جلسه دوازدهم از دوره چهل و ششم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ به نمایندگی شعبه دانیال اهواز، با استادی مسافر هادی ،نگهبانی مسافر جواد و دبیری مسافر ابراهیم با دستور جلسه ((وادی چهارم وتاثیرآن روی من))در تاریخ ۱۴۰۵/۳/۳۱ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، هادی هستم یک مسافر.
خیلی خوشحال هستم که اینجا و در بین شما حضور دارم. اول از همه خدمت مرزبانان محترم، ایجنت محترم آقا حسن و تمامی عزیزان خداقوت عرض میکنم. همچنین از آقا ایمان، راهنمای لژیون دوم، سپاسگزارم که این امکان را به من دادند تا در این جایگاه بنشینم، خدمت کنم و آموزش بگیرم.
پنج سال پیش به سبب شغل و کارم به خوزستان آمدم. صبحها که میخواستم از خواب بیدار شوم، بدنم همیشه مانند چوب خشک بود. این نکته را مطرح میکنم تا بیشتر تازهواردین و مسافران سفر اول متوجه موضوع و دستور جلسه بشوند که در ادامه نیز به آن خواهم پرداخت. بدنم خشک میشد و اکثر مواقع با تأخیر سر کار حاضر میشدم. این تأخیرها همیشه باعث درگیری و اختلاف در محل کارم میشد.
زمان گذشت و من به کنگره آمدم، به درمان رسیدم، در حال آموزش هستم و به تعادل نزدیک شدم. پس از مدتی نیز از محل کار قبلی خود جدا شدم و به یکی از شهرهای دیگر خوزستان رفتم.
روزی که میخواستم از محل کار قبلی، دوستان و همکارانم خداحافظی کنم، یکی از همکاران که در طول این پنج سال در اتاقی کنار من کار میکرد، رو به سایر دوستان کرد و گفت: «این هادی را ما آدم کردیم؛ او آدم نبود، ما آدمش کردیم!» البته ایشان به زبان فارسی هم تسلط زیادی نداشت، اما منظورش را رساند.
چرا این حرف را زد؟ به خاطر اینکه اکنون من هر ساعتی از شبانهروز که لازم باشد، در محل کار حاضر میشوم. دیگر از آن چرت زدنهای همیشگی و تأخیرهای مداوم خبری نیست. ساعت پنج و نیم صبح بیدار میشوم و سر کار میروم. به عنوان نمونه، امروز ساعت پنج و نیم صبح از آن شهر حرکت کردم، چون محل سکونتم جای دیگری است. تا ساعت دوازده و نیم کار کردم، سپس به اینجا آمدم و اکنون در خدمت شما هستم و تا ساعت هشت شب نیز خواهم ماند. حتی اگر بگویند تا ساعت دوازده شب هم بمان، میمانم و هیچ خللی در جسم، روان و مسیر زندگی من ایجاد نمیشود.
اینها همه به خاطر چیست؟ به خاطر وجود کنگره و برکتی است که کنگره به من عطا کرده است.
البته این را هم عرض کنم که یک توفیق اجباری نصیب من شد. آقا ایمان حدود بیست دقیقه مانده به شروع جلسه به من گفتند که شما استاد جلسه هستید! شاید مطالبم کمی پراکنده باشد و نتوانم موضوع را آنطور که باید بیان کنم، اما سعی میکنم آنچه از وادی چهارم در ذهنم مانده است را مطرح کنم.
در وادی چهارم آمده است: «در مسائل حیاتی، دادن مسئولیت به خداوند یعنی سلب مسئولیت از خویشتن.»
این یکی از وادیهایی است که بارها و بارها آن را در ذهن خود مرور میکنم. چرا؟ چون قبل از ورود به کنگره و حتی پیش از ورود به دنیای مصرف مواد مخدر، هر مشکلی که برایم پیش میآمد، آن را به خداوند نسبت میدادم. میگفتم این مجازات خداوند است؛ حتماً گناهی انجام دادهام که خداوند مرا تنبیه میکند.

گاهی نیز با یکی از آشنایان مذهبی تماس میگرفتم و از او مشورت میخواستم. میگفتم: «امروز چنین مشکلی برای من پیش آمده، فکر میکنم خداوند با من لجبازی میکند یا از من ناراضی است.» تمام این تفکرات ناشی از ناآگاهی و نداشتن دانش کافی بود.
اما وقتی به کنگره آمدم و از وادی اول، دوم و سوم عبور کردم؛ یعنی همان وادیهای تفکر، به وادی چهارم رسیدم و متوجه شدم که موضوع به این شکل نیست.
هر مشکلی که در زندگی من وجود دارد، همان چیزی است که آقای مهندس بارها بیان میکنند؛ اینکه مشکلات یا برای تکامل انسان هستند و یا برای مجازات او. در واقع بسیاری از مشکلات در مسیر زندگی من قرار میگیرند تا به رشد و تکامل من کمک کنند. بنابراین درست نیست که هر اتفاق یا نوسانی را فوراً به خداوند نسبت بدهیم.
یادم میآید در اواخر دوران مصرف، به جایی رسیده بودم که تصور میکردم خداوند انسان را فقط برای مجازات آفریده است. هیچگاه نمیتوانستم برای خودم توضیح دهم که اگر خداوند انسان را جانشین خود بر روی زمین قرار داده، پس این همه درد، رنج و سختی برای چیست؟
تا اینکه وارد کنگره شدم و با مثلث درمان آشنا شدم. من همیشه به تازهواردین درباره ضلع سوم درمان، یعنی جسم، روان و جهانبینی صحبت میکنم و روی جهانبینی تأکید زیادی دارم؛ زیرا جهانبینی نگاه انسان را به دنیای پیرامون تغییر میدهد.
نگاه انسان به خودش، خانوادهاش، همسرش و فرزندانش تغییر میکند. حتی متوجه میشود فرزندانش چگونه رشد میکنند. خدا گواه است که من هیچوقت نفهمیدم دو فرزندم چگونه بزرگ شدند. زمانی که به کنگره آمدم، فرزند کوچکم دو سال و نیمه بود و لکنت زبان داشت. این موضوع را میدیدم، اما درک درستی از آن نداشتم.
همسرم بارها به من میگفت که این بچه لکنت زبان دارد، اما من واکنشی نشان نمیدادم. این موضوع دقیقاً به دستور جلسه هفته گذشته، یعنی کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» برمیگردد؛ زیرا جسم و روان من در یخبندان قرار داشت و بسیاری از مسائل را متوجه نمیشدم.
همه چیز را به خداوند نسبت میدادم. اگر فرزندم بیمار میشد یا مشکلی برایش پیش میآمد، میگفتم حتماً به خاطر ضد ارزشی است که سالها قبل انجام دادهام و خداوند دارد مرا تنبیه میکند. یا چون کار خیری انجام ندادهام، اکنون باید مجازات شوم.
همیشه سعی میکردم با خداوند معامله کنم. نذر و نیاز میکردم و انتظار داشتم اگر نذری ادا کردم، در مقابل آن نیز اتفاق خوبی برایم بیفتد. اگر نتیجهای که میخواستم حاصل نمیشد، ذهن پرتلاطم من به دنبال پاسخ و دلیل میگشت.
بیشتر از این صحبت نمیکنم. از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، از همه شما عزیزان ممنون و سپاسگزارم.
سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر عادل ((لژیون سوم))
تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
214