یازدهمین جلسه، از دوره شصتم، از سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره۶۰، نمایندگی پروین اعتصامی اراک، با استادی دیدهبان محترم، مسافر احمد، نگهبانی راهنمای محترم، مسافر رضا و دبیری مسافر سعید، با دستور جلسه: «وادی ششم و تاثیر آن روی من» پنج شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶:۴۵ برگزار گردید.
سخنان استاد:
سلام دوستان. احمد هستم، یک مسافر
از خداوند سپاسگزارم که توفیقی حاصل شد تا در جمع شما عزیزان در این نمایندگی حضور داشته باشم. به همه خدمتگزاران، هم در بخش مسافران و هم در بخش همسفران، خداقوت میگویم و امیدوارم عزیزانی که در هر بخشی خدمت میکنند، از این فرصت و جایگاه، بهره لازم را ببرند.
خدمت، فرصتی است که به تکتک ما داده شده است. به سفر اولیها نیز اجازه داده شده تا وارد کنگره شوند و پیش از هر چیز، به خودشان خدمت کنند و وضعیت و جایگاهی را که در آن گرفتار شدهاند، بشناسند. بسیاری از انسانهایی که درگیر این مسئله نیستند، نمیتوانند جایگاه اعتیاد در هستی و وضعیت فرد گرفتار را درک کنند؛ زیرا اگر انسان میتوانست عمق این مسئله و فشاری را که اعتیاد بر او وارد میکند، بهطور کامل احساس کند، شرایط متفاوتی داشت.
در «تقدیرنامه» مهندس، این موضوع با تمثیلی زیبا بیان شده است:
«نگاهی به سما بینداز و این تواناییها را نشانهگر باش که تلالو آن همانند همان الماسهای الهی است که در کف بحر و اقیانوس به خوابند و هرگاه بیرون آیند، در معماری آنان به جز قدرت الله نمیتوان یافت.»
این تشبیه به انسان اشاره دارد؛ انسانی که مانند الماسی در کف بحر و اقیانوس به خواب رفته است. در صور آشکار، در این جهان فیزیکی، بالاترین فشاری که وجود دارد، در عمق آب و اقیانوس تجربه میشود. هرچه انسان به عمق بیشتری برود، فشار آب افزایش پیدا میکند و در شرایطی، حتی حرکت قلب و مغز نیز متوقف میشود. اعتیاد نیز چنین فشاری را به انسان وارد میکند، با این تفاوت که فرد گرفتار، بسیاری از این فشارها را احساس نمیکند.
ممکن است فردی تصور کند که در حال درمان است، اما در عمل، ساعت پنج و ده دقیقه به جلسه میآید یا دیر میرسد، سیدی نمینویسد و برای غیبت خود بهانه میآورد. اینها نشانههایی است که نشان میدهد هنوز به عظمت مسئلهای که در آن گرفتار شده، توجه کافی ندارد.
این بیتوجهی، با وادی اول ارتباط دارد: «تفکر، ساختارها را به وجود میآورد.» یک سفر اولی، زمانی که با تفکر و احساس جایگاهی که در آن قرار دارد، مسیر درمان خود را آغاز میکند، ساختار درمانش را پیریزی خواهد کرد. این ساختار نیز یکشبه ساخته نمیشود؛ حدود یازده ماه زمان لازم است و باید آجر به آجر آن را بنا کرد.
وقتی میخواهید سیمان درست کنید، اگر داخل آن خاک بریزید، چسبندگی لازم را نخواهد داشت. درمان نیز همینگونه است. اگر فردی در زمان درمان، سیگار مصرف کند، ساختار درمان او استحکام لازم را پیدا نمیکند و سیستم تولید مواد شبهافیونی طبیعی بدن نیز بهدرستی راهاندازی نمیشود.
به همین دلیل، ما بارها در جلسات راهنمایی تأکید میکنیم که اگر رهجویی بیماری یا مشکلی دارد و همچنان سیگار مصرف میکند، راهکارهای دیگر ممکن است نتیجه لازم را نداشته باشند. نخست باید درمان سیگار را آغاز کند و مدتی از آن بگذرد تا تغییراتی در فیزیولوژی او ایجاد شود. پس از آن، اگر همچنان مسئلهای وجود داشت، راهنما میتواند برای آن راهکار ارائه کند.
من رهجویی داشتم که وضعیت جسمی بسیار نامناسبی داشت. حدود شش سال بود که سفر میکرد و سه بار به رهایی رسیده بود، اما بار چهارم دوباره مصرف کرده بود. این شخص بیمار بود و به خاطر بیماریاش، آقای مهندس به او گفت فقط باید نزد فرد مشخصی برود و هرچه او گفت، انجام دهد.
من خودم نزد آقای مهندس رفتم و گفتم: «آقای مهندس، من بیست سال است راهنما هستم. اجازه بدهید تا زمانی که این فرد سیگارش را کنار نگذارد، هیچ درمانی برای او اتفاق نیفتد.»
به او گفتم مجاز هستی هرچه میخواهی OT بخوری؛ فقط بیشتر از شانزده و نیم مصرف نکن. فعلاً به مقدار OT کاری ندارم، اما باید درمان سیگارت را انجام بدهی. زمانی که خواستی نشان ویلیام را بگیری و از سیگار رهایی پیدا کنی، من پله OT تو را کم میکنم.
او چهار ماه واقعاً سیگار نکشید و از آدامس استفاده کرد. بیماریاش برطرف شد و وقتی برای آزمایش و چکاپ به پزشک مراجعه کرد، پزشک گفت اثری از بیماری دیده نمیشود. چهار ماه و چهار روز سیگار نکشید و آدامس مصرف کرد. اکنون نیز به جای OT، روی آدامس قرار دارد و حدود دو سال و نیم است که به این شکل سفر میکند.
به قول راهنمای آقای مهندس، بعضی انسانها نمیخواهند بفهمند و در طول اعصار، نمیخواهند متوجه شوند؛ زیرا متوجه شدن، یعنی بهکارگیری قوه عقل. وقتی انسان تفکر میکند، حس او تغییر میکند و زمانی که حس تغییر کرد، عقل نیز به کار میافتد.
همین یکشنبه، در ملایر بودم. به دلیل اتفاقی که برای ماشین در اراک افتاده بود، کاری داشتم و برای انجام آن مراجعه کردم. در حین صحبت با فردی که آنجا بود، وقتی کارش تمام شد، یک سیگار روشن کرد و روی دو پا نشست. از بچههای فلانجا پرسیدم و مشخص شد او از همان مجموعه است.
از روی نوع نشستن و حرکتش و نحوه روشن کردن سیگار، متوجه شدم قهوه هم مصرف میکند. از او پرسیدم: «مشروب هم میخوری؟» گفت: «آره، مگر میشود که نخورد؟» گفتم: «پس میروی اعلام پاکی هم میکنی؟»
با اینکه عجله داشتم، حدود نیم ساعت ایستادم و برایش توضیح دادم که باید خودش را درمان کند. گفتم: «تو یک تریاک میزدی و حالا نمیزنی، اما به جای آن چندین ماده مخربتر مصرف میکنی.» این، نتیجه بیتفکری است؛ یعنی عقل بهدرستی کار نمیکند.
بسیاری از انسانها تصور میکنند عقلشان در حال کار کردن است، در حالی که در بسیاری از مواقع، نفس اماره برایشان تصمیم میگیرد. نفس اماره خواسته را مطرح میکند، سناریو را میسازد و حتی برای آن توجیه آماده میکند و انسان تصور میکند این تصمیم، حکم عقل است.

عقل راه منفی به انسان نشان نمیدهد. عقل راه دروغ گفتن، دودره کردن، زیر و رو کشیدن، کم و زیاد کردن، بیاحترامی، غیبت، دروغ، سرزنش و تجسس را نشان نمیدهد. اینها کار عقل نیست؛ اینها خواستههای نفس اماره است.
چه کسی میتواند حکم عقل را در قالب فرمانروا اجرا کند؟ انسانی که بهدرستی سفر میکند، بهموقع درمان سیگار را آغاز میکند و منتظر نمیماند تا مشکلات مختلف برایش ایجاد شود. چنین فردی بهتدریج حسش تغییر میکند.
حس، نخستین نیرویی است که قوه عقل را به کار میاندازد. تا زمانی که حس یک رهجو و یک انسان تغییر نکند، عقل نیز بهدرستی به کار نمیافتد.
در کشور OT کم شد و بعضی از مصرفکنندگان کنگره از این بابت دچار مشکل شدند. برای من عجیب بود که فردی در حال سفر با OT باشد و به دلیل کمبود آن، تصمیم بگیرد از کنگره خارج شود. وقتی تریاک وجود دارد، میتواند از تریاک استفاده کند و راهنما نیز برنامه تریاک را به او بدهد. اگر قرار باشد OT یا تریاک را کنار بگذارد، باید بداند جایگزین آن چیست.
اگر بخواهد قرص مصرف کند، ممکن است کار به جایی برسد که برای تهیه آن مجبور شود فرش خانهاش را بفروشد. اگر دوباره سراغ مواد قبلی مانند هروئین و شیشه برود، تمام زحماتش از بین میرود. بنابراین باید فکر کرد. این بیفکری و بیعقلی است که انسان را گرفتار نفس اماره میکند.
به جای اینکه بپرسیم چرا دارو گیر نمیآید یا چرا شرایط اینگونه شده است، باید ابتدا از خودمان بپرسیم: «چرا خودم را به مصرفکنندهای تبدیل کردم که امروز به چنین شرایطی گرفتار شدهام؟» حالا که گرفتار شدهام، باید راه چاره پیدا کنم، نه اینکه همه چیز را رها کنم و دوباره به نقطه قبل برگردم.
بنابراین، تفکر پایه و اساس کار است. وقتی انسان تفکر میکند، حس او تغییر میکند و وقتی حس تغییر کرد، قوه عقل به کار میافتد. عقل از «عقال» گرفته شده است و عقال همان حلقهای است که در بینی شتر قرار میدهند و با آن، حیوان را هدایت میکنند. عقل نیز در جایگاه انسان، نقش هدایتگر دارد.
عقل اشتباه نمیکند؛ مگر اینکه اطلاعات اشتباه به آن داده شود. عقل بر اساس اطلاعاتی که دریافت میکند، فرمان صادر میکند. ما در کنگره بهتدریج یاد میگیریم که چه کاری انجام دهیم و چه مسیری را طی کنیم.
امیدوارم حرکت اعضا کاملاً بر پایه عقل، ایمان، عشق و محبت باشد. انسانی که تفکر میکند و حسش تغییر میکند، خواستههای معقولتری پیدا میکند و زمانی که خواسته معقول باشد، محبت نیز در وجود او شکل میگیرد.
پایه و اساس غلبه انسان بر تاریکی اعتیاد، محبت است؛ محبت نسبت به خود و ارزش قائل شدن برای خویشتن. در خطابه وادی چهاردهم، استاد رعد میگوید: اگر میخواهی بر تاریکی غلبه کنی، پایه، جادو و سلاح آن محبت است.
وقتی این محبت در سفر اول و سفر دوم شکل میگیرد، انسان انرژی، شعور و اندیشه بیشتری پیدا میکند و این توانایی را به دست میآورد که در موضوعات مختلف زندگی قدم بردارد.
امروز بسیاری از اعضای کنگره به دانشگاه میروند، موسیقی یاد میگیرند و در زمینههای مختلف فعالیت میکنند. به لژیون موسیقی نگاه کنید؛ افراد مختلفی در آن حضور دارند و برای یادگیری تلاش میکنند. خود من نیز با وجود اینکه زمینه قبلی داشتم، وقتی وارد لژیون موسیقی شدم، مانند یک تازهوارد از «بِ بسمالله» شروع کردم و هیچ عجلهای برای یادگیری نداشتم. اکنون دو سال است که در این مسیر حرکت میکنم و از یادگیری آن لذت میبرم.
زندگی فقط این نیست که انسان صبح سر کار برود، شب به خانه برگردد و تصور کند زندگی همین است. شاخههای بسیار زیادی برای زندگی وجود دارد. وقتی انسان به محبت درونی میرسد، میتواند ابعاد مختلفی را در زندگی خود تجربه کند.
مگر انسان نباید از زندگی لذت ببرد؟ آقای مهندس نیز با وجود اینکه پنجاهسالگی را پشت سر گذاشته بودند، نزد راهنما میرفتند و یک ساز یاد گرفتند؛ آن هم در دوران اوج مصرفشان. امروز نیز در شاخههای مختلف حرکت میکنند. این یک الگوست.
این الگو به این معنا نیست که فقط از آقای مهندس صحبت کنیم؛ بلکه باید ببینیم انسانی که در مسیر قرار میگیرد، چه تواناییهایی پیدا میکند. من نیز روزی مانند عزیزانی که تازه وارد سفر اول شدهاند، تازهوارد بودم.
روزی که راهنما شدم، حتی میترسیدم لژیون تشکیل بدهم. یک ماه بعد، آقای مهندس گفت: «لژیون تشکیل دادی؟» گفتم نه. جلسه بعد نیز همین سؤال را پرسید. یک هفته بعد، در روزی که به جلسه آمدم، پس از پایان جلسه، به من گفت صندلیها را جابهجا نکنند و صندلی مشخصی را برداشت و گفت همانجا بنشینم. سپس گفت هرکس دوست دارد میتواند به لژیون فلانی برود. نه نفر در لژیون من نشستند و گفت: «کارت را باید شروع کنی.»
تمام بدنم میلرزید و اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم. پنجمین رهجویی که در لژیون من آمد، سیصد قرص مصرف میکرد. با خودم گفتم: «خدایا، چه کار کنم؟»
اما مگر آن انسان درمان نشد و راهنما نشد؟ بعد از آن نیز در دوره راهنمایی، مرزبانی و سایر جایگاهها حرکت کردم. این مسیر را از خودم تعریف نمیکنم؛ میخواهم بگویم یک انسان میتواند رشد کند و تواناییهایش را افزایش دهد.
امروز راهنمای اینجا، راهنمای افراد مختلف است؛ خانمها و آقایان در مسیرهای گوناگون خدمت میکنند. راهنما، مرزبان و ایجنت، هرکدام در چندین شاخه به دیگران کمک میکنند. انسان میتواند به این توانایی و قدرت برسد؛ اما باید بماند، زحمت بکشد و زمان بگذارد.
من در هر جایی که شرکت میکنم، این موضوع را مطرح میکنم که واقعاً به این نقطه رسیدهام که زندگی عادی، اگر قرار باشد فقط در حد کار و درآمد و داشتن خانه و امکانات باشد، برای انسان کافی نیست.
فرض کنیم خانه، زندگی، درآمد و حتی باغ داشته باشیم؛ آیا زندگی همین است؟ انسان باید برای دیگران نیز مفید و مؤثر باشد. بزرگی در تاریخ میگفت: «آیا یاریرسانی هست؟» اگر قرار باشد هرکس فقط به کار و زندگی خودش بپردازد، کمک ما به یکدیگر چه میشود؟ چه کسی قرار است دست انسان گرفتار و نیازمند را بگیرد؟
در سیدیهای آینده، آقای مهندس درباره هدف از زندگی صحبت خواهند کرد. واقعاً هدف از زندگی چیست؟ اگر این موضوع را بدانیم، آنگاه بهتدریج مفهوم وادیها، عقل، تفکر و حس را نیز بهتر درک خواهیم کرد.
ممنون که به صحبتهای من توجه کردید.
ضبط و تایپ: مسافر مجتبی، ل ۱۰
عکس: مسافر معین، ل ۱۱
تنظیم و ارسال: مسافر محمدرضا_ ل ۱۲
- تعداد بازدید از این مطلب :
2644