسافر حمید، نگهبانی مسافر فرهاد و دبیری مسافر داوود، با دستور جلس "وادی هفتم وتاثیر آن روی من" روز دوشنبه 23 شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حمید هستم یک مسافر.
خداوند را بسیار شاکرم که امروز توفیق حاصل شد تا در این جایگاه بنشینم و خدمت کنم. از راهنمای عزیزم، علی آقا، بینهایت تشکر و قدردانی میکنم؛ ایشان واقعاً برای من زحمت کشیدند. همچنین از گروه مرزبانی، آقا فرهاد و تمام عزیزانی که خالصانه تلاش کردند تا من بتوانم به این نقطه برسم و این روز زیبا را تجربه کنم، قلباً سپاسگزارم.
پیش از آغاز صحبتم پیرامون دستور جلسه امروز، میخواستم به نکتهای اشاره کنم؛ در حیاط شعبه، محمدرضا سخن بسیار ارزشمندی بیان کرد مبنی بر اینکه: «برخورد ما با فردی که روز اول وارد کنگره میشود باید به شکلی باشد که او جذب شود و ماندگار گردد.» این نکته بهویژه متوجه خدمتگزارانی است که در این بخش و این نمایندگی تلاش میکنند.
به یاد دارم روز نخست ورودم، آقا سیاوش دمِ در حضور داشتند—که اکنون جایشان بسیار خالی است. از ایشان پرسیدم که به کجا باید مراجعه کنم و چه اقدامی باید انجام دهم؟ ایشان با محبت پاسخ دادند که باید نزد شالسبزها (راهنمایان تازهواردین) بروم. آن روز با خود گفتم چه جای امن و خوبی است؛ اگر در گذشته مسیر را گم کرده بودیم، اینجا کسانی هستند که دستمان را بگیرند و راهنماییمان کنند. وارد شدم و با آغوش باز و برخوردی کاملاً متین و انسانی مواجه شدم؛ همان استکان چایی که با مهر به من تعارف کردند، گویی عاملی شد تا من در این مسیر ماندگار شوم.
حالِ خوشِ امروزم را تماماً مدیون عزیزانی هستم که برایم زحمت کشیدند؛ از راهنمایان تازهواردین گرفته تا زمان ورودم به لژیون علی آقا که بیاندازه برای من وقت گذاشتند و به واقع حق برادری بر گردن من دارند. همچنین برادران لژیونیام همیشه قوت قلبی بزرگ برای من بودند؛ لحظاتی در سفر وجود داشت که مسیر دشوار میشد و احساس ضعف و کمآوردن میکردم، اما حضور پرمهر و دلگرمی این عزیزان انگیزهای شد تا ادامه دهم و گامبهگام به جلو حرکت کنم.
خداوند را شاکرم؛ لحظهای که به رهایی رسیدم واقعاً وصفناپذیر بود. زمانی بود که همسفرم مدام گلهمند بود و میگفت: «بس است دیگر، تا چه زمانی میخواهی این رفتار ناپسند را ادامه دهی؟ هر جا که میرویم در چرت هستی؛ به هیچ کجا نمیرسی، نه حوصله مهمانی رفتن داری و نه رمقی برای مسافرت.» اما معجزه کنگره این است که شرایطی ایجاد میکند تا در عرض ۱۰ الی ۱۱ ماه، همان همسفر برگردد و بگوید: «حمید، من به تو افتخار میکنم.» آن لحظه گویی تمام دنیا را به من بخشیدند. از جناب مهندس دژاکام بینهایت سپاسگزارم که چنین بستر امن، آرام و استواری را فراهم ساختند تا یک مسافر سفر اول بتواند با خیالی آسوده درمان خود را دنبال کند.
در طول دوران سفرم، چالشها و مسائلی نیز پدیدار شد؛ به قول یکی از دوستان، گویی مشکلات بیستساله همزمان در همین یک سال سفر من روی داد؛ از دشواریها، تنشها، کمبودها و گرانیها گرفته تا سایر مسائل. اما هیچیک از این موانع باعث نشد که من عقبنشینی کنم. از همان روز نخست با خودم پیمان بستم که باید قدردان صندلیای باشم که به من اختصاص داده شده است؛ یا باید تا پایان مسیر با تمام وجود بایستم و ادامه دهم، یا اگر بنا به ادامه دادن نیست، از همان ابتدا فضا را ترک کنم تا این جایگاه اشغال نشود و فرد دیگری بتواند بیاید و سفرش را آغاز کند.
حقیقت این است که من با کوهی از بار مشکلات وارد کنگره شدم؛ اما حتی در لژیون خودمان نیز به بچهها از مشکلاتم چیزی نمیگفتم؛ چراکه با خود میاندیشیدم بیان این دردها شاید حس و حال دوستان را مکدر و ناراحت کند. از این رو همه چیز را در درون خودم نگه میداشتم، در جلسات به موقع و منظم حاضر میشدم و همواره سعی داشتم از راهنمای خود کاملاً فرمانبرداری کنم؛ زیرا میدانستم که تمام این آموزشها در نهایت برای نجات و آرامش خودم است.
میدیدم عزیزانی را که طبق برنامه و به درستی سفر کردند و در نهایت به چه دستاوردهای درخشانی رسیدند؛ این متد درمانی آغاز، طول دوره و پایانی کاملاً مشخص دارد. بسیار حائز اهمیت است که پیمانی که در بدو ورود با من بسته شد—مبنی بر اینکه طول درمان بین ۱۰ الی ۱۱ ماه خواهد بود—دقیقاً محقق گردید؛ آمدم، سفر کردم و به یاری خداوند به رهایی رسیدم و از این بابت بینهایت خوشحالم.
امروز هنگام آمدن به شعبه، سیدی مربوط به وادی هفتم از سخنان جناب مهندس را گوش میکردم. با وجود اینکه بارها در سالهای گذشته و طی همین هفته آن را شنیده بودم، اما از فرط شوق و خوشحالی، عمق پیام و مفاهیم آن مرا منقلب کرده بود. در بخش دوم این سیدی، جناب مهندس به توصیف ویژگیهای انسانهای کمخرد و خردمند میپردازند؛ با شنیدن آن متوجه شدم که در گذشته من دقیقاً در زمره همان انسانهای کمخرد قرار داشتم.
من همان فردی بودم که مدام دیگران را موعظه میکردم که: «مصرف نکنید، مواد مخدر ویرانگر و خانمانسوز است»، در حالی که خود در خفا همان کار را انجام میدادم. پنهانکاری میکردم تا مبادا کسی متوجه شود، هرچند شاید خیلیها هم متوجه شده بودند و به روی من نمیآوردند. سخنور خوبی بودم و به دیگران نصیحت میکردم که به سمت مواد نروند چون عاقبتی ندارد، اما خودم تا آن اندازه در بیخردی بودم که همان مسیر اشتباه را دنبال میکردم.
سخن بسیار است، اما بغض مجالی برای ادامه نمیدهد. از همه شما عزیزان ممنونم.

ضبط صدا و عکس: مسافر سعید، لژیون ۹
تایپ ویرایش و ارسال: مسافر داوود، لژیون ۵
- تعداد بازدید از این مطلب :
59