English Version
This Site Is Available In English

کتاب شصت درجه بود که مرا نجات داد

کتاب شصت درجه بود که مرا نجات داد

دهمین جلسه از دوره هجدهم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه همسفران آقای نمایندگی ستارخان با استادی راهنمای محترم همسفر مصطفی ، نگهبانی همسفر علی و دبیری همسفر علیرضا با دستور جلسه "کتاب عبور از منطقه شصت درجه زیر صفر و تصاویر آن" پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ماه 1405 راس ساعت چهارده آغاز به کار نمود.

 

 

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، مصطفی هستم، یک همسفر
ممنونم از تمامی عزیزان، نگهبان و دبیر که این فرصت را در اختیار من قرار دادند؛ همچنین از ایجنت محترم و گروه مرزبانی سپاسگزارم. شرایطی که الان در آن قرار دارم، کمی متفاوت است. معمولاً انسان برای جایگاه استاد جلسه، از قبل مطالبی را می‌نویسد و آماده می‌کند. من هم با همین روال آمده بودم. اما همین الان که پشت این میز نشستم، تصویرهایی در ذهنم نقش بست که تصمیم گرفتم آن‌ها را بازگو کنم. اگر وقت شد، به مطالب از پیش تعیین‌شده‌ام هم می‌پردازم. می‌خواهم صددرصد از تجربه‌ها و حس‌وحالم بگویم. اصول جایگاه استاد جلسه هم اصلاً همین است که از تجربه‌ات بگویی.
نسبت من و نگهبان، پدر و پسر است. اکثر افراد این موضوع را می‌دانند، اما شاید عده‌ای، در حد چهار پنج نفر، از این قضیه بی‌خبر باشند. الان که پشت این میز نشسته‌ام، روز اول ورودم به کنگره در ذهنم تداعی شد. فکر می‌کنم نسبت به خانواده، با یکی یا دو سال تأخیر وارد کنگره شدم. روز اولی که آمدم، مصادف با هفته همسفر بود. دقیقاً به یاد دارم که آقا محسن، که در حال حاضر ایجنت محترم هستند، آن زمان نگهبان جلسه در شعبه آکادمی بودند. پشت میز با چنان ابهتی نشسته بودند که مرا جذب کردند.
با حال خراب و داغونی وارد شدم. در آن روزها هیچ اعتمادی به خودم نداشتم. تمام اعتمادم را نسبت به خانواده و اطرافیانم نیز از دست داده بودم. اصلاً دوست نداشتم به کنگره بیایم. همیشه گفته‌ام که معمولاً همسفرها برای آمدن مسافرشان برنامه‌ریزی می‌کنند، اما مسافر من برنامه ریخته بود تا مرا به کنگره بکشاند؛ آن‌قدر که حالم خراب بود. با این وجود آمدم و این مسیر را ادامه دادم. در بخش‌هایی از این مسیر، واقعاً محو شدم. در ذهن خودم از بین رفتم و خرد شدم. اما دوباره ساخته شدم و بالا آمدم.
چرا مسیر کنگره؟ روزی که آمدم و در آن جلسه نشستم، هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم روزی برسد که با شال مقدس راهنمایی در جایگاه استاد بنشینم و پدرم با شال مقدس نگهبانی کنارم باشد. همه این‌ها به هم ربط دارند و کتاب «شصت درجه» به این مسیر گره خورده است. تصاویر کتاب شصت درجه و عناوین چهارده وادی در هر شعبه‌ای که بروید روی دیوار نصب شده است. تصویر اول کتاب شصت درجه از مسیر یخبندان شروع می‌شود و نشان می‌دهد که آن ماشین در چه شرایطی در حال حرکت است. وقتی متن کتاب را می‌خوانی، مهندس به زیبایی توضیح می‌دهد که فرد تازه‌وارد به کنگره، چه مسافر و چه همسفر، در چه جایگاهی قرار دارد.
این تصاویر برای مسافر و همسفرها است. نباید خودم را کنار بکشم و بگویم چون من همسفرم، باید از بالا به قضیه نگاه کنم. وقتی جلوتر می‌رویم، به تصویر شماره دو می‌رسیم که درخت پوسیده را به من نشان می‌دهد. این درخت پوسیده هرچقدر جلوتر می‌آید، خردتر می‌شود تا اینکه کامل از بین می‌رود. این‌طور نیست که یک‌دفعه بیایند درخت پوسیده را از ریشه دربیاورند، آتش بزنند یا حرکت دیگری روی آن انجام دهند. زمان می‌برد تا به جایی برسد که درخت پوسیده کاملاً از بین برود. اگر تصاویر را دنبال کنید، می‌بینید که درخت پوسیده در ابتدا اندازه‌ای دارد و کم‌کم کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود تا محو گردد.
این تصویر دارد مهم‌ترین چیز، یعنی مفهوم «زمان» را به من گوشزد می‌کند. چرا همان اول گفتم از تجربه‌ام می‌گویم؟ برای اینکه من دقیقاً همین زمان را طی کردم تا به این نقطه رسیدم. نمی‌گویم الان مشکلاتم صفر شده، کاملاً از بین رفته یا جهان‌بینی‌ام صددرصد شده است. اما وقتی خودم را با گذشته‌ام مقایسه می‌کنم، می‌بینم نسبت به قبل خیلی پیشرفت کرده‌ام. باید این پیشرفت را بگویم و آن را ببینم. اگر این‌ها را نبینم، پس چه چیزی را می‌خواهم ببینم؟ آیا باید بروم و در مشکلاتی که الان دارم گیر کنم؟ من واقعاً پیشرفت کرده‌ام.
زندگی من همین تصاویر کتاب شصت درجه است. ما در این کتاب، چهارده قانون و چهارده تصویر داریم. چهارده تصویری که می‌گویم، به علاوه تصویر روی جلد و تصویر آخر جلد است. شرح کامل این تصاویر نیز در خود کتاب شصت درجه آمده است. به نظر من کتاب شصت درجه مثل یک بروشور است. همان‌طور که وقتی یخچال یا تلویزیون می‌گیرید، بروشوری دارد که طرز استفاده از آن را توضیح داده است، کتاب شصت درجه هم دقیقاً طرز برخورد من با مسافر و در درجه اول، طرز برخورد من با خودم را آموزش می‌دهد. به من یاد می‌دهد که چگونه با خودم برخورد کنم و جایگاه خودم را بشناسم.
در کتاب «چهارده مقاله» مصاحبه‌ای وجود دارد که در آن «امید جوان» از مهندس می‌پرسد: «چرا لفظ مسافر را به کار می‌برید؟» مهندس در جواب به او می‌گوید: «شخصی که مصرف‌کننده می‌شود، خیلی از صفاتش را از دست می‌دهد. ترس به سراغش می‌آید، ناامیدی می‌آید، وحشت می‌آید، کفر می‌آید، منیت می‌آید و خیلی چیزهای دیگر. وقتی می‌خواهد شروع کند و خودش را درمان کند، مصداق این است که دارد سفر می‌کند؛ پس به خاطر همین می‌شود مسافر.
نقش من در اینجا چیست؟ من همسفرم. کسی که همسفر است باید بداند در آن ماشین کنار چه کسی نشسته است. باید بدانم در آن ماشین، در آن تصویر شماره یک که دارد نشان می‌دهد، در میان آن قندیل‌ها و یخبندان، در جایی که اگر راننده گاز بدهد به ته دره می‌رود و اگر من بوق بزنم قندیل‌ها روی سرش می‌ریزد، همه‌چیز به هم می‌ریزد. اگر می‌خواهم نقش همسفر را بازی کنم و آن را به‌درستی ایفا کنم، واقعاً باید این تصویرها را درک کنم. خودت را در آن ماشین در نظر بگیر؛ چه کار می‌کنی؟ به نظر من در اکثر مواقع، سکوت عقلانی‌ترین کار در چنین شرایطی است. هر حرفی که بخواهی بزنی یا هر کاری که بخواهی بکنی، حواس او را پرت می‌کند.
من به بچه‌هایی که داخل لژیون می‌آیند می‌گویم: «بعضی وقت‌ها مهم‌ترین کار این است که تو هیچ کاری نکنی.» خیلی‌ها نمی‌توانند؛ حتی نمی‌توانند این کار را هم نکنند. یعنی باید به نقطه‌ای برسی که یاد بگیری خیلی اوقات بهترین چیز این است که هیچ کاری نکنی، هیچ عملی انجام ندهی و هیچ فعلی از تو سر نزند. این کتاب شصت درجه بود که دقیقاً مرا نجات داد. این کتاب به من کمک می‌کند و یاد می‌دهد که طرز برخورد درست با یک مسافر به چه شکلی است.
ممنون از اینکه به صحبت‌های من گوش دادید.

 

 

 

 

مسئول سایت همسفران آقای شعبه ستارخان: همسفر محمد از لژیون دوم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .