امروز جلسه چهاردهم از دوره اول سری کارگاههای آموزشی خصوصی نمایندگی حسنآباد با استادی مسافر علی، نگهبانی مسافر سردار و دبیری مسافر حمزه با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» در تاریخ دوشنبه ۱۶شهریور ۱۴۰۵ ساعت ١۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:
سلام دوستان علی هستم یک مسافر. خداوند را هزار مرتبه شکر میکنم که در این جایگاه هستم و اجازه دادند در این جایگاه بنشینم و آموزش بگیرم. از آقا جعفر عزیز، آقا مهدی عزیز و آقا مجید عزیز بسیار تشکر میکنم. با ورود به این شعبه لذت بردم و کیف کردم. خدا قوت به کسانی که زحمت میکشند تا من علی، بتوانم به اینجا بیایم و درمان شوم. از این حضور لذت بردم و از شما تشکر میکنم. دستور جلسه، فرمانبرداری تا فرماندهی است. همین که شما این شعبه را تأسیس کردید، خودش مصداقی از همین فرمانبرداری تا فرماندهی است. اگر بخواهم درباره فرمانبرداری خودم صحبت کنم، آقای مهندس روز چهارشنبه فرمودند: یک پادگان را در نظر بگیرید که سلسلهمراتب دارد؛ یعنی از سرباز گرفته تا سردار. یک سرباز بهمرور و با ده یا بیست سال خدمت، آموزش میبیند و در نهایت میتواند فرمانده یک پادگان شود. حالا میخواهم این موضوع را به کنگره ربط بدهم؛ چون خود من هم همین مسیر را طی کردم. روزی که وارد کنگره شدم، لژیون انتخاب کردم و راهنما به من گفت هر چیزی که مصرف میکنی باید کنار بگذاری. من همان لحظه گفتم: سه چهار تا وافور دارم. گفت: همه را باید بریزی دور. گفتم: چشم. همین چشم گفتن من یعنی فرمانبرداری. من از روز اول فرمانبرداری کردم و این مسیر را ادامه دادم تا کمکم به جایی رسیدم که توانستم فرماندهی کنم و برای خودم خدمت کنم. در اوتی خدمت کردم، مرزبان شدم، نگهبان، دبیر و مسؤل نشریات شدم و همینجا خدمت کردم. وظیفه خود دانستم خدمت کنم. اگر بخواهم فرمانده خوبی شوم، باید فرمانبرداری کنیم.
رهجو از همان روز اول که وارد شعبه و کنگره میشود، وظیفهاش این است که فرمانبرداری کند. حالا فرمانبرداری به چه معناست؟ مثلاً میخواهد برود دارو بگیرد؛ فرماندهاش در آنجا نشسته است. فرمانده او چه کسی است؟ همان استادش که با شال نارنجی نشسته است. وقتی میگوید برو دارویت را بگیر، باید بهموقع برود و دارویش را دریافت کند. قرار نیست بهموقع نرود یا دارویش را نگیرد؛ چون در این صورت فرمانبرداری را درست انجام نداده است. باید بهموقع در کلاس حاضر شود، بهموقع سیدیهایش را بنویسد، بهموقع بیاید و برود و رأس ساعت چهار اینجا باشد. باید نوشتنیهایش را بنویسد و وظایفش را انجام دهد تا بتواند در آینده فرمانده خوبی باشد و بعد از آن بتواند خدمت کند. وگرنه نمیتواند در اینجا بماند و خدمت کند. من خودم روز اولی که وارد کنگره شدم، میگفتم: خدایا، چه میشود این ده ماه زود تمام شود و برود؟ اما یک ماه، دو ماه که گذشت، دیدم نه، اینجا چه جای قشنگی است و تازه دارد شروع میشود. آن زمان آموزش نداشتم و فکر میکردم فقط بیایم اینجا و بروم، مثل بعضی از سفر اولیها که میآیند و میروند. اما وقتی آمدم و دیدم چه جای قشنگی است، درمان شدم و خدمتم را شروع کردم و فرمانبرداری کردم.
همیشه این مثال را از صحبتهای آقای مهندس به یاد میآورم. ایشان میگفتند: مثلاً شما در یک بانک کار میکنید. یک نفر از کنار بانک رد میشود و میگوید: نگاه کن، رفت پول گرفت و آمد؛ اما نمیگوید این شخص فرمانبردار خوبی بوده که حالا تبدیل به فرمانده شده و آنجا نشسته و دارد برای خودش و مجموعه خدمت میکند. یا یک کارخانهدار هم الکی کارخانهدار نمیشود. وقتی قرار است مسئولیتی به کسی داده شود، نگاه میکنند و میبینند پرسنل او آدم خوبی است، فرمانبردار است و وظیفهاش را درست انجام میدهد؛ بنابراین مسئولیتی به او میدهند. وگرنه کسی به هر فردی مسئولیت نمیدهد. ما خودمان هم که شغل آزاد داریم، همینطور هستیم. نگاه میکنیم و میبینیم یک نفر، دو نفر یا سه نفر آدمهای خیلی خوبی هستند، فرمانبردارند و وظایفشان را درست انجام میدهند؛ بعد یک مسئولیت به آنها میدهیم و میگوییم: فرمانده شما. یعنی در نهایت خودش میشود فرمانده و از این جایگاه لذت میبرد. ما هم مسئولیت را به او میسپاریم و خودمان میتوانیم به کارمان برسیم. الان هم هر موقع در شعبه ابنسینا کاری به من سپرده میشود، وظیفه خودم میدانم که فرمانبرداری کنم و بگویم: چشم. آقای مهندس هم روز چهارشنبه فرمودند که باید به راهنما چشم بگویی و از او فرمانبرداری کنی تا یک روز خودت از یک سفر اولی به راهنما تبدیل شوی، یک روز مرزبان شوی و یک روز ایجنت شوی. همه ما همین مسیر را طی میکنیم و هیچ فرقی بین ما نیست.
من الان در این جایگاه، استاد نشستهام و خیلی خوب یادم هست که زمانی پایین نشسته بودم. یک روز کسی که کنار دستم نشسته بود گفت: یک روز آن بالا میشوی استاد. من دست و پایم میلرزید و گفتم: مگر میشود؟ تازه سه چهار روز بود که وارد کنگره شده بودم. گفت: بله میشود؛ اگر فرمانبردار باشی، میشود.میآیی و میروی، آموزش میگیری و خدمت میکنی تا به فرماندهی میرسی؛ بعد میآیی و روی این جایگاه مینشینی، صحبت میکنی و از این مسیر لذت میبری. اینها واقعاً لذتبخش و زیباست، فقط باید فرمانبردار باشی؛ وگرنه به مقصدی که میخواهی، نمیتوانی برسی. باید مقصد خودت را تعیین کنی و بدانی از کجا آمدهای و به کجا میخواهی بروی. فرمانبرداری فقط این نیست که من بیایم اینجا و بگویم چه چیزی یاد گرفتم. من همیشه این را میگویم که اگر میآیم اینجا آموزش میگیرم، حداقل باید آن آموزش را با خود بیرون ببرم و اجرا کنم. وگرنه آمدن به شعبه بهتنهایی به درد من نمیخورد. هر چیزی که یاد میگیری، باید ببری و در بیرون اجرا کنی؛ این میشود فرمانبرداری.
انتخابات دومین دوره نگهبانی روزهای دوشنبه نمایندگی حسن آباد با نگهبانی مسافر مهدی


تایپ و ویرایش: مسافر مجید
عکاس: مسافر مجید
ارسال: مرزبان خبری مسافر حسن
مسافران نمایندگی حسنآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
27