English Version
This Site Is Available In English

جشن تولد آزادمردی؛ تجلی تلاش، آموزش و خدمت در کنگره ۶۰

جشن تولد آزادمردی؛ تجلی تلاش، آموزش و خدمت در کنگره ۶۰

دوازدهمین جلسه از دور ششم کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی راهنما مسافر رضا و نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر علی با دستور جلسه «حرمت کنگره ۶۰ ، چرا رابطه کاری و مالی و خانوادگی در کنگره ۶۰ ممنوع است؟» روز پنجشنبه۱۴۰۵/۴/۱۱ ساعت ۱۶:۴۵ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، رضا هستم، یک مسافر.

 

خدا را شکر می‌کنم بابت توفیق حیات و بودن در کنگره. از آقای مهندس و دیدبان‌های محترم خیلی سپاسگزارم که هستند تا ما باشیم و بتوانیم کنار همدیگر زندگی کنیم و به آرامش و صلح برسیم.

از راهنمای گران‌قدرم، آقا بهنام عزیز، خیلی ممنونم و هر جا که هستند، ان‌شاءالله سلامت باشند؛ چراکه هرچه حال خوب دارم، مدیون این عزیز هستم. از دبیر و نگهبان هم ممنونم که به من فرصت خدمت دادند.

رهایی‌های شعبه را به راهنمایان گران‌قدر، آقای علی و آقای مهدی، تبریک می‌گویم.

اما در مورد دستور جلسه امروز که «حرمت» است و در ادامه، جشن آزادمردی راهنمای عزیز، آقا مهدی؛ بی‌حکمت نیست که این دستور جلسه به من افتاده و برای من قطعاً درس است و هیچ چیز تصادفی نیست.

حرمت کنگره ۶۰، که حالا شاید سؤال امتحانم هم باشد، احتمال زیاد تنها نوشتاری است که در جلسه دو بار خوانده می‌شود؛ به دو دلیل: یکی درجه اهمیت بالای آن و دیگری اینکه کسی نتواند بگوید من نبودم و نشنیدم. پس قطعاً همه شنیده‌اند و می‌دانند، اما چه می‌شود که رعایت نمی‌کنند؟

این یک درس جهان‌بینی است.

به قول استاد امین، من یاد می‌گیرم برای خودم، نه اینکه ببینم چه کسی منیت دارد. من حرمت را یاد می‌گیرم تا خودم رعایتش کنم و به کسی کاری نداشته باشم.

حرمت‌ها چند مورد هستند که اگر من آن‌ها را رعایت نکنم، فقط به دلیل فراموش‌کار بودن من است و یادم می‌رود هدف اولیه من از ورود به کنگره ۶۰ چه بود. راهنما شدم، هدفم چه بود؟ وقتی یادم می‌رود، از اصول و قوانین خارج می‌شوم.

یک‌سری موارد هم به اسم قوانین خوانده می‌شود که آن‌ها هم مهم هستند، اما حرمت جایگاه بالاتری دارد و اهمیتش بیشتر است و در صور پنهان انسان نیز تأثیر می‌گذارد؛ شاید قوانین این‌گونه نباشند.

حرمت می‌گوید دروغ نگوییم. خب، من خودم یک دروغ‌گوی قهار بودم؛ آن‌قدر قشنگ دروغ می‌گفتم که خودم هم فکر می‌کردم دارم راست می‌گویم. وقتی می‌رفتم باغ رفیقم مواد بکشم، همسفرم زنگ می‌زد و می‌پرسید: «کجایی؟» نمی‌گفتم دارم مواد مصرف می‌کنم، می‌گفتم اداره‌ام. بعد می‌گفت از اداره زنگ بزن، می‌گفتم تلفن‌های اداره خراب است و همین‌طور پشت سر هم دروغ می‌گفتم؛ چون نیاز بود. اما وقتی به کنگره می‌آیم، دیگر نیازی به دروغ گفتن نیست.

به رهجو می‌گویی حالت خوب است؟ می‌گوید: «آره، خوبم.» من می‌دانم خوب هست یا نه، ولی راهنمای عزیز حرف رهجو را می‌پذیرد و او را به رهایی می‌رساند. اما اگر بگوید خوب نیستم، به او راهکار می‌دهد و خودش هم آسیب نمی‌بیند.

الفاظ ناشایست به کار نمی‌بریم. من در یک انجمن دیگر هم بودم و به همین دلیل آنجا نماندم؛ چون می‌دانستم در شأن من نیست. از اول جلسه تا آخر، از الفاظ رکیک و زشت استفاده می‌کردند و بعد می‌گفتند شخص دارد تخلیه می‌شود. در حالی که انسان نمی‌تواند با بی‌ادبی خودش را آرام کند.

آقای مهندس می‌گویند: «من یک هروئینیِ باادب را ترجیح می‌دهم به یک آزادمردِ بی‌ادب.»

پس نباید الفاظ زشت به کار ببریم، حرف یکدیگر را قطع کنیم یا بدون اجازه صحبت کنیم و مهم‌تر از همه، نباید بحث سیاسی کنیم؛ چون این موضوع آسیب زیادی به کنگره زده است.

شاید سی درصد ریزش کنگره در این مدت اخیر، به خاطر بحث‌های سیاسی بوده؛ توسط هر فردی.

من حق ندارم تصویر پروفایل گوشی‌ام را عکس یک شخص خاص یا یک نماد خاص بگذارم. عقیده سیاسی من متعلق به خودم است. رهجوی من نباید بفهمد من چه طرز فکر سیاسی دارم. شاید او دیدگاه دیگری داشته باشد و همین باعث شود از کنگره برود. چه دلیلی دارد؟ مگر هدف من درمان اعتیاد نیست؟ مگر بحث سیاسی به درمان اعتیاد کمک می‌کند؟

اگر بحث سیاسی، دروغ گفتن، جابه‌جا کردن پول و امثال این‌ها باشد، درمان شکل نمی‌گیرد.

و اما نکته آخر، سرزنش کردن دیگران؛ موضوعی که خودم در آن مشکل دارم و بعد از ده سال هنوز دارم روی آن کار می‌کنم و می‌دانم در این قسمت ضعف دارم.

انسان وقتی آگاه نیست، روی دیگران زوم می‌کند و می‌گوید او این مشکل را دارد؛ اما من خودم می‌دانم در این قسمت ضعف دارم. تغییر کرده‌ام، ولی هنوز مشکل دارم.

گاهی در یک جمع قرار می‌گیرم و افرادی هستند که این موضوع را به وجود می‌آورند. می‌آیند از یک نفر پیش من بد می‌گویند، بعد من هم حرفی می‌زنم، سپس می‌روند پیش همان شخص و می‌گویند: «رضا این حرف را درباره تو زد.» اما نمی‌گویند خودشان قبلش چه حرف‌هایی زده بودند که باعث شد من آن حرف را بزنم. همین باعث دشمنی می‌شود و من را از هدف کنگره دور می‌کند. در نهایت، اشتباه از من بوده و غیبت کرده‌ام.

من روی خودم کار می‌کنم و ان‌شاءالله بتوانم بر این موضوع غلبه کنم.

 

اما در مورد آقای مهدی، راهنمای محترم شعبه:

 

آقای مهدی عزیز، من فقط می‌دانم که یک معجزه است و امثال مهدی، معجزه‌های کنگره ۶۰ هستند.

مهدی وقتی وارد شعبه شد، وضعیت مالی بسیار بدی داشت. خانه‌شان هم سمت شهر صنعتی بود و از کمربندی تا سردشت را پیاده می‌آمد و خیلی وقت‌ها او را می‌دیدم. یک روز یادم هست که برف می‌آمد و من از کنارش رد شدم. یک روز هم همسرم گفت: «مهدی را سوار کن.» گفتم: «نه، سوارش نمی‌کنم.» گفت: «خیلی بدجنسی.» گفتم: «نه.»

آن زمان مهدی سفر اولی بود. باید پیاده می‌آمد و آن سختی‌ها را می‌کشید تا امروز تبدیل به این مهدی شود. اگر آن روز سوارش می‌کردم و دوباره می‌رفت شیشه مصرف می‌کرد، با آن تخریب بالای شیشه، کمکی به او نکرده بودم.

شاید رعایت همین حرمت‌هاست که در من ضعف است، اما در آقای مهدی قوت؛ چون حرمت‌ها را به‌خوبی رعایت می‌کند.

خیلی زحمت کشید، خیلی تلاش کرد تا تغییر کرد و واقعاً وقتی می‌گویم تلاش، شاید من که راهنمایش هستم، نصف تلاش مهدی را هم نکرده باشم.

یک مدت به شعبه دکتر احمد رفت، برخلاف میل باطنش، اما همیشه می‌گفت: «چشم.» می‌دانستم دوست ندارد برود، ولی اطاعت می‌کرد.

در همین کوچه گریه می‌کرد، اما می‌آمد و خدمت می‌کرد. خیلی خدمت کرد و امروز هم راهنمای بسیار خوبی است، در لژیونش موفق است و رهجوهای خوبی دارد.

اگر غرور نگیردش، من می‌دانم با احتمال نود و نه درصد، دو سه نفر از راهنماهای آینده شعبه، از رهجوهای آقا مهدی خواهند بود و ان‌شاءالله آن روز دیر نیست.

مهدی، این تازه شروع راه توست. من به عنوان راهنمایت از تو راضی‌ام و ان‌شاءالله خداوند هم از تو راضی باشد.

 

به افتخار خودتان و آقای مهندس.

در ادامه تولد پنج سال رهایی و آزاد مردی راهنمای محترم مسافر مهدی را با شور فراوان جشن گرفتیم:

آرزوی مسافر مهدی 

خب، من هم طبق رسم کنگره، یک خواسته را در دلم نگه می‌دارم و خواسته بعدی‌ام این است که ان‌شاءالله امسال بتوانم دنوری را تجربه کنم.

سلام دوستان، مهدی هستم، یک مسافر.

 

اول از همه خدای خودم رو شکر می‌کنم که اجازه داد این جایگاه رو تجربه کنم.

از راهنمام، آقا رضا، تشکر و قدردانی می‌کنم. آقا رضایی که زندگیم رو مدیون ایشون هستم و نفس کشیدنم رو مدیون ایشون هستم.

از تک‌تک هم‌لژیونی‌هام تشکر می‌کنم که خیلی کمکم کردن توی این راه. من یه اخلاقی که پیدا کردم اینه که هر روز خدا رو شکر می‌کنم بابت کنگره، بابت آقا رضا و بابت شما، چون قطعاً توی این مسیر خیلی کمکم کردید.

بخوام از دوران اعتیاد و سفر کردنم بگم، این که من توی اعتیاد همه چیزم رو از دست دادم و به ته خط رسیده بودم؛ آرامشم، عزتم و حتی خودم رو.

طوری شده بودم که یه روز خواستم برم خونه، دیدم در قفله و نتونستم برم و کارتن‌خواب شده بودم. کارتن‌خوابی که برای تهیه موادش دزدی و سرقت می‌کردم و توی سطل آشغال می‌گشتم.

یه خاطره‌ای که برای خودم همیشه مرور می‌کنم و اینه که هیچ‌وقت یادم نره توی چه مسیری بودم و الان کجا هستم، اینه که ما یه همسایه‌ای داریم که الان چند ساله هر شب یه ظرف غذا می‌ذاره پایین بلوک. من اینو می‌دونستم و شب‌ها غذام می‌رسید.

یه شب رفتم غذام رو برداشتم. بین چشمه موشک و شهر صنعتی یه پلی هست، من اونجا مصرف می‌کردم و می‌خوابیدم. یه شب دیدم یه سگی کنارم هست و هوا هم خیلی سرد بود. غذا رو باز کردم، دیدم زرشک‌پلو هست و خیلی هم گرسنه بودم. دیدم این طفلک هم داره همین‌طوری نگام می‌کنه، با هم غذا رو خوردیم.

اون‌قدر سرد بود که من ناخواسته اون سگ رو بغل کردم تا از گرماش استفاده کنم و بغلش خوابیدم. تا صبح کنارش بودم و از گرماش استفاده کردم.

وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم، من پول دارو هم نداشتم و بازم مجبور شدم برای تهیه شربت، ضایعات جمع کنم. عین واقعیته، تا کمر توی سطل آشغال خم می‌شدم و ضایعات جمع می‌کردم، ولی دیگه این سری نمی‌دادم برای مواد؛ می‌دادم برای شربت اوپیوم.

من انقدر خراب کرده بودم توی خونه و دوران مصرف که حتی تا چهار ماه سفر هم هنوز توی خونه راهم نمی‌دادن و بیرون می‌خوابیدم، با این که توی سفر بودم.

دروغ نگم، مامانم بعضی وقت‌ها می‌رفتم دم خونه، اگه بابام نبود، می‌ذاشت دوش بگیرم.

تا چند ماه توی سفر بودم و توی پارک می‌خوابیدم، ولی اومدم. دقیقاً از شهر صنعتی ضایعات جمع می‌کردم و با گونی می‌اومدم شعبه.

اومدم، تلاش کردم و تونستم به رهایی برسم و این جایگاه رو تجربه کنم.

نمی‌خوام اینو بگم که یه وقت بگم من برترم یا قوی‌ترم؛ نه، اصلاً قصدم این نیست. فقط می‌خوام بگم اگه یه سفر اولی و تازه‌وارد اینجا نشسته، می‌خوام بهش بگم قطعاً می‌شه. برای من شده و برای شما هم می‌شه.

ولی یه شرطی برای من داشت. به نظر من قوی بودن توی یه چیزه و اون اینه که شما بتونی بفهمی این راه رو به تنهایی نمی‌تونی بری. باید از یکی کمک بگیری و از کمک گرفتن خجالت نکشید.

من این کار رو تکرار کردم و فهمیدم در طول مسیر، راه رو به تنهایی نمی‌شه رفت و باید راهنما پشتیبانت باشه.

یه‌سری آدم‌ها هستن که توی مسیر زندگیت یه ردپا می‌ذارن که به نظر من تا آخر عمر یادت نمی‌ره و آقا رضا برای من چنین حکمی رو داره.

من حالا حرف دلم رو می‌زنم. اعتقاد قلبی من اینه که توی تمام مشکلات و گرفتاری‌هام، آقا رضا مثل یه کوه پشتمه و واقعاً اینو حس می‌کنم. اول آقا رضا و بعدش تمام اعضای کنگره.

تمام مشکلات و گرفتاری‌هایی که دارم، حسش می‌کنم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم و همیشه مخلص و مدیون آقا رضا هستم.

می‌خوام راجع به سفر دومم بگم.

من وارد سفر دوم شدم. من توی یه انجمن دیگه‌ای بودم، دوازده سال پیش. به دلیل رعایت نکردن حرمت، پنج تا دسته‌چک پنجاه‌برگه‌ام رفت بیرون.

وقتی وارد سفر دوم شدم، این چک‌ها یکی‌یکی رو شد، حکم جلبم گرفته شد و دادگاه بودم.

ولی یه چیزی که از راهنما یاد گرفتم این بود که باید بیام کنگره و اگر توی صراط مستقیم باشم، آسفالت کف جاده هم کمکم می‌کنه.

من می‌رفتم تهران، دادگاه تموم می‌شد و غروبش خودم رو می‌رسوندم شعبه، چون به این باور رسیدم که پشت این در هیچ خبری نیست. هر اتفاقی که بخواد بیفته، اینجا می‌افته.

واقعاً این چیزها که واسم پیش می‌اومد، یه دفعه یه نفر پانصد میلیون چکش بود، می‌اومد صد میلیون می‌گرفت و می‌رفت پی زندگیش.

خداروشکر که موندم و خدمت کردم و می‌مونم تا زمانی که هستی اجازه بده، خدمت می‌کنم.

باز هم از آقا رضا تشکر می‌کنم.

مرسی که به حرفام گوش دادید.


نگارش: همسفر امیرحسین 

عکاس: مسافر عباس 

تنظیم: مسافر مهدی

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .