English Version
This Site Is Available In English

دانایی مؤثر، یعنی تبدیل آموزش به عمل

دانایی مؤثر، یعنی تبدیل آموزش به عمل

دهمین جلسه از دور چهل و یکم کارگاه‌های آموزشی ویژه مسافران کنگره60 نمایندگی ایمان با استادی مسافر کیوان و نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر محمدرضا با دستور جلسه «دانایی، دانایی موثر، سواد» در روز دوشنبه 9 شهریور ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

قبل از اینکه بخواهم در مورد دستور جلسه صحبت کنم، از راهنمای خودم، آقا مجید، تشکر می‌کنم. ایشان در این مسیر خیلی به من کمک کردند. خیلی وقت‌ها حالم خیلی خیلی خراب بود و ایشان متوجه می‌شدند؛ حتی قبل از اینکه من چیزی بگویم، خودشان متوجه حال من می‌شدند و راهنمایی‌ام می‌کردند. از ایشان تشکر می‌کنم.

عرض کنم که در مورد دستور جلسه «دانایی، دانایی مؤثر و سواد»، من خودم این موضوع را به دو بخش تقسیم می‌کنم؛ قبل از ورودم به کنگره و بعد از ورودم به کنگره. قبل از ورودم به کنگره، خودم فکر می‌کردم که خیلی می‌دانم، ولی همیشه در بن‌بست بودم. همیشه در کارهایم یک گره وجود داشت؛ چه در شغل اولم و چه در شغل بعدی. چون آگاهی و دانایی لازم را نداشتم.

یک روز، اواخر سفرم، به مشکلی برخوردم و به آقا مجید زنگ زدم. ایشان گفتند: «بیا ببینمت.» آنجا یک جمله به من گفتند که من آن را سرلوحه کار خودم در زندگی قرار دادم. همیشه هر کاری که می‌خواهم انجام بدهم، آن جمله در ذهنم هست. به من گفتند: «هر کاری می‌خواهی بکنی، ببین چه چیزی به دست می‌آوری و چه چیزی از دست می‌دهی.»

این برای من نکته خیلی مهمی بود؛ چون من در کارهایم همیشه عجولانه تصمیم می‌گرفتم و عمیق فکر نمی‌کردم. اگر هم فکر می‌کردم، تمام فکرم این بود که چه چیزی از این کار به دست بیاورم، اما فکر نمی‌کردم که شاید به دست نیاوردن آن برای من بهتر باشد. اکثراً در کارهایم سعی می‌کنم قبل از اینکه کاری را انجام بدهم، به آخرش و همچنین به میانه راه فکر کنم و ببینم آیا کاری که می‌خواهم انجام بدهم برایم خوب است؟ آیا به کسی ضرر نمی‌زنم؟

قبل از کنگره، خودم را خیلی دانا می‌دانستم و همیشه به کارگرهایم زیاد نصیحت می‌کردم. یک روز یکی از کارگرهایم برگشت و به من گفت: «اگر این‌قدر بلدی، چرا نمی‌توانی راه خودت را پیدا کنی؟» این حرف خیلی روی من تأثیر گذاشت. دیدم راست می‌گوید. بعد از آن، یک مدت در خانه خوابیدم و حالم خیلی خراب شد. مدتی بعد دچار تشنج شدم و به بیمارستان رفتم. پنج روز بعد که به هوش آمدم، حدود دو ماه و نیم دارو مصرف کردم. از نظر جسمی بهتر شده بودم، ولی از نظر روانی حالم خوب نبود. همیشه در خیابان یا درگیر می‌شدم یا بددهنی می‌کردم.

تا اینکه یک روز، یکی از دوستانم که مغازه‌اش نزدیک مغازه ما بود، پیش من آمد. او هفت سال قبل در همین شعبه سفر کرده بود. من همیشه به او می‌گفتم: «چطور تو می‌آیی اینجا می‌نشینی و هیچ کاری نمی‌کنی؟» اصلاً به این قضیه فکر نمی‌کردم که حال خودش خوب است. بعد دیدم حتی طرز رفتارش هم عوض شده و زندگی‌اش تغییر کرده است.

دو سه بار به من پیغام داد و گفت: «برو کنگره و سفر کن.» من هم مدتی رفتم، ولی بعد از حدود یک ماه، آدم‌ها برایم تکراری می‌شدند و دیگر نمی‌رفتم. مدتی به پارک می‌رفتم و بعد به شعبه کرمان آمدم. آنجا به من گفتند: «سی‌دی بنویس، حالت عوض می‌شود.» اولین سی‌دی که نوشتم، «وظایف رهجو» بود. سی‌دی دوم را که نوشتم، دیدم واقعاً روی حالم تأثیر دارد. آنجا فهمیدم که مسیر درست کجاست.

برداشت خودم از «دانایی مؤثر» این است که بتوانم چیزهایی را که در کنگره یاد می‌گیرم، در زندگی‌ام به کار ببرم. همین سی‌دی‌هایی را که گوش می‌کنم و می‌نویسم، بتوانم در زندگی اجرا کنم. وقتی می‌نویسم، می‌بینم خیلی از گره‌های زندگی‌ام در همین آموزش‌ها وجود دارد.

یکی از سی‌دی‌هایی که مهندس صحبت کردند، برای من خیلی جالب بود. من در این ۵۲ سال زندگی، قبل از کنگره، چیزی به نام پس‌انداز را بلد نبودم؛ ولی مهندس در یکی از سی‌دی‌ها می‌گویند که شما پس‌انداز می‌کنید و یک روزی به دردتان می‌خورد. من در این یک سال شروع کردم به پس‌انداز کردن و نتیجه‌اش را هم گرفتم.

فکر می‌کنم انجام هر کاری، برای خود من، با آموزش گرفتن و یادگیری ارتباط دارد. یادم هست یک بار عصبانی بودم. آقا مجید به من گفتند: «اگر در خیابان کسی بهت حرفی زد، تو برو و ولش کن. یک نفر حال خراب تر از خودش سر راهش می‌آید و با آن تسویه‌حساب می‌کند. تو حال خودت را خراب نکن.» این موضوع برای من خیلی مهم است، چون از صبح تا شب با موتور در خیابان هستم و هر اتفاقی می‌تواند روی من تأثیر بگذارد. به همین دلیل باید یاد بگیرم که در شرایط مختلف، حال خودم را حفظ کنم.

یک خاطره هم دارم که می‌خواهم در پایان بگویم. من شش ماه مسافر بودم و داروهایم را داخل سه شیشه تقسیم می‌کردم و در کیفم می‌گذاشتم. یک روز صبح دارویم را خوردم، اما یک شیشه را روی میز جا گذاشتم. سه چهار روز بعد، در اتاق دراز کشیده بودم که خانمم آمد و گفت: «این شیشه را پیدا کردم.» من هم گفتم: «حقیقتش من به کنگره می‌روم و این داروی درمان من است.» بعد خانمم گفت: «من ایمان دارم به این راهی که تو می‌روی، چون عوض شده‌ای و اخلاقت تغییر کرده است.»

این حرف برای من خیلی ارزشمند بود. شیشه را همان‌جا گذاشت و رفت. خدا را شکر می‌کنم و از خدای خودم سپاسگزارم که با کنگره آشنا شدم و توانستم مسیر زندگی‌ام را تغییر بدهم. امیدوارم با آموزش گرفتن، به‌موقع آمدن، نوشتن سی‌دی‌ها و عمل کردن به آموزش‌ها، بتوانم هر روز بیشتر از گذشته زندگی‌ام را تغییر بدهم.

ممنون از اینکه به صحبت‌های من توجه کردید.


اعطای تقدیر‌نامه به خدمتگزاران نمایندگی ایمان
(مسافران امیر‌عباس، مهدی، محمد و علی)

تایپ: مسافر مهدی
ویرایش و ارسال: مسافر امیر
عکاس خبری: مسافر امیر
گروه سایت نمایندگی ایمان

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .