English Version
This Site Is Available In English

لژیون سردار شهریور ماه 1405

لژیون سردار شهریور ماه 1405


دهمین جلسه از دوره ی چهارم لژیون سردار نمایندگی کریمان با استادی  راهنمای محترم مسافر محسن ،نگهبانی مسافر  حمید، دبیری مسافر مجتبی وخزانه داری مسافر یوسف در روز پنج شنبه مورخ 1405/06/19 راس ساعت 15/30  در محل نمایندگی اغاز بکار نمود.

 

سخنان استاد:

سلام دوستان محسن هستم یک مسافر.
خداوند را سپاس که توفیق داد در جمع شما دوستان باشم. تشکر می کنم از بنیان‌گذار کنگره آقای مهندس و خانواده محترمشان، دیدبانان، راهنمایان و همه‌ی کسانی که صادقانه و بی‌ریا خدمت می‌کنند؛ بی‌توقع و بی‌منت تا این فضا فراهم شود که اینجا بنشینم و آموزش بگیرم و به آرزوی خود برسم.
تشکر از ایجنت محترم آقا سینا و لژیون مرزبانی و همچنین نگهبان لژیون سردار که اجازه‌ی خدمت‌رسانی در این جایگاه را به من دادند.
دستور جلسه در مورد «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است.
من امروز فکر می‌کردم که چه مطلبی را در لژیون سردار بیان کنم که هم خودم انرژی بگیرم و لذت ببرم و هم دوستان،
روز اولی که من به کنگره آمدم به عنوان تازه‌وارد، این اختیار را داشتم که بمانم یا بروم. وقتی خواستم بمانم یک سؤال در ذهنم بود که چه زمانی من از بند این مواد رها می‌شوم؟
رهایی را من اینجا یاد گرفتم. بیرون از اینجا می‌گفتند ترک. وقتی من آمدم کنگره کلمه‌ی زیبایی به اسم «رهایی» را شنیدم.
این رهایی معنا و مفهوم والایی دارد. در مقابل رهایی، اسارت و زندان بودن است. و من محسن در اسارت مواد و نیروهای شیطانی بودم.
شاید قابل باور نباشد اما بالاترین و عمیق‌ترین ظلمت، ظلمت اعتیاد است. تاریکی بالاتر از اعتیاد نیست.
آقای خدامی می‌گفتند اگر یک ذره پرده کنار می‌رفت و ما می‌فهمیدیم و می‌دیدیم چگونه به کنگره رسیده‌ایم، رختخوابمان را هم از جلوی کنگره برنمی‌داشتیم.
من محسن در بند و در تاریکی و اسارت مواد هستم زمانی که می‌خواهم از این بند جدا شوم، به من می‌گویند باید فرمانبردار باشی؛ فرمانبردار راهنما و قوانین کنگره باشم تا بعد از ده ماه به رهایی برسم.
اما فرمان را چه کسی صادر می‌کند؟ فرمانده را که می‌سازد؟ کجا این فرمان صادر می‌شود؟
یکی از رهجوها زنگ می‌زند و می‌گوید: کاری برای بم انجام نمی‌دهی؟ نمی‌شود که ما هم یک شعبه داشته باشیم؟
اگر قرار است فرمانی صادر شود و فرماندهی ساخته شود، اگر قرار است کسی به رهایی برسد و این مکان نباشد و این صندلی نباشد، هرگز این اتفاق نمی‌افتد. آنها سیصد میلیون را داده‌اند اما نیروی انسانی و زمین نیست.
حالا من اگر بخواهم به رهایی برسم، وظیفه‌ی من چیست؟
روز اولی که به کنگره آمدم، اولین چیزی که به من یاد دادند بخشش بود. روز اول به من گفتند موادت را ببخش جای آن به من چه دادند؟ شربت اُتی. سیگارت را ببخش جای آن به من چه دادند؟ آدامس نیکوتین. از غذایت ببخش به جای آن به من چه دادند؟ کاهش وزن و سلامتی. خود من فشارخونی بودم، اما با کاهش وزن دیگر احتیاج به قرص نداشتم. اصلاً من یک انسان دیگری شده‌ام. اگر چشم‌هایمان باز شود همه‌مان می‌بینیم و می‌شنویم. همه‌ی ما می‌فهمیم، اما خیلی‌ها هستند که نمی‌خواهند بفهمند و ببینند. آقای مهندس می‌گوید که خیلی‌ها هستند که نمی‌خواهند بفهمند و بارها و بارها می‌آیند و می‌روند. تمام کنگره بخشش است و به من محسن، بخشش را یاد داد.
یک جمله هم دارم برای کسانی که می‌بینند این عظمت را ولی خودشان را به ندیدن می‌زنند.
من بیش از پانزده سال است که با کنگره آشنا هستم و خیلی افراد را دیدم که آمدند درمان شدند و رفتند و دریغ از اینکه در یک جشن گلریزان شرکت کنند و چند سال بعد زنگ زد و گفت: دخترم شیشه‌ای شده است. به من می‌گفت چه خاکی به سرم بکنم. گفتم: قرار نیست خاکی به سرت بکنی. نگران نباش. بودند کسانی که دیدند و شنیدند. بودند کسانی که فهمیدند و از خود گذشتند که من به خودم برسم.
آقای مهندس می‌گوید که اگر به ما بگویند اگر سرطان داری، دیگر هیچ چیز برای من هیچ ارزشی ندارد.
الان در کنگره می‌بینیم که پولی دارد هزینه و پرداخت می‌شود؛ خیلی از آن برای تحقیقات و سرطان است.
استاد امین در شعبه امام قلی‌خان گفتند که وادی اول و چهاردهم برای جهان‌بینی خیلی مهم است.
ما فراموشکاریم.من یادم رفت روزی که آمده بودم، بودم کنگره و می‌گفتم: خدایا، می‌شود که من در بند اعتیاد نباشم؟ می‌شود من یک روزی حالم خوب باشد؟ می‌شود من یک روز مواد مصرف نکنم؟

الان معما حل شده است و چون حل شده است آسان شده است. افرادی که الان در جایگاه راهنما، ایجنت و مرزبان هستند گذشته‌شان را فراموش نکرده‌اند.
آقای مهندس داستان ایاز را همیشه تعریف می‌کنند که گذشته‌مان را فراموش نکنیم.
من محسن کی بودم؟ چی بودم؟ کجا بودم؟ الان کجا هستم؟ با کی رفت‌وآمد می‌کردم؟ دوستانم که بودند الان کجا هستم؟ الان چه درک می‌کنم و چی می‌فهمم. خیلی خوشحالم که در کنگره هستم و هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم که ده سال مواد مصرف می‌کردم. پول داشتم و مواد مصرف می‌کردم؛ ولی مواد مصرف می‌کردم و گریه می‌کردم. چون کلمه‌ی معتاد برایم خیلی سخت بود.
کنگره چگونه زندگی را به من برگرداند. امروز خیلی خیلی خوشحالم که در کنگره هستم حتی اگر کنگره من را راه ندهد، من پایین در کنگره می‌نشینم و همین که افراد کنگره را ببینم برای من بس است. فکر نکنید ما خانه و زندگی نداریم. مادرم همیشه می‌گوید که کی این کار تمام می‌شود همش میروی رفسنجان و می‌آیی و خانمت می‌رود زاهدان می‌آید. برای من محسن هنوز الان شروع شده است الان فهمیدم کجای داستان هستم.
ان‌شاءالله دست به دست هم بدهیم، کمک کنیم و ما می‌توانیم.
هفته‌ی گذشته دوتا از بچه‌های رفسنجان رفتند تهران و اجازه‌ی پهلوانی گرفتند. باید بنشینی تا اجازه‌ی پهلوانی بگیری و چقدر این حس قشنگ است. جناب مهندس ازتو می‌پرسند که چه داری؟ آیا خانه داری؟ آقای مهندس گفتن: از الان که پولت را می‌پردازی، هر زمان که نیاز داشتی می‌توانی پولت را پس بگیری و پولی را که می‌دهی هیچ توقعی نه از خداوند و نه از بنده‌ی خداوند نداشته باش. مهندس گفت که کی می‌پردازه؟ راجو گفت: هر وقت که برسیم رفسنجان می‌پردازه. من به رهجو گفتم: حالا تا یک سال هم فرصت داری. اما گفت: معلوم نیست که از در بیرون بروم زنده باشم یا نه. درک و فهم تا کجاست؟ از این پول نه به جیب من محسن و نه ایجنت و نه راهنما می‌رود. ان‌شاءالله به این فهم و درک برسیم.
امیدواریم به قول استاد امین در دورترین نقاط کشور هم کنگره باشد که یک نفر به دلیل اینکه وسیله و امکانات ندارد از درمان جا نماند.
ممنون که به صحبت‌هایم گوش دادید.

عکس: مرزبان خبری مسافر احمد

ارسال: مسافر طاهر لژیون دوم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .