چهاردهمين جلسه از دور اول لژیون دوم ویلیام وایت نمایندگی بروجن به نگهبانی و استادی راهنمای محترم مسافر منصور در روز یکشنبه 1 شهریور 1405 ساعت 15:30 دقیقه شروع به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد؛
سلام دوستان، منصور هستم، مسافر نیکوتین و نگهبان این جلسه. از همهی شما سپاسگزارم و از خداوند بزرگ هم سپاسگزارم که توفیق داد بتوانم در کنار شما دوستان باشم. دستور جلسه، هفتهی دیدهبان است. دیدهبانها انسانهای فرهیختهای هستند؛ یعنی انسانهایی که از خیلی مسائل گذشتند تا به این جایگاه رسیدند. افرادی هستند که میشود گفت از ابتدای کنگره، با آقای مهندس بودند؛ از سال ۱۳۷۸ که با چند نفر شروع شد و اولین جلسه برای تشکیل نگهبان و حتی انتخاب نام کنگره ۶۰ شکل گرفت. در مسیر کنگره اتفاقات زیادی افتاد؛ چه اتفاقات خوشایندی و چه سختیهایی. چه چیزی باعث خوشحالی آن افرادی است که آن روزها را دیدند و امروز این روزهای شلوغ را میبینند و از آن لذت میبرند؟ اینکه کارشان بدون نتیجه نبوده است. این برای یک انسان، برای یک فرد، یک لذت و یک افتخار است. بچهها، هیچ چیزی نیست جز لطف خداوند، هیچ چیزی نیست جز قدرت خداوند و هیچ چیزی نیست جز نور خداوند. ما در فضایی که نشستهایم، فضای مقدس و امنی داریم؛ فضایی که واقعاً شاید بیرون از اینجا، با همین علم و با همین متد، افرادی سفر کنند، اما درمان نشوند. من رهجویی داشتم که تا ۰.۳ آمده بود. بیرون از کنگره و با کتاب کنگره سفر کرده بود، ولی درمان نشده بود؛ چرا؟ چون در لژیون نبوده و در این فضا نبوده است. همهی اینها در کنار هم معنا پیدا میکند؛ راهنما در کنار رهجو، رهجو در کنار راهنما، راهنماها در کنار راهنماهای تازهواردین، اینها در کنار مرزبانها، همهی اینها در کنار ایجنت، همهی اینها در کنار دیدهبان و همهی اینها در کنار آقای مهندس. باز هم همه در کنار هم هستند و این اتفاق میافتد. یک انسان شاید هزاران سال میمیرد و دوباره زنده میشود تا به تکامل برسد. من، منصور، شاید صد هزار بار زنده شدم و در جای دیگری سربرآوردم و آنقدر میمیرم و زنده میشوم تا یک روزی به خودم برسم؛ تا یک روزی بفهمم که برای چه به این جهان آمدم؛ برای اینکه آموزش بگیرم و به انسانهای دیگر خدمت کنم، بغلدستیام حالش خوب بشود. این میسر نمیشود، جز اینکه من حال خودم خوب باشد و سفر کنم و سفر درست داشته باشم و اول به خودم کمک کنم. من زمانی میتوانم به انسانهای دیگر کمک کنم که دستم پر باشد. دست پر به خدمت است، دست پر به سفر است و دست پر به استقامت است. این هنر نیست که تمام شرایط خوب باشد و تو بیایی کنگره. این هنر است که همهچیز ریخته باشد به هم و تو بیایی کنگره. آن موقع خداوند لذت میبرد.
ما میگوییم سه عشق داریم: عشق انسان به انسان، عشق انسان به خداوند و عشق خداوند به انسان.
خداوند به ابراهیم گفت: برو سر بچهات را ببر. شک نکرد و گفت: چشم. به امام حسین گفت: برو. گفت: بچههایم؟ گفت: به من داری میسپاری.
میگویند یک روز چوپانی داشت با خداوند با زبان خودش حرف میزد. مولانا در اینباره میگوید:
«دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقدت دوزم کنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من»
چوپان با زبان خودش با خداوند صحبت میکرد و از عشق و محبت خودش میگفت. موسی آمد و به او گفت که چرا اینگونه حرف میزنی و مرتب و درست صحبت نمیکنی؟ در ادامه، وحی آمد که: «تو برای وصل کردن آمدی، نی برای فصل کردن آمدی.» چه چیزی را وصل کند؟ دلش را وصل کند.
من اول میآیم دلتان را به خودم وصل میکنم، بعد دلتان را به کنگره وصل میکنم و بعد دوتایی با هم دلمان را به خداوند وصل میکنیم. آن موقع وقتی رفتید در مسیر، پشت فرمان نشستید، دلتان گرفت و اشکتان جاری شد و به خدا گفتید: «خدایا، من تمام زندگیام دارد میلرزد، خدایا خودت درست کن»، آن موقع وصل هستید؛ خودتی و خودتی و خداوند. با هزاران مشکل، چه کسی پشت تو است؟ خدا. و خداوند به تو افتخار میکند؛ به تو افتخار میکند که رها بشوی، به تو افتخار میکند که معطل نباشی، یکی صندلی برداری، بدوی و خدمت کنی. یک آدمی که از همه جای دنیا رانده و مانده است، تو بروی صندلی برایش بگذاری و احترامش بگذاری. چه لذتی بالاتر از این؟ چه افتخاری بالاتر از این؟ چه پولی بالاتر از این که تو بشوی ابزار دست خداوند؟ کدام پولداری بالاتر از خداوند پیدا میکنی؟ کدام قدرت مطلقی بالاتر از خداوند پیدا میکنی؟ چه کسی را پیدا میکنی؟ تمام آنهایی که دنبال قدرت و پول هستند، همهی اینها را جمع میکنند که دنیا بشناسدشان. ما اینجا بدون هیچ چیزی، همدیگر را میشناسیم و همهی ما را دوست دارند.
برای من شرایطی پیش آمده و باید بروم. لژیونم را باید اینجا ترک کنم و به شاهین شهر بروم، افتخاری بالاتر از این که چند روز دیگر راهنماهایی به من بگویند: «آقا منصور، دلمان برایت تنگ شده.» چه لذتی دارد؟ با پول میشود خرید؟ انسان چه زمانی به مرگ میرسد؟ زمانی که بفهمد هیچکس دوستش ندارد؛ ولی اگر بفهمد دوستش دارند، جانش را هم میدهد.
چه افتخاری بالاتر از این که اجازه بدهند به دیگران کمک کنی؟ من به این دلیل به کنگره میآیم که راهنما باشم. تو خودت متوجه نیستی؛ زمانی که حالت خوب است، من شریک حال خوب تو هستم. وقتی در زندگیات خوشی، حداقل شب میروی خانه، چیزی میگیری و به بچهات میدهی و ناخودآگاه بچهات میگوید: «حالا بابا دارم.» آن موقع من شریک مسیر و راه تو هستم. با پول میشود خرید؟ با چه پولی میشود خرید؟
«شب بود و ره دور و من مست
سبو از دستم افتاد و نشکست
نگهدارندش نیکو نگهدار
وگرنه صد سبو نایافته بشکست»
ماها زندگیهایمان وصل به خداست. ممنون که به صحبتهای من توجه کردید.

از طرف کلیه خدمتگزاران نمایندگی بروجن، از زحمات راهنمای محترم مسافر منصور بسیار سپاسگزاریم
.gif)
نگارش: مسافر مرتضی
عکاس: مسافر امید
ویرایش، تنظیم و ارسال خبر: مسافر کرامت (مسئول سایت)
- تعداد بازدید از این مطلب :
263