English Version
This Site Is Available In English

وادی هفتم؛ انتخاب راه درست و رسیدن به برداشت درست

وادی هفتم؛ انتخاب راه درست و رسیدن به برداشت درست

دهمین جلسه از دور چهل و هفتم از کارگاه آموزشی عمومی ، خصوصی کنگره ۶۰ ویژه مسافران آقا به نمایندگی لویی پاستور با استادی راهنمای محترم آقا علیرضا و نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر محمود با دستور جلسه « وادی هفتم و تاثیر آن روی من» ، در روز شنبه مورخ 21 شهریور 1405 راس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.


خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، علیرضا هستم، یک مسافر.

خدا را شکر می‌کنم که قسمت شد یک بار دیگر در این جایگاه قرار بگیرم، بشنوم و آموزش بگیرم. از آقای نگهبان هم تشکر می‌کنم.
قبل از اینکه جلسه را شروع کنم، به حسن‌آقا تبریک عرض می‌کنم بابت شال راهنمایی. واقعاً خیلی خوشحال شدم و لذت بردم.
روزی که من به کنگره آمدم، حسن‌آقا را زیارت کردم. همیشه می‌گفتم: «خدا را شکر، این تازه‌وارد من نبود!» چون حسن‌آقا هم مثل من قیافه‌اش خشن بود.
ولی یواش‌یواش که جلو آمدیم، دیدم نه بابا! چقدر با معرفت، خوش‌اخلاق و مهربان است. امروز هم که شال گردنش را دیدم، واقعاً خوشحال شدم و لذت بردم. ان‌شاءالله از امروز شروع کند و در لژیون خدمت کند. واقعاً خوشحال شدم و امیدوارم قسمت آقای نگهبان هم بشود که اگر ما باشیم و اینجا باشیم، بتوانیم در کنار هم خدمت کنیم.

موضوع جلسه امروز دو بخش است؛ یکی وادی هفتم و دیگری تولد محسن عزیز. در مورد وادی هفتم کوتاه صحبت می‌کنم تا فرصت به مشارکت‌ها هم برسد.
واقعاً هرچقدر در این ایام می‌نشینی و فکر می‌کنی، تازه به یک‌سری نتیجه‌ها می‌رسی. من خودم تا چند وقت پیش قدر این وادی‌ها را نمی‌دانستم. وادی‌ها واقعاً در زندگی، چه در کار و چه در مسائل شخصی، خیلی مهم هستند.
به سفر اولی‌ها می‌گویم خیلی به وادی‌ها توجه کنند. اینکه من می‌گویم سرفصل‌ها را حفظ کنید، بی‌دلیل نیست. درست است که اینجا مدرسه و دانشگاه نیست که بنشینید و چیزی را حفظ کنید، اما قضیه حفظ کردن در اینجا با مدرسه و دانشگاه فرق می‌کند.
اینجا نه نمره‌ای می‌خواهند به شما بدهند و نه امتحانی در کار است. وقتی می‌گویند وادی‌ها را حفظ کنید، ممکن است بگویید: «مگر مدرسه است؟» نه عزیزم، اینجا مدرسه نیست؛ این‌ها برای زندگی است. تا موقعی که عمر می‌کنی و زندگی می‌کنی، این وادی‌ها به دردت می‌خورند. من خودم متأسفانه دیر به این نتیجه رسیدم.
واقعاً هرکدام از این وادی‌ها در زندگی ما تأثیر دارند و می‌توانند ما را از خیلی از مشکلات نجات دهند.
چهار وادی اول که جناب مهندس درباره تفکر فرمودند، بعد در وادی پنجم می‌آید و می‌گوید: «آقا، دیگر تفکر بس است؛ یک مقدار حرکت کن و عملکرد داشته باش.»
در وادی ششم هم می‌گوید عقل را به کار بینداز و هر کاری که می‌کنی با عقل جلو برو. بعد به وادی هفتم می‌رسد؛ یعنی عقل را به کار بینداز و راهی را که انتخاب می‌کنی، درست انتخاب کن تا بتوانی نتیجه و برداشت درستی هم داشته باشی.
چون خیلی از راه‌ها، من خودم تجربه‌اش را دارم، در زندگی باعث می‌شود واقعاً یک خانواده یا حتی یک جامعه تحت تأثیر قرار بگیرد. این راه‌ها هم می‌توانند منفی باشند و هم مثبت.
فرقی نمی‌کند؛ در مسائل معنوی، سیاسی، مادی، فرهنگی یا هنری، هر راهی را که انتخاب می‌کنید، اگر اشتباه انتخاب کنید، واقعاً می‌توانید دیگران را هم تحت تأثیر قرار دهید.
در اعتیاد هم همین‌طور است، در زندگی هم همین‌طور. خدا نکند راهی را انتخاب کنی که بیراهه باشد.
این وادی هفتم به ما یاد می‌دهد راهی را که انتخاب می‌کنیم و چیزی را که از آن برداشت می‌کنیم، درست انتخاب کنیم و در مسیر درست قرار بگیریم.

عرض کردم که این موضوع در همه مسائل همین‌طور است. من تجربه خودم را می‌گویم؛ انسان اشتباه می‌کند و هر انسانی اشتباه دارد.
ما قدیم دنبال مسائل عرفانی و زیرزمینی و این چیزها بودیم. می‌رفتیم، در حالی که اصلاً راه اشتباه بود و چیزی که می‌خواستیم به آن برسیم هم اشتباه بود. کلی انرژی می‌گذاشتیم، مواد مصرف می‌کردیم، پر از آلودگی می‌شدیم و دنبال ذهن‌خوانی، ارتباط برقرار کردن و چیزهای مختلف بودیم.
مثلاً شب تا چهار صبح بیدار می‌ماندیم که از ماه انرژی بگیریم! بعد صبح می‌خواستیم وارد جامعه شویم؛ نه حال داشتیم، نه اعصاب درست‌وحسابی.
این‌ها راه‌هایی است که عرض کردم؛ در همه مسائل ما می‌توانیم راه اشتباه را انتخاب کنیم و یک جامعه یا یک خانواده را تحت تأثیر قرار دهیم.
حالا اگر بخواهم در مورد کنگره صحبت کنم، به سفر اولی‌ها عرض می‌کنم: حیف است قدر این کنگره را ندانید. شما راه را پیدا کرده‌اید، از این پله‌ها هم پایین آمده‌اید؛ حیف است سفرتان را درست انجام ندهید و جلو نروید.
به نظر من در هیچ جای دنیا چنین راه درستی وجود ندارد. من یا امثال من می‌دانیم بیرون چه راه‌هایی را امتحان کردیم؛ هزار جا می‌رفتیم، قرص‌هایی به ما می‌دادند و می‌گفتند خونت عوض شد! می‌آمدیم و مثل جنازه می‌افتادیم دست و بال پدر و مادرمان و آن‌ها را اسیر خودمان می‌کردیم. یا به هزار جای دیگر می‌رفتیم، درمان‌های مختلف را امتحان می‌کردیم، در خانه می‌خوابیدیم و هزار کار دیگر می‌کردیم، اما به نتیجه نمی‌رسیدیم.


حالا که آمده‌ایم اینجا و راه را پیدا کرده‌ایم، باید گوش به فرمان باشیم. حیف است.
برای خدمت هم همین است. به سفر دومی‌ها همیشه می‌گویم؛ جناب مهندس می‌فرمودند: «خدا می‌داند کی دیگر قسمت شود شما بروید و جایی را پیدا کنید که این‌طور خدمت کنید.»
حالا نمی‌خواهم عرفانی‌اش کنم، ولی واقعاً جایی را پیدا کنید که بتوانید این‌طور خدمت کنید و این‌طور آموزش بگیرید.
من خودم، حالا بحث تحصیلات نیست، دانشگاه درس خواندم؛ ولی به خدا قسم خیلی چیزها یاد نگرفتم. هرچه بوده، در کار بوده، اما چیزی که واقعاً به من کمک کرد، همین وادی‌ها و آموزش‌های کنگره بوده است.
واقعاً هیچ جا چنین چیزی نیست. قدر کنگره را بدانید. سفر اولی‌ها خواهش می‌کنم راهی را که پیدا کرده‌اند قدر بدانند و درست سفر کنند.
حیف است قدر اینجا را ندانید. همین نافرمانی‌هاست که رهجو را برمی‌گرداند.
راهنما می‌گوید: «آقا، نهایتاً چهار اینجا باش»، اما نمی‌آید. همین یک جرقه می‌شود برای مشکلات بعدی. دفعه بعد دیگر فقط دیر آمدن نیست؛ یک دفعه شربت اضافه می‌خوریم، دفعه بعد سی‌دی را نمی‌نویسی.
همین که تازه‌واردها می‌آیند و می‌گویند «آقا، راه پیدا شده»، واقعاً بهترین راه است. بهترین راه در دنیاست و اصلاً رو دستش نیامده.
حیف است قدرش را ندانیم. ان‌شاءالله بتوانید به یک نتیجه خوب برسید و برداشتی که دارید باکیفیت باشد تا بتوانید در زندگی موفق باشید.

در مورد محسن هم باید بگویم واقعاً بچه گوش‌به‌فرمانی بود. این را جدی می‌گویم؛ با تمام مشکلاتی که در کارش داشت.
اجاره‌نشین بود، پول اجاره خانه و مشکلات مختلف داشت. شرایط کاری‌اش هم طوری بود که دو هفته باید عسلویه می‌رفت و دو هفته اینجا بود. برای من خیلی سخت بود که این شرایط را تحمل کنم؛ چون اصلاً توی کت من نمی‌رفت که دو هفته نیاید و دو هفته بیاید!
اما یک جایی امیدوار شدم. آمد و گفت: «آقا، من چکار کنم؟ کلاس‌هایم، وضعیتم خراب است و این‌طوری نمی‌توانم ادامه بدهم.»
گفتم: «نرو سر کار.»
گفت: «نمی‌شود.»
گفتم: «اگر می‌خواهی درست سفر کنی، نباید بروی.»


