رهجوی راهنما همسفر رعنا از لژیون سوم در مورد دستور جلسه «وادی هفتم و تاثیر آن روی من» بیان کردند:
همسفر لیلا:
وادی هفتم و تأثیر آن بر من «رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم.» گاهی فکر میکنم، بعضی راهها را ما پیدا نمیکنیم. این راهها هستند که وقتی دیگر راهی برایمان نمانده، ما را پیدا میکنند. منِ همسفر روزی وارد کنگره شدم، با دلی پر از سؤال، پر از نگرانی، پر از چرایی؟ و شاید بیشتر از هر چیز، دلم میخواست یک نفر بیآید و به من بگوید: چه کنم؟ چه کنم که مسافرم برگردد؟ چه کنم که آرامش به خانهمان برگردد؟ چه کنم که دوباره لبخند را روی صورت عزیزم ببینم؟ آن روزها فکر میکردم راه درمان، فقط برای مسافر است. فکر میکردم او باید تغییر کند. او باید درمان شود، او باید برگردد اما نمیدانستم قرار است در این راه، من هم برگردم، برگردم به خودم، برگردم به آرامشی که سالها گمش کرده بودم، برگردم به انسانی که زیر بار نگرانیها، ترسها و توقعات،کمکم فراموشش کرده بودم. وادی هفتم به من گفت: راه پیدا شده است. راه درمان اعتیاد پیدا شده است، اما پیدا شدن راه، پایان کار نیست، باید راه رفت، باید صبر کرد، باید آموزش گرفت، باید گاهی زمین خورد و دوباره بلند شد، چون فقط با ایستادن کنار جاده، نمیشود فهمید انتهای راه کجاست. و شاید مهمتر از پیدا کردن راه این است که ببینم من از این راه چه برداشتهام؟ همه ما در یک مسیر هستیم یک وادی را میخوانیم یک آموزش را میشنویم اما برداشت من، با برداشت تو یکی نیست. چون من با نگاه خودم میبینم و تو با نگاه خودت، هر انسانی، به اندازه داناییاش به اندازه تجربهاش به اندازه زخمهایی که خورده و حتی به اندازه امیدی که در دلش مانده از این راه برداشت میکند. یکی از یک جمله امید برمیدارد، یکی آرامش، یکی بخشش، یکی دانایی و یکی بعد از سالها خودش را پیدا میکند.
من امروز میفهمم نباید برداشت خودم را معیار برداشت دیگری قرار بدهم شاید چیزی که برای من امروز روشن است برای دیگری هنوز در تاریکی باشد، شاید او هنوز در همان جایی ایستاده که من روزی ایستاده بودم. پس باید صبر کنم همانطور که یک روز کسی برای من صبر کرد و حالا که به خدمت فکر میکنم میبینم خدمت، یکی از زیباترین برداشتهای من از این راه بوده است. چیزی که از کنگره گرفتم فقط برای خودم نیست. اگر آرامشی پیدا کردهام، اگر نوری دیدهام، اگر دستی در تاریکی دست مرا گرفته، شاید امروز نوبت من است که دست دیگری را بگیرم نه برای اینکه بگویم من راه را بهتر میدانم، نه. فقط برای اینکه بگویم: من هم یک روز، مثل تو در ابتدای این راه ایستاده بودم و امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم بعضی از همان روزهایی که فکر میکردم بدترین روزهای زندگی من هستند مرا به جایی رساندند که امروز ایستادهام. بعضی اشکها آموزش شدند. بعضی ترسها قدرت شدند. بعضی انتظارها صبر شدند. و بعضی دردها مرا به سمت راهی هل دادند که اگر آن دردها نبودند شاید هیچوقت پیدایش نمیکردم. حالا میفهمم شاید قرار نبود زندگی من بدون درد باشد؛ قرار بود از دل همان درد، راه را پیدا کنم. و امروز من شکرگزارم. شکرگزار آن روزهایی که نفهمیدم چرا باید اتفاق بیفتند چون امروز کمکم دارم میفهمم، شکرگزار راهی هستم که پیدا شد، شکرگزار آدمهایی که در این راه، چراغ شدند و شکرگزار مسافری که باعث شد من همسفر این راه شوم و اگر از من بپرسند برداشت تو از وادی هفتم چیست؟ میگویم: من آمدم که راه درمان مسافرم را پیدا کنم اما در این راه خودم را پیدا کردم. آمدم که دست مسافرم را بگیرم اما در بسیاری از روزها این راه بود که دست مرا گرفت و شاید زیباترین قسمت این سفر همین باشد راه برای همه یکی است اما گنجی که هرکس از این راه برمیدارد به اندازه دل اوست. یکی یک دانه امید، یکی یک جرعه آرامش، یکی یک قلب بخشنده و یکی بعد از سالها گم شدن خودش را و من امروز با تمام وجود خداوند را شکر میکنم که در روزی که فکر میکردم گم شدهام راه پیدا شد و در راهی که فکر میکردم برای نجات دیگری آمدهام خودم نجات پیدا کردم.
ارسال و ویرایش: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر شادی (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نماینگی لواسان
- تعداد بازدید از این مطلب :
127