جسله سوم از دوره چهل و پنجم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی مسافر عطا ، نگهبانی مسافر مجتبی و دبیری مسافر محمد با دستور جلسه «وادی ششم و تأثیر آن روی من » در روز سه شنبه مورخ ۱۴۰۵/5/2۷ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، عطا هستم، یک مسافر.
با تشکر از آقا محمد بابت گزارش خیلی خوبشان و همچنین تشکر از ایجنت محترم شعبه، آقا حسن، که اجازه دادند در این جایگاه قرار بگیرم و آموزش بگیرم.
در رابطه با دستور جلسه «وادی ششم؛ حکم عقل را در قالب فرمانده، کاملاً اجرایی نماییم» باید بگویم که ما قبل از وادی ششم، پنج وادی داشتیم که راجع به تفکر بودند. از وادی اول که میگوید «با تفکر، ساختارها آغاز میگردد» شروع کردیم و رسیدیم به وادی ششم.
هرکدام از این وادیها به نوبه خودش برای من، عطا، جایگاه خاصی دارد.
جناب مهندس در سیدی هم میگویند که عقل از کلمه «عقال» است که ریشه عربی دارد. عقال وسیلهای است که برای هدایت و مهار شتر استفاده میشود و به بینی یا پای شتر قرار میگیرد. همانطور که عقال برای هدایت شتر استفاده میشود، عقل هم در وجود من برای هدایت من به کار گرفته میشود.
جناب مهندس اکثر مواقع میگویند استاد جلسه، هرکسی که هست، بیشتر از حس خودش صحبت کند. من هم همیشه این را تکرار میکنم و میگویم زمانی که به عنوان استاد جلسه یا در هر جایگاهی خدمت میکنم، دوست دارم از حس و حال خودم، از زمانی که وارد کنگره شدم تا امروز، و چیزهایی که تجربه کردهام صحبت کنم و آنها را به اشتراک بگذارم. چیزهایی که خود مهندس گفتهاند، همه مطالعه کردهاند و گوش دادهاند.
من زمانی که به کنگره آمدم، الان نزدیک به پنج سال میشود. زمانی که وارد کنگره شدم، مصرفکننده بودم و ۲۰ سال تخریب داشتم. همیشه فکر میکردم هر چیزی که عقل خودم میگوید، درست است.
اما یواشیواش که به کنگره آمدم و آموزشها را یاد گرفتم، متوجه شدم که آن زمان، چه حق با من بود و چه حق با من نبود، عقلم میگفت تو درست میگویی؛ در صورتی که اشتباه بود.
هر موقع افکار من افیونی باشد، حتماً عقلم هم افیونی حکم میکند.
من همان اوایل که به کنگره آمدم، راهنمایم، آقا شهرام، گفتند سیدی «جن درون» را گوش بده. واقعاً سیدی «جن درون» خیلی روی من، عطا، تأثیر داشت. الان هم هر موقع میبینم دارم خطا میروم یا اشتباه میکنم، آن را گوش میدهم، چون سیدی «جن درون» برای منِ عطا بود.
جایی که حق با من نبود، چون افکارم افیونی بود، حکم عقلم میگفت تو درست میگویی؛ در صورتی که اشتباه بود.

مثلاً سبقت بیجا میگرفتم، میخواستم چراغ قرمز را رد کنم، یا جایی که نوبتم نبود، در صف میخواستم زودتر کارم را انجام بدهم. همه اینها به این دلیل بود که افکارم درست نبود و عقلم درست حکم نمیداد، چون تعادل نداشتم.
حتی اگر مصرف میکردم و فکر میکردم با مصرف کردن میتوانم تعادل داشته باشم و مثل یک آدم عادی باشم، باز هم افکارم درست نبودند.
الان متوجه شدم که چند سال است به کنگره آمدهام؛ وگرنه قبل از آن همیشه میگفتم: «نه، من درست میگویم.»
من زمانی میتوانم در کنگره درست حرکت کنم که تمام چیزهایی را که آموزش میبینم، عملی کنم؛ وگرنه اگر از این گوش بگیرم و از آن گوش بیرون کنم، فایدهای ندارد.
الان در قسمت تازهواردین که بچهها میآیند، چیزی که برای خود من اتفاق افتاده را برایشان میگویم. مثلاً من ۲۰ سال مصرفکننده بودم. به من میگفتند باید ۱۰ ماه سفر کنی. میگفتم: «ده ماه؟!»
من ۲۰ سال مواد مصرف میکردم و این ۲۰ سال در یک چشم به هم زدن گذشت. حالا برای سلامتیام میخواهم ۱۰ ماه وقت بگذارم. وقتی تعادل نداشتم، این زمان برای من زیاد به نظر میرسید.
الان زمانی که بچهها برای مشاوره میآیند، دقیقاً همین را به آنها میگویم. این موضوع واقعاً یک آرامش خاصی به آدم میدهد. واقعاً ۱۰ ماه یا ۱۱ ماه برای یک سفر اولی، اصلاً زمانی نیست؛ در مقایسه با سلامتیای که قرار است برای سالها به دست بیاورد.
تنها هدف ما این است که زمانی که وارد کنگره میشویم، هر چیزی که راهنما میگوید، بگوییم: «چشم.»
راهنمایی که میآید، از وقتش، از زندگیاش و از همه چیزش میگذرد تا منِ عطا به جایی برسم. او به فرمان عقلش رسیده که امروز راهنما و استاد است. من هم باید بتوانم در کنگره، هر چیزی را که راهنما میگوید، در این مدت ۱۰ ماه تا ۱۱ ماه، بگویم: «چشم.»
یواشیواش، مخصوصاً به سفر اولیها و دوستان تازهوارد میگویم اصلاً در فکر هیچ چیز دیگری نباشند؛ چون تمام راهنماها هم یک زمانی مصرفکننده بودهاند.
من هیچوقت به راهنمایم دروغ نگفتم. اگر دیر میرسیدم، که البته هیچوقت دیر نمیرسیدم و همیشه یک ساعت قبل از جلسه در کنگره بودم، اما بعضی مواقع دوستان دیر میآمدند و میگفتند ماشین پنچر شده یا فلان اتفاق افتاده و بهانهای میآوردند.
غافل از اینکه راهنما خودش هم همین داستان، همین سرنوشت و همین گذشته را داشته است.
منِ عطا نمیتوانم به راهنما دروغ بگویم. راهنما متوجه میشود که من دروغ میگویم، ولی چیزی به روی من نمیآورد؛ چون در کنگره میگویند پایه و اساس کار بر مبنای حرکت و محبت است.
دوستان تازهوارد سعی کنند همیشه وقتی راهنما چیزی میگوید، بگویند: «چشم.»
برای ۱۰ ماه یا ۱۱ ماه این کار را انجام بدهند و خودشان متوجه میشوند که به چه سلامتی و چه فرمان عقلی که در سیدی گفته شده، میرسند.
از اینکه به مشارکت من گوش دادید، متشکرم.
سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر پیروز ((لژیون دهم))
تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
90