English Version
This Site Is Available In English

کتاب ۶۰ درجه به من یاد داد که من هم می‌توانم

کتاب ۶۰ درجه به من یاد داد که من هم می‌توانم

جلسه سیزدهم از دوره سوم جلسات آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی سالار خمین، با استادی مسافر مهدی و نگهبانی مسافر مرتضی و دبیری مسافر فرج با دستور جلسه «کتاب ۶۰درجه زیر صفر» در روز پنج‌شنبه ۲۸ خرداد ماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۰ شروع به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد؛ 

خدا را شکر می‌کنم که امروز توانستم در این جایگاه بنشینم و آموزش بگیرم. از راهنمای لژیون سوم، آقای طاهر، سپاسگزارم که به من اجازه دادند در این جایگاه بنشینم و خدمت کنم. همچنین تشکر ویژه‌ای دارم از آقای مهندس دژاکام بابت فراهم کردن این بستر که من، مهدی، که تمام زندگی‌ام را باخته بودم و تمام راه‌ها را برای درمان اعتیاد رفته بودم و به در بسته خورده بودم، امروز سالم و سرحال در کنگره ۶۰ آموزش بگیرم، به درمان برسم و این جایگاه را تجربه کنم.

تشکر ویژه‌ای دارم از مرزبانان و راهنمای محترم، آقای علی‌آقا خرمی که استادِ استادم بودند و حکم پدربزرگ را برای من در کنگره دارند. از ایشان سپاسگزارم که در کنگره ماندند و این باعث شد راهنمای من هم ماندگار شود و در نهایت، من هم امروز بتوانم در کنگره ماندگار باشم.

ما در کنگره خمین به رهایی رسیدیم. مسیر الیگودرز تا خمین را زیاد رفتیم و آمدیم، اما امروز که می‌آمدم، حس عجیبی داشتم. اولین بار است که بعد از بازسازی شعبه خمین، به شعبه «سالار» می‌آیم؛ ماشاءالله شعبه سرحال، پرانرژی و پربرکتی دارید. امیدوارم ما هم در الیگودرز روزی بتوانیم شعبه‌ای برای خودمان بسازیم. امیدوارم عزیزانی که اینجا می‌آیند، قدر این صندلی‌ها را بدانند و از این لژیونِ محبت و عشقِ کنگره ۶۰ برای رسیدن به درمان و خدمتگزاری استفاده کنند.

یک تشکر ویژه هم دارم از خانم الهه بابت یک سال زحمت ایشان که به عنوان ایجنت همسفران الیگودرز، این مسیر را تحمل کردند و بسیار به شعبه الیگودرز کمک کردند. همچنین تشکر می‌کنم از همه شما که اینجا نشسته‌اید و به صحبت‌های من گوش می‌کنید.

یادم می‌آید روز اولی که از الیگودرز به خمین آمدم، اصلاً راهی برای درمان اعتیاد پیدا نکرده بودم؛ هر راهی رفته بودم به بن‌بست خورده بود. ترک‌های یابویی کرده بودم، مصرف‌های بی‌رویه داشتم که شاید برای لحظه‌ای حالم را بهتر می‌کرد، اما وقتی کنار می‌گذاشتم، حالم خراب‌تر می‌شد. وقتی به کنگره ۶۰ خمین آمدم، اصلاً نیتم درمان نبود؛ چون فکر نمی‌کردم روزی بتوانم درمان شوم یا یک ساعت مواد و سیگار را از خودم دور کنم. فکر می‌کردم راهی که می‌روم تا ابد ادامه دارد و باید تا آخر عمر مصرف‌کننده باقی بمانم. تنها چیزی که مرا به کنگره ۶۰ وصل کرد، شاید شربت اپیوم (OT) بود؛ عزیزی که کنگره را به من معرفی کرد، فقط از شربت اپیوم گفت که کنگره می‌دهد و دولت تولیدش می‌کند و تریاک طبیعی است. وقتی آمدم و آقای مهران و آقا رسول (مسئولین تازه‌واردین) مرا مشاوره کردند، متوجه شدم اینجا با سایر انجمن‌ها فرق می‌کند؛ اینجا حرف‌هایی می‌زدند که عقلانی بود.

من یک‌شبه مصرف‌کننده نشده بودم که یک‌شبه به جسمم آسیب زده باشم. با تخریب‌هایی که داشتم و مشکلاتی که سر راهم بود، تنها پناه‌گاهم مواد مخدر بود. حتی از آشنایان، رفقا و خانواده‌ام بریده بودم. وقتی وارد لژیون شدم، استاد عزیزم آقای وحید (یادم هست سه‌شنبه بود) کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» را شروع کردند. من اولین نفری بودم که سر لژیون ایشان نشستم. اصلاً از کنگره درکی نداشتم و حوصله نداشتم کسی برایم صحبت کند؛ تمام عشق من این بود که نشئه باشم یا خمار. این حالِ خراب را به خانواده‌ام هم منتقل می‌کردم. آقای مهندس وقتی می‌گوید «۶۰ درجه زیر صفر»، منِ مصرف‌کننده، همسفرم را به ۸۰ درجه زیر صفر برده بودم؛ با افکار منفی، با عربده‌کشی‌ها و با پرتاب کردن اشیا. اصلاً احترام گذاشتن بلد نبودم و نمی‌دانستم جایگاه همسفر یا فرزند کجاست. این‌ها همه میوه‌های مواد مخدر بود.

وقتی آقای وحید از کتاب «۶۰ درجه» شروع به صحبت کرد، من با دل‌نوشته‌های آقای مهندس برخورد کردم. وقتی به خانه رفتم، کل سفر آقای مهندس را از ابتدا تا انتها خواندم. برایم خیلی جالب بود؛ انگار تمام آن زجری که کشیده بودم، تمام آن خشم، کینه و نفرتی که در درونم بود را آقای مهندس بیان می‌کرد. انگار حرف دلِ مرا می‌زد. همان لحظه ایمان آوردم و چیزی در درونم صدا کرد که «تو هم می‌توانی اینجا درمان شوی و به حال خوش برسی».

ما مدیون کنگره ۶۰ خمین و بچه‌هایی هستیم که الان سفر دوم هستند و خدمت می‌کنند؛ با حمایت‌ها، آغوش باز، تشویق‌ها و مشارکت‌هایشان، خیلی چیزها از آن‌ها یاد گرفتم؛ صبر و استقامت را. همسفر من سه سال زمان برد تا رهایی‌اش را بگیرد چون تخریب‌های مرا دیده بود. وقتی پله‌های من در سفر کم و زیاد می‌شد، او به هم می‌ریخت و می‌گفت: «تو که کنگره‌ای هستی!». این‌قدر آمد و رفت تا بالاخره باور کرد که من به حال خوش رسیدم، مواد را کنار گذاشتم و سیگارم هم درمان شده است. الان هم که می‌گویم «دیگر نرویم کنگره»، می‌گوید: «باید برویم، چون من تازه راهم را پیدا کرده‌ام و دارم به آن حال خوشی که آقای مهندس می‌گوید می‌رسم».
نویسنده مسافر: احمد
تنظیم و ارسال: مسافر عباس

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .