ششمین جلسه از دوره چهل و سوم کارگاههای آموزشی خصوصي کنگره ۶۰؛ نمایندگی صائب تبریزی با استادی مسافر محمد، نگهبانی مسافر آرش و دبیری همسفر حسین، با دستور جلسه «کتاب عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر و تصاویر آن» یکشنبه 24 خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ برگزار شد.

سخنان استاد:
«سلام دوستان، محمد هستم یک مسافر.
ممنونم که اجازه دادید در این جایگاه خدمت کنم؛ از نگهبان و دبیر عزیز هم تشکر میکنم.
راجع به دستور جلسهی «کتاب عبور از منطقهی ۶۰ درجه زیر صفر»، باید بگویم این کتاب حدود ۳۰ سال پیش نوشته شده و در این مدت، هیچگونه تغییری در آن ایجاد نشده است. آقای مهندس در این کتاب، تمام اتفاقاتی که در طول سفرشان رخ داده و پیامهایی که از استادانشان دریافت کردهاند را موبهمو، همانطور که بوده، مکتوب کردهاند. کتاب بسیار عجیبی است؛ من بارها آن را خواندهام، اما هر بار که برای خواندن بازش میکنم، مطالب بسیار جدیدی در آن میبینم، انگار که اصلاً تا حالا آن را نخوانده بودم؛ آنقدر مطالب در آن زیاد است! حتی در ابتدای کتاب نوشته شده که این کتاب را سریع بخوانید و رد شوید؛ اینطور نیست که بخواهید موبهمو پیگیر باشید که «من اینجا را نفهمیدم، دوباره بخوانم»، نه؛ یک بار بخوانید و رد شوید. به مرور زمان، در این مسیری که در کنگره هستیم، برایمان تکرار میشود و مطالب رفتهرفته برایمان روشن میگردد.
در این سه سالی که در کنگره هستم، خیلی از پیامهای این کتاب برای خودم اتفاق افتاده است. این کتاب یک ویژگی مهم دارد؛ وقتی آن را میخوانی، هم حالوهوای کتاب داستان را دارد و هم کتاب آموزشی است و آدم با آن همزادپنداری میکند. دیروز از تهران با من تماس گرفتند و پرسیدند: «استاد سردار کیست؟ استاد رعد کیست؟» از همسفرهای خودم که تازهوارد هستند این سؤال را پرسیدند؛ گفتم مهم نیست! در کتاب چهاردهمقاله، خبرنگار از آقای مهندس میپرسد استادان شما چه کسانی هستند؟ ایشان میگویند: «نپرسید کیست؛ ببینید چه گفته است؛ نپرسید که چه کسی گفته،ببینید چه گفته است، این مهم است.» واقعاً این کتاب چیزهایی را تعریف کرده که نزدیک سی سال پیش نوشته شده، اما امروز دارد اتفاق میافتد. تمام این گردهماییهایی که ما اینجا تشکیل میدهیم و افرادی که برای کمک به دیگران به کنگره میآیند، همگی در آن کتاب توضیح داده شده است. پیشنهاد میدهم حتماً این کتاب را بخوانید؛ خودم هم دوباره میروم بیشتر مطالعه میکنم، چون وقتی این کتاب را تمام میکنم و کنار میگذارم تا کتابهای دیگر را بخوانم، دوباره برمیگردم روی ۶۰ درجه.
راجع به تصاویر؛ هرکدام از این تصاویر پیام خاصی دارند. اگر به سمت چپ نگاه کنید، تصویر شماره یک اهمیت سفر را نشان میدهد؛ میگوید سفری که ما میخواهیم انجام دهیم، «عبور از منطقهی ۶۰ درجه زیر صفر» است. یعنی وقتی من وارد کنگره میشوم، باید خیلی آرام بیایم؛ نباید در بوق و کرنا کنم و در و همسایه، دوست و آشنا و برادر را جمع کنم که «من کنگره را پیدا کردم، جای خیلی خوبی است!» مثالش این است که انگار یک آدم نابینا بخواهد عصاکش یک آدم کمبینا باشد. این اتفاق برای خودم افتاد؛ پنج سال پیش که وارد کنگره شدم، آنقدر شور و شوق داشتم که میگفتم اینجا خودِ بهشت است و این باعث شد بروم پدرم، برادرم و خواهرم را بیاورم. یک ماشین پر آدم جمع میکردم؛ به برادرم میگفتم بیا برویم، میگفت «بگذار حالا یک ذره شیشه بکشم بعد برویم»؛ به پدرم میگفتم او هم میگفت: «بابا بذار دو تا دود بزنم و برویم». اینها باعث شد که خودم هم دیگر به کنگره نیایم و چهار پنج سال در تاریکی و قهقرا بمانم.
آن موقع که بار اول به کنگره آمده بودم، اوضاعم از لحاظ مالی و جسمی خیلی بهتر بود، اما بعد از اینکه چند سال پشت این در ماندم، هر روز میگفتم من باید بروم کنگره؛ راه نجات فقط کنگره است و جای دیگری را قبول نداشتم. خلاصه خداوند لطف کرد و بعد از چهار پنج سال دوباره وارد کنگره شدم و اهمیت آن تصویر را فهمیدم. آن تصویر میگوید که من باید آرام سفر کنم؛ نه تبلیغات بیشازحد انجام دهم و نه عجله داشته باشم. باید خیلی آرام بیایم، گوشبهفرمان راهنما باشم و ۱۰ تا ۱۱ ماه، موبهمو برنامهای که راهنما و کنگره۶۰ برایم چیده را اجرا کنم تا بتوانم سفرم را به پایان برسانم.
یک خاطرهی کوچک هم بگویم؛ زمانی که در شعبه ابنسینا سفر میکردم، یکی از دوستانم دفترچه راهنمایش را به من نشان داد. به او گفتم: «این دفترچه را به من بده، خودم میروم سفر میکنم، اصلاً همینطوری میروم.» همان شد که چهار پنج سال در عذاب بودم؛ دقیقاً همان شربتی که روز اول مصرف میکردم، از روزی ۳ سیسی شروع شد و به وعدهی ۳۰ سیسی رسید؛ یعنی من روزی ۹۰ سیسی اپیوم مصرف میکردم، جدای از اینکه شیشه و هروئین هم کنارش استفاده میکردم. این را گفتم که بدانید اگر امروز گوشبهفرمان راهنما باشید، از این گذرگاهِ سخت بهراحتی عبور خواهید کرد.
ممنونم که به صحبتهایم گوش کردید.»
تهیه گزارش، تایپ متن: همسفر میثم
ارسال مطلب: همسفر رضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
70