جلسه سیزدهم از دوره سیزدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران نمایندگی یوسف، با استادی راهنمای تازه واردین محترم، مسافر مهدی، نگهبانی مسافر علی، و دبیری مسافر محمد، با دستور جلسه "هفته دیده بان" روز چهارشنبه، ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
تشکر میکنم از علیآقا که این فرصت را به من داد تا جایگاه دیدهبانی را مجدداً تجربه کنم. مهمتر از همه این است که صحبتکردن در آن جایگاه سخت است، اما صحبتکردن در اینجا شاید سختتر باشد.
در هفتهٔ دیدهبان هستیم و وقتی میخواهیم دربارهٔ جایگاهی بالاتر صحبت کنیم، هم کار دشواری است و هم انسان بهراحتی به خود اجازه نمیدهد دربارهٔ ماهیت دیدهبانی سخن بگوید. از نظر من، دیدهبان کسی است که سالها خدمت کرده؛ پنج سال، ده سال یا حتی پانزده سال.
من گاهی درگیر مسائل زندگی، کار و فشارهای روزمره میشوم. بعضی وقتها میخواهم به کنگره بیایم، اما نمیتوانم؛ باید به این شخص یا آن شخص زنگ بزنم تا کسی جای من بایستد. گاهی هم ماشینم خراب میشود و شرایط پیشبینینشدهای پیش میآید. حالا تصور کنید یک دیدهبان سالیان سال با این میزان از استقامت ادامه میدهد و در عین حال، زمینه را برای خودش هموار میکند؛ نه اینکه از ابتدا مسیرش هموار بوده باشد.
به قول استاد، قرار نیست دیگران همهچیز را برای ما آماده کنند. انسان باید خودش یاری کند، مسیر را مرتب کند و بار خودش را بردارد. برای مثال، اگر کسی بخواهد بخشنده باشد و مانند حاتم طایی ببخشد، ابتدا باید راه کسب درآمد و اقتصاد را یاد بگیرد؛ سپس درآمد به دست بیاورد و بعد بتواند ببخشد. شاید در نگاه عمومی گفته شود: «او پول به دست آورده تا ببخشد»، اما این موضوع با معادلات معمول جور درنمیآید.
اینجاست که به سخن همیشگی مهندس میرسیم: «آنچه باور است، محبت است.» این جمله به اصل خلقت و داستان عشق بازمیگردد. عشق، جاذبه و محبت، نیرویی هستند که حرکت را ممکن میکنند. اگر اینها نباشند، کار پیش نمیرود.
پس دیدهبان، و اساساً هر انسانی، چرا باید چنین خدمتی انجام دهد؟ مهندس جایی میفرمودند که خداوند از طریق حساب انسان، سریعاً حساب او را میرسد و چیزی را نزد خود نگه نمیدارد. این موضوع را میتوان در سازوکار شبهافیونی بدن نیز دید. انسان وقتی کاری را به پایان میرساند، ورزش میکند، دوش میگیرد یا فعالیت مفیدی انجام میدهد، در بدنش موادی ترشح میشود و یک نظام پاداش درونی شکل میگیرد؛ نظامی که باعث میشود انسان بخواهد بار دیگر آن کار را انجام دهد.
در مقام خدمت نیز اتفاقی در درون انسان رخ میدهد و حال او خوب میشود. در فرهنگ ما، معمولاً نخستین پرسشی که از یکدیگر میکنیم این است: «حالت چطور است؟» این سؤال بسیار مهمی است؛ زیرا خوببودن حال انسان، نشانهٔ درست کارکردن سیستم شبهافیونی و تعادل درونی اوست. یعنی انسان بهموقع میخوابد، بهموقع میخندد و بهموقع گریه میکند. وقتی کسی از تعادل خارج میشود، ممکن است جایی که نباید گریه کند، گریه کند یا جایی که نباید بخندد، بخندد.
بنابراین، وقتی جایگاه خدمتی انسان بالاتر میرود، حتماً چیزی در وجود او شکل گرفته است. این جایگاه صرفاً برای دیدهشدن یا دریافت تأیید دیگران نیست. مانند نوازندهٔ ویولنی که سالها تمرین کرده و به زیبایی در نواختن رسیده است؛ او فقط برای پولی که از اجرای کنسرت به دست میآورد ساز نمیزند. او به زیبایی رسیده و میخواهد آن زیبایی را با دیگران شریک شود. اگر عشق نباشد، میگوید: «برای خودم مینوازم؛ چرا باید حاصل زحمتم را با دیگران تقسیم کنم؟»
در حقیقت، انسانها و همهٔ موجودات، بسیاری از کارهایشان را به خاطر عشق انجام میدهند. اگر عشق نبود، خدمتکردن و رسیدن به جایگاه دیدهبانی چه معنایی داشت؟ مهندس نیز وقتی درمان را کشف کردند، میتوانستند دنبال زندگی شخصی خود بروند و بگویند: «کار خودمان را انجام دادیم؛ دیگران هرچه میخواهند بگویند.» اما نمیتوانستند این کار را بکنند؛ چون ظرف وجودشان از عشق لبریز شده بود.
مهندس پیش از کشف درمان، در زمینهٔ معرفت کار کرده بودند؛ چون انسانی با معرفت بودند و عشق از وجودشان سرریز میکرد. به همین دلیل، وقتی درمان را کشف کردند، نمیتوانستند آن را فقط برای خود نگه دارند. این عشق تکثیر شد؛ دیدهبانها، مرزبانها، راهنماها، مسافران، همسفران و همهٔ کسانی که خدمت میکنند، حاصل همین تکثیر عشق هستند.
امیدوارم بتوانم جایگاه خدمتی را بهدرستی درک کنم، همراه با عشق خدمت کنم و عشق در وجودم به اتفاقی پایدار تبدیل شود تا بتوانم با استقامت ادامه دهم.
داستان هیزمشکن نیز بسیار زیباست. مهندس میفرمایند شخصی به دنبال استادی میگشت. آدرس او را گرفت و به جنگل رفت. استاد را دید که مشغول شکستن هیزم است. از او پرسید: «شما هیزم میشکنید؟ مگر چند سال پیش هم همین کار را نمیکردید؟» استاد پاسخ داد: «ده یا پانزده سال پیش هم هیزم میشکستم، اما حالم خوب نبود؛ اکنون هیزم میشکنم با عشق. اکنون آشپزی میکنم با عشق.»
فکر میکنم اگر کسی در فضای کنگره درست حرکت کند، حتی در رانندگی و امور روزمره هم کمتر غر میزند. عاشق غر نمیزند؛ چون وجودش از اتفاقهای خوب، از محبت و از حال خوب سرشار است. حتی اگر زلزله بیاید و او مشغول بیرونآوردن پیکرها از زیر آوار باشد، دیگران میپرسند: «چطور حالش خوب است؟» دلیلش این است که سختیها اصول او را بههم نمیریزند و هیچ تکانهای نمیتواند او را از جایگاه تعادل خارج کند.
امیدوارم همهٔ ما بتوانیم به چنین جایگاهی از تعادل، استقامت و عشق برسیم.

ضبط صدا: مسافر داوود، خدمتگزار سایت
عکاس: مسافر داوود، خدمتگزار سایت
تایپ، ویرایش و ارسال: مسافر داوود، خدمتگزار سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
0