پنجمین جلسه از دوره اول کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی ایذه در روز یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ با استادی مسافر حجت، نگهبانی مسافر مجتبی و دبیری مسافر کورش، با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

سلام دوستان، حجت هستم، یک مسافر. خدا را شکر میکنم که دوباره توانستم در جمع شما حاضر شوم، روی این صندلی بنشینم و آموزش بگیرم. حال من خوب است و امیدوارم حال شما هم خوب باشد. از نگهبان جلسه تشکر میکنم و از آقا هادی که این فرصت و اجازه آموزش گرفتن را به من دادند سپاسگزارم. همچنین از جناب مهندس و خانواده محترمشان تشکر میکنم که این بستر را فراهم کردند تا من و امثال من بتوانیم در این جایگاه بنشینیم و آموزش بگیریم.
دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است. وقتی اسم فرماندهی میآید، معمولاً ذهن ما به سمت فرمانده ارتش و دادن دستور میرود؛ اما وقتی کمی عمیقتر نگاه کنیم، میبینیم فرماندهی قبل از هر چیز به خود انسان و بدن خودش مربوط میشود.
زمانی که من مصرفکننده بودم، فرماندهی بدنم اصلاً دست خودم نبود. خواب و بیداری، خورد و خوراک و بسیاری از رفتارهایم تحت تأثیر مواد قرار داشت. در واقع بدن من شرطی شده بود. زمانی که مواد مصرف میکردم، تا حدودی میتوانستم شرایط بدنم را کنترل کنم، اما این کنترل واقعی نبود؛ فرمانده اصلی مواد بودند.
مدتی به کلینیک مراجعه کردم و مصرف تریاک و شیره را کنار گذاشتم و شروع به مصرف قرص کردم. بعد از مدتی متوجه شدم باز هم فرماندهی بدنم دست خودم نیست، بلکه این بار قرص فرمانده شده است. خواستم شرایط را تغییر بدهم، اما در عمل تعداد مواد مصرفی بیشتر شد؛ تریاک، شیره و قرص.
بعد با تصور اینکه با مصرف شیشه میتوانم مقدار موادم را کمتر کنم، سراغ شیشه رفتم. در ابتدا احساس خوبی داشتم، اما بعد متوجه شدم شیشه هم به مواد مصرفی من اضافه شده است. هرچه جلوتر میرفتم، مواد بیشتری به زندگی من اضافه میشد، فقط به این دلیل که میخواستم فرماندهی بدنم را در اختیار داشته باشم؛ مثلاً هنگام کار یا جلسه خوابم نبرد. اما واقعیت این بود که اختیار بدنم دست من نبود، چون فرمانبردار نبودم.
تا اینکه با کنگره ۶۰ آشنا شدم و با تمام وجود وارد کنگره شدم. در ابتدا مثل خیلی از افرادی که وارد کنگره میشوند، فقط آمده بودم که ترک کنم و شناختی از نگاه کنگره نداشتم.
وقتی وارد شدم، بعد از چند جلسه به لژیون معرفی شدم. راهنما از من پرسید: «آمدی درمان بشوی یا نه؟» گفتم: «بله.» گفت: «پس باید یک چیز را یاد بگیری و آن هم گفتنِ چشم است.»
من از همان روز اول گفتم چشم.
گفتند سیدی بنویس؛ چشم. ورزش کن؛ چشم. کتاب بخوان؛ چشم. سر ساعت در لژیون حاضر باش؛ چشم. این کار را انجام بده؛ چشم. بعد از لژیون خدمت کن؛ چشم.
با تمام این «چشم» گفتنها، آرامآرام و ذرهذره فرماندهی بدنم را پس گرفتم. امروز به جایی رسیدهام که وقتی میخواهم بخوابم، خودم تصمیم میگیرم؛ وقتی میخواهم بیدار شوم، خودم تصمیم میگیرم. زمانی دستگاه و مواد برای من تصمیم میگرفتند که چه زمانی بخوابم، چه زمانی بیدار شوم، چه زمانی بیرون بروم و چه زمانی برگردم؛ اما امروز خودم تصمیم میگیرم.
یک داستانی هست که میخواهم برای روشنتر شدن موضوع بیان کنم. گفته میشود شخصی دست خودش را در آتش میگذاشت و میسوزاند. وقتی از او پرسیدند چرا این کار را میکنی، گفت: «این دستی که من فرمانده آن هستم، اگر به فرمان من نباشد، باید سوخته شود.» این داستان برای من معنای عمیقی دارد؛ یعنی انسان باید فرمانده بدن خودش باشد.
دوستان، در مورد مواد هم فرقی نمیکند چه مادهای باشد. شیشه، گل، آمفتامین، فنتانیل یا حتی مشروبات الکلی؛ اگر وابستگی و اعتیاد ایجاد شود، مسئله اعتیاد است. در کنگره ۶۰ نگاه ما این است که هر مادهای که باعث تخریب و وابستگی شده باشد، میتواند در مسیر درمان قرار بگیرد.
به نظر من جایی که انسان میتواند واقعاً فرماندهی بدن خودش را به دست بیاورد، کنگره ۶۰ است؛ چون در اینجا هدف فقط قطع مصرف نیست، بلکه درمان است.
وقتی با کسی قرار میگذاری و میگویی ساعت چهار آنجا باش، ساعت چهار آنجا هستی. وقتی تصمیم میگیری کاری را انجام بدهی، بدنت و ذهن تو از فرمانت پیروی میکنند. این حس فرماندهی و اختیار، لذت بسیار بزرگی دارد.
آقا هادی بارها در لژیون درباره درمان در کنگره صحبت کردهاند. درمان یعنی اگر روزی در مزرعه خشخاش کار کنم، هیچ وسوسهای نسبت به تریاک نداشته باشم؛ اگر در محیطی باشم که شیشه وجود دارد، هیچ وسوسهای نسبت به مصرف آن نداشته باشم؛ اگر کسی جلوی من سیگار بکشد، هیچ تمایلی به کشیدن سیگار نداشته باشم. این یعنی درمان؛ یعنی فرماندهی بدن.
وقتی راهنما به رهجو میگوید مشارکت کن، رهجو باید بتواند بدون ترس و نگرانی دستش را بالا ببرد و مشارکت کند. وقتی میگوید کتاب بخوان، باید کتاب بخواند. این فرماندهی یکشبه به وجود نمیآید؛ ذرهذره و آرامآرام شکل میگیرد.
راهنما خودش این مسیر را طی کرده و حالا میخواهد رهجو هم قدمبهقدم و با آموزش، فرماندهی بدن و زندگی خودش را به دست بیاورد.
در نهایت، من یاد گرفتم که فرماندهی واقعی از فرمانبرداری درست شروع میشود؛ یعنی ابتدا باید یاد بگیریم از آموزشها و قوانین درست فرمانبرداری کنیم تا بتوانیم به جایی برسیم که فرمانده بدن، ذهن و زندگی خودمان باشیم. از اینکه به صحبت های من گوش دادید از همهی شما سپاسگزارم.
تنظیم و ارسال؛ مسافر محمد
- تعداد بازدید از این مطلب :
6