English Version
This Site Is Available In English

هیچ دستاوردی بدون هزینه و وقت‌گذاری به دست نمی‌آید

هیچ دستاوردی بدون هزینه و وقت‌گذاری به دست نمی‌آید

به نام خدا

چهاردهمین جلسه از دوره دهم جلسات سردار به استادی پهلوان امیر، نگهبانی مسافر پهلوان حسین و دبیری مسافر مصطفی با دستور جلسه «وادی ششم و تاثیر آن روی من» در تارخ 28 مرداد 1405 راس ساعت 15 و 30 دقیقه شروع به کار نمود

خلاصه سخنان استاد

سلام دوستان امیر هستم یک مسافر

 


صمیمانه از همهٔ دوستان عزیز شعبهٔ پرستار بچه‌های قدیمی سپاسگزارم.

اجازه می‌خواهم که پیش شما بیایم، کیف کنم، آموزش بگیرم و حال دلم خوش شود.

به روزهای قدیم بازگشتم؛ یادم هست که در آن زمان، سالن اندیشه پر از جمعیت بود و این صحنه‌ها مرا به روزهای ابتدایی راه‌اندازی «لژیون مالی» در سال‌های ۱۳۹۲ و ۱۳۹۳ انداخت. آن موقع تازه لژیون شکل گرفته بود.

تعدادمان فقط چهار نفر بود: خودم، آقای احمد زمانی، آقای وحید دولت‌آبادی، آقای غلامرضا مقدم و آقای مهندس.
جلسات را هر دو هفته یک بار برگزار می‌کردیم. آقای مهندس می‌نشستند و حدود چهل تا چهل و پنج دقیقه با ما گفت‌وگو می‌کردند؛ پاسخ‌های خصوصی‌شان بسیار آموزنده بود. 

یادم هست از ایشان پرسیدیم: «چه کنیم که جمعیت بیشتر شود؟»
فرمودند: «فقط شما بیایید و چای بخورید و لطیفه‌هایتان را تعریف کنید؛ بقیه‌اش خودبه‌خود درست می‌شود.»

خاطره‌ای دیگر هم دارم: آقای مهندس مطالب بسیار سنگین و عمیقی مطرح می‌کردند، به‌گونه‌ای که پس از سخنانشان دیگر توان حرف زدن یا مشارکت نداشتیم. جمعیت هم آن قدر نبود که بتوانیم نظری دهیم؛ چه کم‌محتوا، چه پرمحتوا، چه کوتاه یا بلند. گاهی حتی حرفی برای گفتن نداشتیم و بهترین راه، برای فرار مشارکت مالی بود! در آن دوران، هر دو هفته یک بار، جلسات برگزار می‌شد 

دستور جلسهٔ ما وادی ششم بود. این وادی بر تمام زندگی من تأثیری ژرف نهاده است.  این پرسش برایم پیش آمد که: «آیا هر چه عقل بگوید، درست است؟ آیا هر کاری که عقل تأیید کند، باید انجام داد؟»

حکم عقل را در قالب فرمانده‌ای بزرگ به اجرا درمی‌آوردم. وقتی هم که مصرف‌کننده بودم و تریاک، شیره یا شیشه می‌کشیدم، عقل‌ام همان کار را به من دستور می‌داد. عقل کار می‌کرد، اما تمام بدبختی‌ها و مشکلات من از همان زمان مصرف ناشی می‌شد؛ چون حس‌ام نادرست بود و اطلاعات غلط به عقل می‌دادم.

بیشترین لذت‌های زندگی‌ام را در دوران مصرف تجربه کردم؛ لذت‌هایی که اکنون می‌دانم اشتباه بودند. در آن زمان، عقلِ خطا‌کار، که توسط حس ناپاک هدایت می‌شد، مرا به کارهایی می‌کشاند که لذتی بی‌هزینه داشتند. ولی اکنون دریافته‌ام که اگر لذتی حقیقی و پایدار بخواهم، باید برایش هزینه کنم و زمان بگذارم؛ چرا که لذت‌های سریع‌الوصول، فریبنده‌اند.

از هر چیزی که به‌ سرعت به دستم می‌رسد، می‌آموزم که باید همراه با تلاش و هزینه باشد؛ در غیر این صورت، به آن بدگمان می‌شوم. مانند ماجرای «همستر» که چند سال پیش همه روی موبایل‌ها نصبش می‌کردند تا پولدار شوند؛ چیزی مجانی بود، اما آیا واقعاً کسی پولدار شد؟

زندگی نشانه‌هایی دارد که اگر به آن‌ها توجه کنیم، می‌فهمیم هر دستاوردی هزینه می‌خواهد. پول، رفاه، آرامش و هر موفقیتی بدون پرداخت هزینه و وقت‌گذاری به دست نمی‌آید.

آقای مهندس در کنگره، شرایطی برای ما فراهم کرده‌اند که با سرداری و مدیریت، این مسیر را طی کنیم. گاهی عقل می‌گوید: «هزینه نکن»، ولی من دریافته‌ام که هزینه کردن، نوعی بیمه کردن خود است. مثلاً در امور خیریه یا هیئت، وقتی کارتی برای شارژ می‌گذاشتند، من مبلغی را واریز می‌کردم؛ هرچند کسی متوجه نمی‌شد که چقدر داده‌ام، ولی همین امر، ارزش و قرب مرا نزد خودم بالا می‌برد.

لژیون مالی به من آموخت که هر چه بیشتر هزینه کنی، بیشتر بیمه می‌شوی. همان‌گونه که برای ماشین، بیمهٔ بدنه می‌خریم تا در صورت خسارت، جبران شود. همهٔ این‌ها نشانه‌ها و الگوهایی در طبیعت هستند که باید از آن‌ها بیاموزیم. سقف بیمهٔ من چقدر است؟ تا چه حد می‌خواهم از خودم محافظت کنم؟ اگر حادثه‌ای رخ دهد، چه کسی پشتم می‌ایستد؟ این پرسش‌ها را اکنون برای خودم معنا می‌کنم.

در دوران سربازی، اگر دورهٔ میدان تیر را نمی‌رفتی، تجدید دوره می‌شدی. من هم آن را نرفته بودم و ناچار شدم دوباره از اول دوره را طی کنم. زندگی ما نیز چنین است: آموزش می‌بینیم تا برای آینده‌ای که پیش رو داریم، آماده شویم. میدان تیر، برای من نماد «گذشت» و «بخشش» است. اگر از گذشته بیاموزم و آن را بپذیرم، می‌توانم وارد مرحلهٔ بعدی شوم؛ وگرنه، دوباره و دوباره باید آن را تکرار کنم.

این حقیقت را به خوبی حس کرده‌ام و شعار لژیون‌مان این شده است:
«هر جا می‌روم، مشارکت می‌کنم.»
منفعت من در منفعت دیگران است، حال خوش من در حال خوش دیگران، و رشد من در رشد دیگران. از کنار دیگران می‌توانم رشد کنم و اگر جامعه موفق باشد، من هم موفق می‌شوم. کنگره نیز به همین دلیل موفق است؛ چون همه با هم رشد می‌کنیم.

در تعطیلات، به انزلی رفته بودم. برای خرید ماهی به بازار رفتم؛ تاریک بود و صدای دست‌فروشان به گوش می‌رسید. پشت توالت، افرادی خسته و داغون را دیدم که لباس‌هایی نامناسب پوشیده بودند؛


چهره‌هایی که اگر آدم معمولی از کنارشان رد می‌شد، می‌ترسید. اما ذاتاً آدم‌های بدی نبودند؛ فقط تغییر در آن‌ها رخ نداده بود.

در کنگره، حتی بدترین و خلاف‌کارترین افراد به سرعت جذب می‌شوند؛ چون همه با این باور پیش می‌روند که منفعت من در منفعت دیگران است و می‌خواهند درجا کمک کنند.

 

اولین پولی که در گلریزان دادم، می‌دانستم سهم من در آن یک آجر از بنای خیریه است.

بیش از حد صحبت کردم؛ امیدوارم مرا ببخشید که از فرصت شما استفاده کردم.
با سپاس.

 

وبلاگ نمایندگی پرستار

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .