شنیدهاید که میگویند: «تاریکترین ساعت شب، درست زمانی است که به طلوع خورشید نزدیک میشود؟» این جمله زمانی معنا پیدا میکند که ما در سختترین و تاریکترین نقطه زندگی خود ایستاده باشیم. اعتیاد، طوفانی است که زندگیهای بسیاری را با خود نابود کرده است؛ خانههای بسیاری، آرامش خود را در غبار موادمخدر و بهویژه مادهای بهشدت ویرانگر مثل شیشه گم کردهاند؛ اما امروز ما اینجا نیستیم که فقط از تاریکی سخن بگوییم؛ ما اینجا هستیم تا از طلوع صحبت کنیم. امروز در کنار ما، همسفری حضور دارد که خودش از میان این طوفان عبور کرده و حالا با تجربهای که از دل سختیها به دست آورده، نقش یک راهنما را ایفا میکند. با همسفر فاطمه، راهنمای عزیز لژیون دوم، همراه هستیم تا از مسیر بازگشت به زندگی بشنویم.
راهنما همسفر فاطمه به همراه مسافرشان با تخریب شیشه وارد کنگره۶۰ شدند. ایشان به مدت۱۲ ماه و ۶ روز با متد DST و داروی OT تحت با راهنمایی راهنما مسافر رضا و راهنما همسفر نسرین (شعبه پروین اعتصامی اراک)سفر کردند. رشته ورزشی مسافرشان شنا و رشته ورزشی خودشان والیبال است. اکنون به لطف خداوند و با آموزشهای آقای مهندس دژاکام،۱۰ سال و ۶ ماه است که آزاد و رها هستند.
خانم فاطمه با تجربه شخصی خودتان شروع کنید. مسیر زندگی شما و آشنایی با دنیای کنگره۶۰ چطور رقم خورد؟
پاییز سال ۹۳، بدترین روزهای زندگیام بود. چند ماهی بود که این حقیقت تلخ را فهمیده بودم؛ مسافرم مصرف کننده شیشه بود و تمام دنیا در نظرم تنگ و تاریک شده بود. به قول قدیمیها، جان به قالبم فشار آورده بود. در آن روزهای سیاه، تنها به درگاه خدا و پیامبر پناه آوردهبودم. شب اول محرم بود؛ با تمام ناآگاهی و درماندگی، با امامحسین (ع) گفتگوی عجیبی داشتم؛ گویی میگفتم که اگر راهی پیش پایم باز نکنی و معجزهای نشانم ندهی، از همه چیز دست میکشم؛ اما انگار خداوند صدای نالهی یک دلِ شکسته را شنید. معجزه از راه رسید؛ از طریق خواهرزادهی مسافرم که در تهران زندگی میکرد، با کنگره۶۰ آشنا شدیم. پس از جستجو، نزدیکترین شعبه؛ یعنی پرویناعتصامی اراک را پیدا کردیم و در۳دیماه ۱۳۹۳، قدم در مسیر سفرمان گذاشتیم.
چه زمانی احساس کردید که حضور در کنار کسانی که در مسیر رهایی هستند، میتواند تأثیر عمیقی بر زندگی شما بگذارد؟
در اوایل سفر، سردرگمی و ترس عجیبی داشتم؛ افکار منفی و عدم اعتماد به مسافرم مدام مرا آزار می داد؛ چرا که عدم صداقت در دوران مصرف موادمخدر، باور من را سست کرده بود. بعد از مشاوره اولیه توسط همسفر فاطمه اکبری عزیزم که بعد از مدتی راهنمایم شد، کمی آرام گشتم. سپس وارد لژیون خانم نسرین خوشدل شدم؛ ایشان با متانت و آرامش خود، گویی دریچهای از اطمینان را به من بخشیدند و کمکم به کنگره۶۰ وابسته شدم. آنجا فهمیدم که کنگره۶۰ همان بهشت گمشدهای است که خداوند، شاید به برکت امامحسین (ع)، به من ارزانی داشته است؛ پس از خانم نسرین عزیز، افتخار شاگردی خانم فاطمه اکبری را داشتم و در کنار ایشان، امید به آینده و توکل بر خدا را آموختم. برای هر دو عزیز، آرزوی عاقبتخیری و سلامتی دارم. سالها بعد با راهاندازی شعبه بروجرد، در کنار خانم معصومه بزرگوار، صبر و افتادگی را تجربه کردم. ایشان فراتر از یک راهنما، برای من همچون خواهر و مادر بودند و بسیار مدیون ایشان هستم. من بسیار خوششانس بودم که از تجربیات راهنمایانی بزرگ برخوردار شدم و از خداوند می خواهم که همیشه سربلند و سلامت باشند.
شیشه به عنوان یکی از مخربترین موادمخدر شناخته میشود. از دیدگاه شما که از نزدیک با تخریبهای آن روبهرو بودهاید، این ماده چه چیزی را از یک فرد مصرفکننده و کانون گرم خانواده میگیرد؟
به نظر من، شیشه تنها یک مادهمخدر نیست؛ بلکه با مصرفش، شیشهی عمر مصرفکننده و خانوادهاش میشکند و پودر میشود. شیشه تمام اعتمادبهنفس، غرور و عشق را از کالبد یک خانواده بیرون میکشد و به جای آن، بیاعتمادی، ناامیدی و نفرت را به جای خود باقی میگذارد. در آن روزها، احساس میکردم در میان دریایی طوفانی گرفتار شدهام، طوفانی چنان سهمگین که هر لحظه ممکن بود من، فرزندان و مسافرم را با خود غرق کند. اوضاع چنان سیاه بود که حتی گاهی در تاریکیِ ناامیدی، آرزو میکردم کاش این غرق شدن اتفاق بیفتد و تمام شود. امروز با تمام وجود خدا را شکر میکنم که با ورود به کنگره۶۰، به من و خانوادهام لطف کرد و ما را از آن طوفان نجات داد.
برخورد با اعتیاد در محیط خانواده، بهویژه وقتی همسر درگیر آن است، چه فشار روانی و اجتماعی را به اعضای خانواده وارد میکند؟
یکی از تلخترین عوارض شیشه، سوءظن و بدگمانی است. من با اینکه تمام تلاشم را برای رعایت شئونات میکردم؛ اما همیشه با تهمتهای مسافرم روبهرو بودم. این فشار روانی آنقدر زیاد بود که هر روز آرزوی مرگ میکردم. همچنین حضور مادر مسافرم در خانه، به دلیل حمایتهای ناخودآگاه از پسرش، باعث میشد که من در مدیریت زندگی احساس تنهایی و بیقدرتی کنم. تنها ریسمان نجات من، نماز و رابطه با خدا بود. با دیدن هر چالش، آن را آزمونی از سوی خداوند میدیدم و سعی میکردم با سربلندی از آن عبور کنم. امروز با تمام وجود، شکرگزارم که این امتحان را پشت سر گذاشتهام.
اگر امکان دارد کمی بیشتر توضیح دهید؛ در مصرفکننده شیشه، چه تغییراتی در رفتار، شخصیت و روابط اجتماعی او مشاهده میشود؟
مسافر من پیش از این جریان، انسانی بسیار منظم، اتو کشیده، ورزشکار و خوشمشرب بود؛ کسی بود که به سلامتی و تغذیهاش اهمیت میداد؛ اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. زمانی به خودم آمدم که دیدم دیگر کسی او را نمیبیند و من برای پوشاندن واقعیت، مدام به اقوام میگفتم: او بیمار است یا او شیفت کاری دارد؛ چون تحمل نگاه دیگران را نداشتم. آن آدم منضبط دیگر وجود نداشت. گاهی میدیدم وسایلی را از میان زبالهها بر میدارد که دیدن این صحنه برای من کشنده و زجرآور بود؛ اما امروز با تمام وجود شکرگزارم که به لطف کنگره۶۰، آقای مهندس بزرگوار و اساتید دلسوز، او دوباره به همان مسیر نظم و تنظیمات کارخانه بازگشته است، باز هم شکر، شکر، شکر.

مسیر درمان برای خانوادهی کسی که مصرف کننده شیشه است، چقدر دشوار است؟ معمولاً چه نقطهای باعث میشود که فرد تصمیم برای تغییر و کمک گرفتن میگیرد؟
تجربه به من نشان داد که اگر کسی واقعاً تصمیم به درمان داشته باشد، همه چیز ممکن است. در روش درمان کنگره۶۰، اگر ذرهای درک و شعور برای فرد مصرفکننده باقی مانده باشد و خانواده نیز از او حمایت کند، درمان حتماً امکان پذیر است. مسافر من، پس از مدتها که متوجه شدیم و ثابت کردیم مصرفکننده است، بسیار طول کشید تا تصمیم به درمان بگیرد. من هم که با دو فرزند کوچک، نه راه پس داشتم و نه راه پیش، دل را به دریا زدم و آخرین تیر را از کمان رها کردم. به او اولتیماتوم دادم: این آخرین فرصت است یا درمان میشوی یا من بچهها را برمیدارم و از این زندگی خارج میشوم. میدانستم او روی این موضوع بسیار حساس است و بالاخره این تصمیم را گرفت. در واقع، هم ارادهی شخص و هم عوامل تسهیلگر؛ یعنی همسر، فرزند و خانواده در این تصمیم، سرنوشتساز بودند.
نقش کنگره۶۰ در تغییر مسیر زندگی شما و مسافرتان چه بود؟ اگر خاطرهای دارید که نشاندهنده این تحول باشد، برای ما بازگو کنید.
شاید باور نکنید؛ اما کنگره۶۰ فقط مسیر درمان نبود؛ بلکه باورها و اعتقادات من را دگرگون کرد. نگاه ما به زندگی، حتی نسبت به دوران پیش از مصرف هم تغییر کرد. ما نه تنها در مسائل روحی؛ بلکه در مسائل اقتصادی نیز رشد چشمگیری داشتیم. پیش از این، در مدیریت مالی بین ما تضاد عجیبی بود؛ من فردی بسیار اقتصادی، در حالی که مسافرم بسیار با حوصله و ولخرج بود. این تفاوت همیشه مایه آزار و تنش میشد. امروز به لطف خدا و کنگره۶۰ ما به حد وسط رسیدهایم و هر دو در یک تعادل و آرامش مشترک زندگی میکنیم.
بسیاری از خانوادههای درگیر اعتیاد، احساس تنهایی و ناامیدی میکنند. چه پیامی برای همسفران دارید که در حال حاضر در تاریکترین روزهای زندگی خود با اعتیاد به شیشه مسافر خود، دستوپنجه نرم میکنند؟
شیشه، همانطور که میدانید، مادهای ویرانگر و بسیار ترسناک است؛ اما تجربهی من نشان داد که اگر مسیر درست باشد، درمان آن گاهی از سایر موادمخدر هم هموارتر است. من به همسفران و تازهواردین توصیه میکنم: ابتدا به خدا توکل کنید؛ سپس به کنگره۶۰ و راهنمایان اعتماد نمائید و با تمام توان، پابهپای مسافر تلاش کنید. اگر این مسیر را بروید، مطمئن باشید که به نتیجه و آرامش خواهید رسید.
اکنون که چند سال از درمان موفقیتآمیز شما میگذرد، تفاوت زندگی شما با آن دوران را در چه چیزهایی میبینید؟
شاید بسیاری از عزیزان که ما را در کنگره۶۰ میبینند، تصور کنند که ما از ابتدا چنین حال و روز خوبی داشتهایم؛ اما حقیقت این است که من زمانی چنان در تنگنای روحی، روانی و مالی بودم که تنها آرزوی مرگ داشتم و اما امروز... امروز من از ته قلبم میخندم، نه اینکه مشکلات زندگی تمام شده باشد؛ اما من میخندم و خدا را شکر میکنم. با آموزشهای کنگره۶۰، من نه تنها از نظر مالی؛ بلکه از نظر روحی، روانی، اعتقادی و اجتماعی به جایگاهی رسیدهام که توانایی لبخند زدن به زندگی را دارم.
ما در کنگره۶۰ همیشه تأکید میکنیم که از شعار دادن بپرهیزید. برای سؤال آخر، لطفاً بدون استفاده از شعار، جملهای برای همسفرانی بگویید که هنوز در جستوجوی راه حل هستند؛ جملهای که شاید انگیزهی ورود آنها به جمع ما در کنگره۶۰ باشد.
باور شخصی من این است که تمامی راهها و کوره راهها در نهایت به صراطمستقیم ختم میشوند و من قلباً معتقدم کنگره۶۰ یکی از این راههای مستقیم و روشن است. همه ما میدانیم که خیر و شر چیست؛ پس بدون هیچ تعارفی میگویم: اگر با خودمان و خدا رو راست باشیم، بیشک خداوند کار خودش را به بهترین شکل انجام میدهد.
تَوَکَّلتُ علَی اللّٰه و نِعمَ الْوَکیل.
از صمیم قلب از شما خانم فاطمه عزیز که با این صداقت و این روایت پر از امید، دریچهای از نور را به روی ما گشودید، سپاسگزاریم. شنیدن داستان تحول شما، به ما یادآوری کرد که هر تاریکی، پایان راه نیست و هر مسیری میتواند به صراطمستقیم ختم شود. امید به آنکه هرکس این گفتوگوی دلنشین را خواند، دریچهای برای ورود نور به زندگیاش گشوده شود و راهی برای رسیدن به آرامش و لبخندهایی از ته دل بیاید.
مصاحبهکننده و طراح سوال: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون اول)
عکاس: همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون اول)
ارسال: همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بروجرد
- تعداد بازدید از این مطلب :
611