گاهی فکر میکنم سختترین قسمت مسیر، درمان نیست؛ بلکه برداشتن قدم اول است. قدم اولی که سالها فقط به آن فکر میکردم. من هم مانند بسیاری از افراد، میدانستم که باید درمان سیگار را آغاز کنم. آموزش آن را میدانستم، از زیانهایش آگاه بودم و حتی راه درمان را نیز میشناختم؛ اما دانستن، هرگز مرا به مقصد نرساند.
وادی پنجم به من آموخت که تفکر اگر به حرکت ختم نشود تنها در ذهن باقی میماند. تفکر، بذر است؛ اما تا در خاکِ حرکت کاشته نشود، هرگز به درخت رهایی تبدیل نخواهد شد. امروز که در مسیر درمان سیگار قدم برمیدارم، بیش از هر زمان دیگری این وادی را زندگی میکنم. هر روز که بر اساس آموزشها پیش میروم، هر بار که به جای تصمیمهای هیجانی به روش درمان اعتماد میکنم، بیش از پیش معنای رفتن را درک میکنم.
من میدانم که رسیدن، پاداش همین رفتنهای کوچک و پیوسته است. امروز افتخار دارم که شال خدمت بر دوش دارم و راهنمای تازهواردین هستم؛ اما این شال هر روز نکته مهمی را به من یادآوری میکند اینکه شال، پایان راه نیست. شال خدمت؛ یعنی مسئولیتِ ادامه دادن. یعنی اگر هنوز بخشی از وجود من نیازمند درمان است، با شجاعت برای درمان آن قدم بردارم.
مدتی با خود میگفتم: اگر درمان سیگار را شروع کنم، دیگران چه فکری خواهند کرد؛ اما امروز از خود سؤال دیگری میپرسم: اگر شروع نکنم، چگونه میتوانم وادی پنجم را زندگی کرده باشم؟ مگر نه اینکه این وادی میگوید تفکر، بدون رفتن، کامل نمیشود؟ پس اگر فقط بدانم که باید درمان بشوم؛ اما هیچ قدمی برندارم هنوز در همان نقطهای ایستادهام که سالها در آن ایستاده بودم.
این دلنوشته را برای تمام خدمتگزارانی مینویسم که شاید هنوز میان دانستن و حرکت کردن ماندهاند. برای آن عزیزی که شال خدمت بر دوش دارد؛ اما از آغاز درمان سیگار یا قلیان میترسد. میترسد قضاوت شود، میترسد دیگران بگویند: او که خدمتگزار است؛ اما مگر کنگره۶۰ سرزمین درمان نیست؟ مگر ما نیامدهایم که هر روز نسخه بهتری از خودمان شویم؟
من امروز باور کردهام که خدمتگزار بودن؛ یعنی پیش از آنکه دیگران را به حرکت دعوت کنم، خود جرأت حرکت داشته باشم. شاید بزرگترین خدمت من، همین است که با صداقت بگویم: من هم در حال رفتن هستم، هنوز در مسیر قدم برمیدارم، آموزش میبینم، میسازم و از این بابت نه شرمندهام و نه نگران؛ چون وادی پنجم به من آموخت که ارزش انسان به کامل بودن نیست، به حرکت کردن است.
اگر این دلنوشته فقط باعث شود یک خدمتگزار، یک راهنما، یک مرزبان یا حتی یک همسفر امروز تصمیم بگیرد نخستین قدم درمان سیگار یا قلیان خود را بردارد، احساس میکنم مفهوم این وادی را تا اندازهای زندگی کردهام؛ زیرا در جهان ما تفکر، قدرت مطلق حل نیست؛ بلکه این رفتن است که انسان را به رسیدن میرساند. شاید سالها فکر میکردم خدمت؛ یعنی دست کسی را بگیرم.
در صورتی که امروز فهمیدهام گاهی بزرگترین خدمت این است که از ترس قضاوت شدن عبور کنم، درمان خود را آغاز کنم و به دیگران نشان بدهم که هیچ شالی، انسان را از درمان بینیاز نمیکند. وادی پنجم به من آموخت که خداوند مقصد را برای کسانی قرار داده است که جرأت قدم برداشتن دارند، نه فقط جرأت فکر کردن. من راهنمای شال سبز رنگ هستم؛ اما پیش از آن، مسافری هستم که هر روز وادی پنجم را زندگی میکند.
زیرا میدانم تفکر، آغاز راه است و ارزش انسان در قدمهایی است که برای رسیدن برمیدارد، نه در جایگاهی که بر دوش دارد. امیدوارم روزی یکی از خدمتگزارانی که هنوز از شروع درمان سیگار یا قلیان میترسد این دلنوشته را بخواند و با خود بگوید: اگر او با وجود شال خدمت، شجاعت شروع کردن را داشت پس من هم میتوانم.
نویسنده: مسافر نیکوتین نیلوفر رهجوی راهنمای ویلیاموایت همسفر مژگان (نمایندگی امامقلی خان)
رابط خبری: راهنمای ویلیاموایت همسفر مژگان (نمایندگی امامقلی خان)
ویرایش و ارسال مطلب: نگهبان سایت راهنمای ویلیاموایت همسفر هایده (نمایندگی فردوسی مشهد)
همسفران ویلیاموایت کنگره۶۰
- تعداد بازدید از این مطلب :
308