English Version
This Site Is Available In English

وادی هفتم به من آموخت که عقل با نیروی خودش می‌تواند راه درست را به من نشان دهد.

وادی هفتم به من آموخت که عقل با نیروی خودش می‌تواند راه درست را به من نشان دهد.

دومین جلسه از دوره پانزدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره‌۶۰ نمایندگی کریمان کرمان با دستور جلسه (وادی هفتم و تاثیر آن روی من) به استادی مرزبان محترم مسافر آرمان،به نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر حسین در روز یک شنبه مورخ 1405/06/22 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.

سلام دوستان، آرمان هستم، یک مسافر.

خدا را شاکر و سپاسگزارم که یک بار دیگر فرصت حضور در کنگره ۶۰ به من داده شد تا بتوانم از شما آموزش و انرژی بگیرم.

از جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان خیلی ممنون و سپاسگزارم که چنین بستری را فراهم کردند تا من آرمان و همه انسان‌های دردمند بتوانیم راه زندگی‌مان را پیدا کنیم.

از راهنمای درمان مواد و سیگارم، ایجنت محترم، آقا سینا تشکر می‌کنم که حال خوب را به من و خانواده‌ام دادند.

از آقا یوسف، راهنمای محترم لژیون اول، تشکر می‌کنم که اجازه حضور در این جایگاه را به من دادند تا بتوانم خدمت کنم.

دستور جلسه، وادی هفتم و تأثیر آن بر من

ما تا زمانی که به وادی هفتم برسیم، باید شش وادی را طی کنیم. در وادی اول تا پنجم فهمیدیم که باید افکار و اندیشه‌مان را از قوه به فعل دربیاوریم. در وادی ششم، فرمانروایی عقل را به رسمیت شناختیم و رسیدیم به وادی هفتم.

در وادی هفتم می‌آموزیم که عقل با نیروی خودش می‌تواند راه درست را به ما نشان بدهد. حالا که به وادی هفتم رسیده‌ایم، برای انجام هر کاری باید فکر کنیم تا راه درست را طی کنیم و در نهایت به مقصد برسیم.

من، آرمان، زمانی که می‌خواستم هر کاری انجام بدهم، کارم را انجام می‌دادم. می‌رفتم تا وسط کار و وقتی تخریب‌ها و ضررهایش را می‌دیدم، می‌گفتم چرا نپرسیدم؟ چرا مشورت نکردم؟ همیشه با عقل ناقص خودم تصمیم می‌گرفتم. چه بسا در مدتی که مصرف‌کننده بودم، چه تصمیم‌هایی گرفتم که الان، بعد از گذشت پنج، شش سال، هم به ضرر خودم شده و هم به ضرر خانواده‌ام.

سال ۱۴۰۰ می‌خواستم کاری را شروع کنم. یک نفر به من گفت شریک نشو. من گفتم از کجا می‌دانی؟ شریک شدم، ۴۰۰ میلیون تومان پول گذاشتم و الان که سال ۱۴۰۵ است، هنوز دنبال همان ۴۰۰ میلیون تومان می‌دوم و حتی هزار تومان هم پول دست من را نگرفته است.

یعنی چه؟ یعنی هیچ فکر نکردم و تصمیم گرفتم. مشورت نکردم و همین‌جوری با عقل ناقص خودم جلو رفتم.

خدا را شکر می‌کنم که کنگره‌ای شدم و کنگره من را پذیرفت.

من خیلی رهجوی شیطونی بودم. بعضی از دوستان می‌آیند و می‌گویند که برجکمان زده شد. برای من آقا سینا جوری برجکم را می‌زد که می‌رفتم خانه. یک مرتبه که شعبه گنجعلی‌خان بودم، رفتم خانه و در راه گریه کردم تا رسیدم خانه. با خودم می‌گفتم من ۳۸ سالمه، آقا سینا برجک من را می‌زند. گفتم دیگر نمی‌آیم. واقعاً نمی‌خواستم بیایم.

اوایل سفر، راهنماها خیلی به رهجوها لطف می‌کنند و به من، آرمان، هم خیلی لطف شد. حتی سر لژیون، زمانی که لژیون تشکیل می‌شد، جریمه آقا سینا این بود که باید می‌ایستادی تا بقیه تو را ببینند. من می‌گفتم ای خدا، کی بشه تمام بشه و من برم و دیگر نیایم.

من آدمی بودم که اگر به من می‌گفتند «تو»، قهر می‌کردم و خیلی حالم بد می‌شد. ولی تنها کسی که برجکم را زد و هوایم را داشت، آقا سینا بود و خدا را شکر می‌کنم.

خدا را شکر می‌کنم که توانستم به جایی برسم که اگر بخواهم تصمیمی برای زندگی یا کارم بگیرم، فکر کنم و مشورت کنم. من همیشه با عقل ناقصم تصمیم گرفتم و هنوز هم دارم تاوان گذشته‌هایم را پس می‌دهم.

اگر بخواهم درباره وادی هفتم بگویم، وادی هفتم، وادی فکر کردن است. ما می‌دانیم که خودمان هم می‌توانیم فکر کنیم و به یک نتیجه درست و یک تصمیم درست برسیم.

چه بسا یک موضوعی را چند وقت پیش با آقا سینا صحبت کردم و گفتم: آقا سینا، چکار کنم؟ گفتند: صبر، صبر، صبر.

من در طول این هفت، هشت ماهی که روی درمان بودم، فهمیدم که این هم خودش یک نوع صبر است.

من همیشه فکر می‌کردم ترک اعتیاد سه، چهار روزه است، ولی در صورتی که ترک نیست. فقط جواب آزمایشت را منفی می‌کند. در کنگره می‌آموزیم که در طول ده ماه باید سیستم ایکس بدن راه بیفتد و این هم خودش نشانه صبر است.

در این هفت، هشت، ده ماه می‌توانی به حال خوب برسی و من خدا را شکر به این حال خوب رسیدم. نه تنها من به حال خوب رسیدم، بلکه اعضای خانواده‌ام هم به حال خوب رسیدند. خوب، این‌ها همه از صبوری می‌آید.

من خیلی آدم عجولی بودم. در زندگی‌ام عجله می‌کردم، ولی الان دیگر صبر می‌کنم و همه اتفاقاتی که باید برایم بیفتد، می‌افتد و خدا را شکر می‌کنم که می‌توانم این صبر را درک کنم.

شاید خیلی جاها می‌گفتم که نه، باید این اتفاق برای من بیفتد، ولی وقتی صبر می‌کنم، با گذشت یک هفته، ده روز یا یک مدت زمان بیشتر، می‌بینم که خدایا، خودم فکر می‌کردم این اتفاق برای من خوب است، ولی وقتی صبر کردم، دیدم بهترین اتفاق برایم افتاد.

شاید آن حرکتی که قرار بود انجام بشود به ضرر من بود و من فکر می‌کردم که باید آن حرکت انجام بشود. الان که تقریباً نزدیک یک سال و خورده‌ای است که در کنگره هستم، بهترین اتفاقات دارد برایم می‌افتد.

زمانی که چهار، پنج ماه سفر بودم، از سر کار بیرونم کردند. حقیقتاً اولویتم درمان بود. گفتم به هر طریقی که شده این مسیر را طی می کنم.

من خیلی ترک کردم و خیلی دنبال ترک رفتم، ولی کنگره می‌گوید اینجا ترک نیست، اینجا درمان اعتیاد است.

واقعاً گفتم به هر طریقی این هفت، هشت ماه را طی می‌کنم. من که همه راه‌ها را رفتم، این راه را هم می‌روم.

من به جایی رسیده بودم که همسفرم داشت جدا می‌شد. قشنگ داشت جدا می‌شد، رفته بود و همه کارهایش را کرده بود. سه، چهار جلسه رفتیم دادگاه و مشاوره و جلسه آخر که من باید می‌رفتم، نرفتم. گفتم تو که صبر کردی، این چند ماه هم صبر کن. اگر به نتیجه نرسیدی، هر چه تو گفتی.

خدا را شکر، به برکت کنگره، عزتم برگشته، اعتبارم برگشته، آبرویم برگشته و تک‌تک چیزهایی که از دست داده بودم، دارد یکی‌یکی برمی‌گردد.

همین جایگاه‌هایی که در کنگره به من داده می‌شود، واقعاً هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که بتوانم در کنگره خدمتگزار باشم. همیشه می‌گفتم وقتی به درمان رسیدم، می‌روم. ولی نه، وقتی به درمان رسیدم، باید بمانم.

من، آرمان، خودم را موظف می‌دانستم که وقتی به درمان رسیدم، بمانم. چون خیلی‌ها بودند که به درمان رسیدند، ماندند، خدمتگزار شدند و کارِ من آرمان را انجام دادند. الان هم وظیفه من است که بمانم و برای تمام انسان‌‌های دردمند خدمتی انجام بدهم.
ممنونم که با سکوت زیبایتان به صحبت‌هایم گوش کردید.

 

 

تایپ:مسافر حسن و مسافر رضا لژیون اول

عکس:مرزبان خبری مسافر احمد

ارسال:مسافر طاهر لژیون دوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .