جسله ششم از دوره سی و چهارم کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی مسافر شهرام ، نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر صادق با دستور جلسه «وادی ششم و تأثیر آن روی من » در روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵/5/2۹ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، شهرام هستم مسافر.
خدا را شاکرم که یک بار دیگر فرصت شد در این جایگاه قرار بگیرم و در خدمت شما عزیزان باشم تا چیزی بر دانستههایم افزوده شود و یک چیز جدید یاد بگیرم.
دستور جلسه این هفته «وادی ششم؛ حکم عقل را در قالب فرمانده، کاملاً اجرایی کنیم» است و در کنارش تولد یک سال رهایی آقای صفا را داریم. هفته آینده هم جشن دیدهبان را داریم و آقا رضا ترابخانی تشریف میآورند که باید از ایشان انشاءالله تقدیر شود.
اما در مورد وادی ششم؛ آقای مهندس وقتی این وادی را توضیح میدهد، کلمه «عقل» را از ریشه عربی و «عقال» میداند. عقال طنابی است که برای هدایت شتر استفاده میشود و حتی با بستن آن به زانوی شتر، مانع حرکت او میشوند. در اصل، عقال یا عقل، مهارکننده و فرمانده است. در عربی هم «ایگال» همان طنابی است که روی چفیه میبندند و در بالای سر قرار میگیرد؛ جایی که مرکز فرماندهی جسم، یعنی مغز، قرار دارد.
اگر شتر در تاریکی یا طوفان شن باشد، حتی اگر فرمان درست هم به او داده شود، نمیتواند مسیر را درست پیدا کند. در وجود ما هم ناخالصیهایی که در نفس وجود دارد، مانند همان گرد و غبار، باعث میشود فرامین عقل بهدرستی صادر یا اجرا نشوند.

وادی ششم بعد از وادی پنجم قرار گرفته و پنج وادی قبل، مسیر رسیدن به فرمان درست عقل را به ما نشان میدهند. در وادی پنجم، تزکیه و پالایش، دوری از ضد ارزشها و حرکت به سمت ارزشها، تسلیم، رضا، توکل و صبر را یاد میگیریم تا به جایی برسیم که فرمان درست عقل را کاملاً اجرا کنیم و به رستگاری برسیم.
اما چون جلسه ما تولد یک سال رهایی آقای صفا هم هست، میخواهم کمی درباره ایشان صحبت کنم. سفر اقا صفا اول در آبادان بودن و بعد جزو اولین نفرهای کنگره در اهواز بود. سال ۹۰ آقای بیات از آبادان به اهواز میآمد و در پارک بنر کنگره را نصب میکرد. صفا هم آن زمان آمده بود، ولی به دلایلی از کنگره رفت و سفرش با مشکل مواجه شد .
حدود پنج سال پیش، در جلسهای که استاد بودم، دوباره صفا را دیدم که شروع به درمان کرده بود. حالش آنقدر خراب بود که حتی وقتی از او پرسیدم، گفت اصلاً یادش نمیآید من آنجا آمده باشم. بعد که به کنگره آمد، همان جلسه اول در راهرو با او صحبت کردم. از نگاهش متوجه شدم که منیت خیلی زیاد و ناامیدی شدیدی دارد و فهمیدم کار سختی پیش رو دارم.
خودش هم بعدها گفت: «من روز اول گفتم من تو را درست میکنم.» با وجود اینکه تجربه زیادی داشت، در مسئله اعتیاد هنوز نمیدانست که نمیداند. سیدیها را کامل گوش میداد، خوب مینوشت و خیلی خوب مطالب آقای مهندس را توضیح میداد، ولی بیشتر مطالب را طوطیوار بیان میکرد و قسمتهای پنهان و عمیق آموزشها را درک نمیکرد.
یک روز به او گفتم: «صفا، تو هیچی نمیفهمی!» و بعد برایش توضیح دادم که چرا نمیفهمد. از همان جا آرامآرام فهمیدن او شروع شد. اوایل حتی وقتی در لژیون صحبت میکرد، به کسی نگاه نمیکرد و فقط بالا را میدید. به مرور یاد گرفت اطرافش را ببیند و با دیگران ارتباط برقرار کند.
در لژیون، همراه با صفا، دو نفر دیگر هم بودند که شرایط خاصی داشتند؛ یک وکیل و یک افسر آگاهی که هر دو حال خوبی نداشتند. من به شوخی به این سه نفر میگفتم «محور شرارت» و باید همیشه مراقبشان میبودم که با هم خرابکاری نکنند. کمکم این شرایط هم تغییر کرد.

تنها چیزی که صفا را نجات داد این بود که به صحبتها دقیق گوش میداد و دقیق انجام میداد. همین باعث شد مشکلاتش یکییکی شروع به حل شدن کند.
در اواسط سفر، زمانی که به یک تعادل نسبی رسیده بود، درگیر یک پرونده قضایی شد و سه ماه زندان بود. واقعاً شرایط به شکلی بود که انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا او به درمان نرسد، اما لطف خدا شامل حالش شد و بیرون آمد.
در آن زمان آقا رضا ترابخانی، ایجنت وقت، خیلی کمک کرد. من پیش ایشان ریش گرو گذاشتم و ایشان گفتند: «خودت میدانی، با مسئولیت خودت هر جور میدانی انجام بده.» صفا برگشت و من هم تغییراتی در سفرش ایجاد کردم. در نهایت به رهایی رسید و خدا را شکر خیلی سریع پهلوان شد و همسفرش هم پهلوان شد و پهلوانی را مجدداً تکرار کرد.
امروز هم در OT و مشاوره تازهواردین خدمت میکند و پسفردا شال راهنماییاش را از دست آقای مهندس میگیرد.
این تولد را به راهنمای همسفرش، همسفرش، خودش و خانواده محترمشان تبریک میگویم.به احترامشان دست بزنید.

طبق رسم کنگره، در مراسم تولد، هم مسافر و هم همسفر دو آرزو می کنند یکی را در دل خود و آرزوی دیگر را با صدای بلند بیان میکنند.
آرزوی مسافر صفا.
بزرگترین آرزوی من این است که بتوانیم در اهواز برای مسافران خانم مکانی راهاندازی کنیم؛ هم مجوز آن را بگیریم و هم مکان مناسبی فراهم شود و امیدوارم بتوانم اولین قدم را در این مسیر بردارم.
آرزوی همسفر:
سلام دوستان، مهوش هستم، یک همسفر. آرزویی که مسافرم دارد، واقعاً آرزوی من هم هست و امیدوارم این خواسته به حقیقت برسد.
مشارکت صفا، مسافر:
سلام دوستان، صفا هستم، یک مسافر.
در ابتدا میخواهم از همه عزیزانی که کمک کردند امروز در این جایگاه قرار بگیرم، تشکر و قدردانی کنم. صحبتهای آقا شهرام باعث شد بیشتر به گذشته خودم فکر کنم.
زمانی که وارد کنگره شدم، به دلیل تخریب زیادی که داشتم و سالها زندگی در تاریکی، فکر میکردم خیلی چیزها را میدانم. غرور و منیت زیادی داشتم و وقتی برای اولین بار آقا شهرام را دیدم، با خودم گفتم چگونه این شخص میتواند به من کمک کند؟ اما چون راه دیگری نداشتم، مجبور شدم بمانم و گوش کنم.
آقا شهرام در لژیون با من بسیار جدی و سختگیر بودند. دو جملهای که بارها از ایشان شنیدم، «صفا، چرت نگو» و «صفا، تو هیچی نمیفهمی» بود. من این جملات را در ذهن خودم تکرار کردم و به مرور متوجه شدم که واقعاً بسیاری از افکار و برداشتهای من اشتباه بوده است. کمکم فهم و نگاه درست در من شکل گرفت.
به اعتقاد من، ارتباطی که بین من و آقا شهرام شکل گرفت، برگ برنده و رمز موفقیت من بود. من ایشان را باور کردم، به ایشان اعتماد کردم و به صحبتهایشان گوش دادم و نتیجه گرفتم. حتی در سختترین شرایط سفر اول و مشکلاتی که برایم پیش آمد، این اعتماد و ایمان به راهنما باعث شد بتوانم مسیر را ادامه بدهم و نتیجه خوبی بگیرم.
از آقا شهرام، راهنمای خوبم، صمیمانه تشکر میکنم. اتفاقاتی که برای من افتاد، به نوعی برای خودم یک معجزه بود و بخش بزرگی از آن را مدیون راهنماییهای ایشان هستم. از خداوند سپاسگزارم و از آقای مهندس نیز تشکر میکنم که زمینه شکلگیری این مسیر و اتفاقات را فراهم کردند.
از همسفرم، راهنمای همسفرم و همچنین آقا احسان، راهنمای همسفرم، تشکر و قدردانی میکنم.
اما اگر بخواهم از کسی ویژه تشکر کنم، مادرم است. به اعتقاد من این جشن بیشتر از اینکه متعلق به من باشد، متعلق به مادر من است. او سالها برای من و برادرم تلاش کرد، سختی کشید و با صبر و استقامت، ما را در مسیر درمان همراهی کرد. انواع و اقسام راهها و درمانها را امتحان کردیم و اگر پایداری، صبر و پشتکار او نبود، شاید امروز من در این جایگاه قرار نداشتم.
مادرم برای من نماد پهلوانی و استقامت است. عشق و علاقهای که به او داشتیم، همیشه یکی از دلایلی بود که تلاش میکردیم حال او را بهتر کنیم و دلش را نشکنیم؛ اما امید واقعی به درمان زمانی شکل گرفت که با کنگره آشنا شدیم.
از همه عزیزانی که در این مسیر کنار من بودند، تشکر میکنم و ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.

سخنان راهنمای همسفر «خانم زهره»
سلام دوستان، زهره هستم، یک همسفر.
من به نوبه خودم این روز زیبا را به آقا صفا، راهنمای محترمشان آقا شهرام و خانم مهوش عزیز تبریک میگویم. بسیار خوشحالم که امروز در خدمت این عزیزان هستم.
در این هفته همیشه به این فکر میکردم که درباره مهوش چه میتوانم بگویم. ما ابتدا هملژیونی بودیم و مهوش سالها قبل از من وارد کنگره شده بودند. در تمام این سالها از نزدیک شاهد حضور، تلاش، استقامت و صبوری ایشان بودهام.
به نظرم این تولد، بیشتر از هر چیز تولد مهوش است؛ چون همانطور که آقا شهرام اشاره کردند، ایشان در ابتدا برای درمان فرزندانشان قدم به کنگره گذاشتند، اما در ادامه صاحب فرزندان زیادی در این مسیر شدند و این نتیجه بخشش، محبت و بزرگواری ایشان است.
اینکه یک همسفر بتواند با وجود مشکلات و آمدن چهار مسافر، همچنان خسته و ناامید نشود و مسیرش را ادامه دهد، کار بزرگی است. حدود دوازده سال صبر و استقامت کردند تا دوباره آقا صفا به کنگره بازگشتند و به رهایی رسیدند. این زمان کمی نیست و فکر میکنم این تولد میتواند برای همه همسفران پیام بزرگی داشته باشد؛ اینکه اگر هنوز اتفاقی که منتظرش هستیم نیفتاده، نباید خسته و ناامید شویم و تصور کنیم همه چیز تمام شده است.
خدا را شکر چهارمین مسافرشان نیز در حال سفر است و امیدوارم رهایی ایشان و تولد مسافران دیگرشان را هم جشن بگیرند تا شیرینی این موفقیت در خانوادهشان کامل شود.
شعری از مولانا هست که مضمونش برای من بسیار زیباست؛ اینکه اگر صبر کنی، نتیجه صبر خود را خواهی دید. مهوش صبر کرد، تلاش کرد و خداوند نتیجه این صبر و تلاش را به او نشان داد. امروز هم راهنما شده، به جایگاه پهلوانی رسیده و حال خوب عزیزانش را میبیند.
این موفقیت را به ایشان تبریک میگویم و از خداوند برایشان سلامتی، عمر باعزت و توفیق خدمت بیشتر آرزو دارم.
ممنونم که به صحبتهایم گوش دادید.

خلاصه سخنان همسفر مهوش.
سلام دوستان، مهوش هستم، یک همسفر.
در ابتدا خداوند را شکر میکنم که من را به این مسیر هدایت کرد و از آقای مهندس تشکر میکنم. واقعاً نمیدانم چگونه میتوان از کسی تشکر کرد که انسان را در بدترین شرایط زندگی از جهنم بیرون میآورد و قدمبهقدم به سمت آرامش هدایت میکند.
زندگی در کنار مصرفکننده برای یک همسفر، گاهی شبیه زندگی در زندان و انتظار برای یک حکم سخت است. بارها ناامید میشوی، اما دوباره با یک وعده و امید، دلگرم میشوی و این چرخه بارها تکرار میشود. خدا را شکر میکنم که این دوران مربوط به قبل از کنگره بود و امروز به جایی رسیدهام که زندگی آرامتری دارم و محتاج قرص و دارویی نیستم. تنها کاری که میتوانم برای قدردانی از آقای مهندس انجام دهم، این است که تا آخر عمر خدمتگزار و شاکر این سیستم باشم.
از آقا شهرام، راهنمای خودم، صمیمانه تشکر میکنم. ایشان در تمام سختیهای مسیر کنار من بودند و باعث شدند به چیزی برسم که زمانی حتی باورش برایم سخت بود. زمانی که آقا صفا رها شد، هنوز باورم نمیشد و با خودم میگفتم شاید سالهای بعد باید این رهایی را باور کنم؛ اما خدا را شکر امروز نتیجه آن همه صبر و تلاش را میبینم.
از راهنماهای خوبم، خانم زهرا، خانم فرزانه و خانم زهره نیز تشکر میکنم که در مسیر تاریکیها کنار من بودند و به من آموزش دادند.
به نظر من سختترین لحظه برای یک همسفر این است که خودش به کنگره میآید اما مسافرش نمیآید و همیشه منتظر میماند که آیا امروز خواهد آمد یا نه. کنگره به من یاد داد که مسافر کیست و از چه چیزی فرار میکند و من تلاش کردم آموزشهایی را که میگرفتم به خانه ببرم و در زندگی اجرا کنم.
سالها منتظر رهایی مسافرانم بودم و وقتی دیگران رها میشدند، برایشان خوشحال میشدم. همیشه به راه آقای مهندس ایمان داشتم و میدانستم این مسیر نتیجه خواهد داد. حتی به صفا گفتم اگر روزی تو رها شوی، آن روز ایمان من کامل خواهد شد؛ چون رهایی او برای من اتفاق کوچکی نبود.
امروز خدا را شکر میکنم که صفا و برادرش هر دو به رهایی رسیدهاند و این جمع کمکم کاملتر میشود. امیدوارم این مسیر ادامه داشته باشد و روزبهروز شاهد رهاییهای بیشتری باشیم.ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.

سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر مهدی ((لژیون هشتم))
تنظیم، ویرایش و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
133