گفتم دو ماه مرخصی بدون حقوق بگیر. خودم هم می‌دانستم مشکل مالی دارد، مشکل اجاره و مسائل دیگر دارد.
وقتی قبول کرد، من امیدوار شدم. دو ماه محسن بدون حقوق گرفت. حالا نمی‌دانم بنده خدا چکار کرد و چکار نکرد؛ به من مربوط نبود، ولی همان‌جا امیدوار شدم.
بعد از دو ماه که مرخصی بدون حقوق گرفت، گفتم دیگر عیبی ندارد؛ دو هفته را می‌توانی بروی و دو هفته بیایی.
انصافاً هم خیلی خوب سفر کردی و هیچ مشکلی نداشت. فقط یک مقدار در ماه رمضان با او مشکل پیدا کردم، چون بچه اعتقادی بود. ما همه اعتقاد داریم، می‌گفت: «آقا، من نمی‌توانم روزه نگیرم.»
گفتم: «تو همین که داری می‌آیی و سفر می‌کنی، خودش یک روزه است. اصلاً نیازی نیست. تقوا و پرهیزکاری همین است.»

گفتم: «عیبی ندارد، حالا می‌خواهی دارویت را بخور، ولی غذا و آب نمی‌خواهی بخوری.» و همین کار را انجام داد.
خیلی هم در ماه رمضان نگرانش بودم، ولی خدا را شکر به‌خوبی سفر کرد.

به محسن عزیز تبریک می‌گویم و امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشد.
ممنونم.

آرزوی مسافر، محسن:
آرزو می‌کنم همه کسانی که مثل من یک روزی بیمار بودند و راه کنگره را پیدا نکردند، این راه را پیدا کنند و بیایند از میوه‌ها و محصولات کنگره برداشت کنند و یک زندگی خوب و سرشار از محبت داشته باشند.

صحبت‌های مسافر، محسن:
بسم‌الله الرحمن الرحیم.
اول از آقای مهندس، تمام خدمتگزاران کنگره ۶۰، راهنمای عزیزم و خانواده‌ام که به من کمک کردند تا به این رهایی برسم تشکر می‌کنم،. حالا الحمدلله تا اینجا این رهایی مستدام بوده و ان‌شاءالله از این به بعد هم بتوانم این راه را ادامه بدهم.
آقا علیرضا، این‌جوری که داداش‌لژیونی‌ها می‌گفتند، زیاد خشمگین نیست؛ ولی بنده‌خدا در لژیون برای من به‌شدت سختگیر بود. البته در رفاقت و بیرون از لژیون واقعاً یک رفیق عالی است. در مشکلاتی که داشتم، یک همدم خیلی خوب برای من بود. من هم اذیت‌هایی برایشان داشتم، ولی سعی می‌کردم خوب سفر کنم.
اگر بخواهم خاطره‌ای تعریف کنم، خاطره خیلی جالبی ندارم. سال ۹۸ یا ۹۹ بود، فکر می‌کنم. آن موقع آمدم کنگره و آقا علیرضا راهنمای تازه‌واردین بودند. من را راهنمایی کردند و سه جلسه اول را آمدم. بعد که می‌خواستم راهنما انتخاب کنم، آقا سعید گفتند: «چون شرایط کارت این‌جوری است، نمی‌توانی اینجا بمانی؛ برو در کلینیک‌ها. در کلینیک‌ها یک راهی داریم که می‌توانی آنجا سفر کنی.»
من هم رفتم آنجا و فکر کردم دیگر عالم‌در شده‌ام! دو سه جلسه رفتم. راهنمایم هم آقا میلاد بود. آنجا به من گفتند که شربت را باید این‌جوری مصرف کنی. من هم مدام یادم می‌رفت و اصلاً دقت نمی‌کردم.
بعد دیدم اصلاً شربت هم نمی‌خورم و انگار دارم سفر خوبی می‌کنم. با خودم گفتم: «چه کاریه دیگه؟» ولش کردم؛ نه لژیون رفتیم و نه چیز دیگری. بعد دوباره شروع کردم به مصرف.
آن موقع بود که دیدم واقعاً نمی‌شود و انگار باید برگردم و بیایم اینجا.
دفعه بعد که آمدم، آقا علیرضا لژیون تشکیل داده بودند و شال راهنمایی گرفته بودند. من هم خودشان را انتخاب کردم و الحمدلله فکر می‌کنم همان‌طور که آقا رضا، داداش‌لژیونی‌ام، گفت، غیر از آقای رضا شاید کس دیگری نمی‌توانست من را این‌طور به رهایی برساند.
از ایشان ممنونم. واقعاً بی‌نهایت و تا آخر عمر سپاسگزارشان هستم.

 

ضبط و عکس: مسافر وحید (لژیون 11)
تایپ: مسافر نوید (لژیون 10)
ویرایش و ارسال: (گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .