English Version
This Site Is Available In English

حال خوش و حس خوب حاصل لژیون سردار

حال خوش و حس خوب حاصل لژیون سردار

جلسه دهم از دوره سوم لژیون سردار نمایندگی پرند با  نگهبانی مسافر مصطفی و دبیری مسافر حسن و استادی مسافر محمود با دستور جلسه " وادی پنجم و تاثیر آن روی من : تفکر قدرت مطلق حل نیست بلکه با رفتن و رسیدن آن را کامل می نماید " در روز دوشنبه 29 تیر ماه  ۱۴۰۵ راس ساعت 15/45 آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

 

سلام دوستان، محمود هستم، یک مسافر


واقعاً برای کسانی که از لژیون سردار استفاده نمی‌کنند یا هنوز وارد این جایگاه نشده‌اند، تأسف می‌خورم؛ چون اگر خودم در سفر اول، به لطف راهنمای عزیزم، وارد لژیون سردار نمی‌شدم، شاید هیچ‌وقت خیلی از مسائل را درک نمی‌کردم. حیف است چنین بستر ارزشمندی برای ما فراهم باشد و از آن استفاده نکنیم. لژیون سردار برای من یکی از بهترین بخش‌های کنگره ۶۰ بود؛ جایی که هم حال خوش را تجربه کردم و هم آموزش‌های بزرگی گرفتم.


دستور جلسه امروز وادی پنجم است "در جهان ما تفکر، قدرت مطلق حل نیست، بلکه توأم با رفتن و رسیدن آن را کامل می‌نماید."
این وادی به من آموخت که صرفِ فکر کردن کافی نیست. همه ما افکار منطقی و غیرمنطقی داریم، اما زمانی که افکار منطقی را به مرحله عمل برسانیم، آرام‌آرام به ساختار تبدیل می‌شوند و نتیجه می‌دهند. اگر فقط فکر کنیم و حرکتی نکنیم، اتفاقی نخواهد افتاد.
قبل از آشنایی با کنگره، بارها برای ترک اقدام کرده بودم. به دلیل شرایط کاری، تقریباً هر ماه مجبور می‌شدم یک هفته مصرف را قطع کنم تا بتوانم آزمایش بدهم. این ترک‌های مکرر، بیشتر از خودِ مصرف، جسم و روان مرا تخریب کرد. اعصابم به هم ریخته بود و هیچ آرامشی نداشتم.
تا اینکه به لطف خدا و از طریق برادرم با کنگره ۶۰ آشنا شدم و زیر نظر راهنمای عزیزم، آقای غلامرضا، سفرم را آغاز کردم. از همان روزهای اول، ما را تشویق کردند که در لژیون سردار حضور پیدا کنیم. آن زمان شاید تصور نمی‌کردم این تصمیم، یکی از بهترین اتفاقات زندگی‌ام باشد.
بزرگ‌ترین آموزشی که در لژیون سردار گرفتم، بخشندگی بود. فهمیدم اگر انسان بخواهد به حال خوش واقعی برسد، باید از بخشیدن آغاز کند.

تا ظرف وجودی انسان خالی نشود، چیز تازه‌ای در آن جای نمی‌گیرد. همان مثالی که بارها در کنگره شنیده‌ایم؛ اگر با یک لیوان کنار دریا برویم، به اندازه همان لیوان آب برمی‌داریم، اما هرچه ظرفمان بزرگ‌تر باشد، بهره بیشتری نصیبمان می‌شود. ظرفیت وجودی انسان نیز دقیقاً همین‌گونه است.
وقتی وارد کنگره شدم، شاید از نظر مالی مشکل خاصی نداشتم و حتی برای تهیه مواد هم محدودیتی احساس نمی‌کردم، اما ذهن و روانم کاملاً آشفته بود. بعد از بیماری مادرم، شرایط روحی‌ام به‌شدت به هم ریخت. هر روز بیشتر در تاریکی فرو می‌رفتم. برای فرار از دردهایم، مصرف مواد بیشتر شد؛ مشروب کنار تریاک آمد و بعد گل هم اضافه شد. هر کدام را مصرف می‌کردم تا اثر قبلی را از بین ببرم. روزها با مشروب و گل از واقعیت فرار می‌کردم و شب‌ها با تریاک به خواب می‌رفتم. آرام‌آرام در حال غرق شدن بودم.
اگر کنگره ۶۰ نبود، واقعاً نمی‌دانم امروز کجا بودم و چه سرنوشتی داشتم. کنگره فقط مصرف مواد را از من نگرفت؛ نگرش مرا تغییر داد. زمانی که مادرم بیمار بود و بعد از سفرشان، اگر این آموزش‌ها را نداشتم، شاید کاملاً از هم می‌پاشیدم. اما اینجا یاد گرفتم که مرگ پایان زندگی نیست و انسان پس از این جهان نیز به مسیر خود ادامه می‌دهد. همین نگرش، آرامشی به من داد که هیچ چیز دیگری نمی‌توانست جای آن را بگیرد.
لژیون سردار به من آموخت که هر خدمتی که از روی عشق انجام شود، هر انرژی مثبتی که به دیگران منتقل شود و هر بخششی که بدون چشمداشت صورت بگیرد، چندین برابر به خود انسان بازمی‌گردد. نه از روی معامله و انتظار، بلکه چون این قانون هستی است و  امروز ایمان دارم که خداوند بهترین پاداش را در زمان مناسب به انسان عطا می‌کند.


روزی که آقای مصطفی در گروه لژیون سردار اعلام کردند قرار است استاد جلسه باشم، حال عجیبی داشتم. همان روز برای خودم و به نیت مادرم دو سرداری نوشتم. ظهر که خوابیده بودم، مادرم را در خواب دیدم. بعد از سفرشان بارها ایشان را دیده بودم، اما فقط لبخند می‌زدند و چیزی نمی‌گفتند. آن روز برای اولین بار به من گفتند: «سفر من تا اینجا بود.» آن خواب برای من پیام بزرگی داشت و ایمانم را چند برابر کرد و احساس کردم هیچ خدمتی در این جهان بی‌پاسخ نمی‌ماند.
امروز دیگر باور دارم که ارزش واقعی زندگی در پول نیست. پول می‌آید و می‌رود و روزی می‌رسد که هیچ‌کس به خاطر ندارد چقدر درآمد داشته یا چقدر هزینه کرده است؛ اما حال خوشی که از خدمت، عشق و بخشش نصیب انسان می‌شود، ماندگار است.
قبل از ورود به کنگره، حتی اگر فرزندم چیزی از من می‌خواست، حال خرابم اجازه نمی‌داد با دلِ خوش برایش هزینه کنم. همیشه «نه» گفتن برایم آسان‌تر بود. اما امروز، حتی اگر امکاناتم محدود باشد، تلاش می‌کنم تا جایی که می‌توانم «نه» نگویم. تجربه کرده‌ام هرچه با عشق ببخشم، خداوند از جایی که انتظارش را ندارم، چند برابر آن را به زندگی‌ام بازمی‌گرداند.
امروز هرچه دارم، از آموزش‌های کنگره ۶۰، راهنمای عزیزم و لژیون سردار است. امیدوارم بتوانم قدردان این نعمت باشم و با خدمت، سهم کوچکی از محبت و آموزشی را که دریافت کرده‌ام، به دیگران منتقل کنم.
از اینکه با محبت به صحبت‌های من گوش دادید، از صمیم قلب از همه شما سپاسگزارم.


 

 

تایپ و بارگزاری : مسافر میلاد لژیون دوم

مرزبان خبری : مسافر مجید

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .