جلسه دوم از دوره ششم جلسات لژیون سردار نمایندگی حر به نگهبانی پهلوان همسفر معصومه، دبیری دنور همسفر سمیرا و استادی دنور همسفر الهه با دستورجلسه دخانیات (سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ) در روز سهشنبه ۱۲ خردادماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار نمود.
.jpg)
سخنان استاد:
سلام دوستان الهه هستم یک همسفر؛ خدا را هزار بار شکر میکنم که در این جایگاه و عضو لژیون سردار هستم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان تشکر میکنم که این بستر را فراهم کردند. از خانم زهرا حسینزاده راهنمای عزیزم تشکر می کنم ایشان همیشه در فراز و نشیب سفرم کنار من بودند. قبل از اینکه خانم معصومه به من بگویند که شما استاد جلسه هستید، در لژیون سردار ماه قبل آمدم که چای پخش کنم با خودم گفتم من دو سال است که در کنگره هستم؛ ولی روزی من نشد که استاد جلسه شوم؛ یکی دوبار هم به خانم زهرا گفتم انتخاب استاد جلسه به صورت قرعهکشی هست یا لژیون به لژیون انتخاب میکنند؟ گفت الههجان قرعهکشی هر وقت روزی تو باشد برایت رقم میخورد. سهشنبه کمی کسالت داشتم گفتم زود به خانه بروم؛ ولی بعد با خودم گفتم: برای بچهها چای دم کنم، حالشان خوب شود و بعد از آن از آبدار خانه بروم بعد خانم معصومه گفتند: الهه جان ما قرعه کشی کردیم؛ قسمت و روزی شما بوده که سهشنبه، استاد لژیون سردار شوید من خیلی خوشحال شدم و انگار، کسالت و مریضی از بین رفته بود.
پرسیدم دستور جلسه چیست؟ ایشان گفتند: (دخانیات، سیگار، قلیان، ناس و ویپ) با خودم گفتم من اهل هیچکدام از اینها نیستم و کاملاً الهه قبل را فراموش کرده بودم و بعد دوباره با خودم گفتم: الهه تو قبل از اینکه به کنگره بیایی، در دورهمیها در ماه ۳ یا ۴ بار قلیون میکشیدی. وقتی قلیون میکشیدم خیلی اذیت میشدم و دائماً سر گیجه میگرفتم؛ چای نبات می خوردم و یک چیز شیرین میخوردم تا فشارم نیفتد؛ فقط به این علت که در دورهمیها کنارشان بنشینم و قلیان بکشم؛ وقتی هم میگفتم قلیان نمیکشم میگفتند: ویپ بکش، خیلی کمتر اذیتت میکند، طپش قلب هم نمیدهد و دود بیشتری دارد و همیشه هم میتوانی کنارت داشته باشی؛ وقتی آقای مهندس میگویند: شیطان به زیباترین شکل، خودش را به ما نشان میدهد، واقعاً داشت برای من جایگزین میشد که قلیان نکشم و ویپ بکشم.
نمیدانم کجا دعا کرده بودم که خدا درهای رحمت را به روی من باز کرد و مسیر کنگره برای من باز شد. خدا را شکر آمدم کنگره و آموزشهای لازم را گرفتم و هر روز از آن دورهمیها دور شدم؛ هر وقت به من پیشنهاد میدانند که موافقی بریم باغ؟ بریم پارک؟ میگفتم ببخشید من سیدی دارم یا ببخشید من کلاس دارم؛ ولی الآن راحت توانستم بگویم که نه دیگر نمیآیم و با آموزشهای کنگره یاد گرفتم که این جسمم باید برای خودم مهم باشد. اگر بخواهم از مضرات سیگار بگویم؛ همه ما می دانیم که خیلی ضرر دارد و سرطانزا است و می توانیم ساعتها راجع به آن صحبت کنیم میخواهم این را بگویم که اگر من الهه در اینجا هستم و آموزشها را گرفتم و درب کنگره به روی من باز است و این سفره برای من پهن است، پس چرا من الهه از آن استفاده نکنم؟ آقای مهندس راه درمان اعتیاد و سیگار و اضافه وزن را در اختیار ما قرار دادهاند و همه این صورت مسئلهها را برای ما حل کردهاند؛ چرا من از این سفره استفاده نکنم؟ خیلیها آمدند از کلاس ویلیام استفاده کردند، خیلیها آمدند تغذیه سالم و به وزن دلخواه خودشان رسیدند و حالشان خوب شد پس من الهه چرا استفاده نکنم؛ تا من همسفر به درمان نرسم، نمیتوانم به مسافرم کمک کنم.
ابتدا باید اول حال من خوب شود و باید اول ضد ارزشهای خودم را کنار بگذارم تا اینکه بعد از آن بتوانم به مسافرم کمک کنم و به قول آقای مهندس که میگویند: کنگره کارخانه انسانسازی است؛ واقعاً در این دوسال حضورم که در کنگره بودم، الهه قبل را از یاد برده بودم و خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که در کنگره هستم. خب اگر بخواهم از لژیون سردار بگویم، خیلی برام سخت بود کارت کشیدن در لژیون سردار و میگفتم خب یک میلیون را کشیدم؛ ولی در عوض چیزی به من ندادند و برایم خیلی سنگین بود. سفر اولم تازه تمام شده بود و مسافرم بعد از رهاییش دیگر کنگره نمیآمد و نیروهای بازدارنده خیلی دورم کرده بودند دائماً میگفتند تو کنگره میروی؛ ولی مسافرت که نمیآید خب این چه کاری است؛ تو سه چهار ساعت سرگردان میشوی؛ سه تا بچه داری، به خانه و زندگیت برس یا تماس میگرفتند و میگفتند کجایی؟ میگفتم کنگره هستم میگفتند: مسافرت آمده؟ میگفتم: من برای خودم به کنگره میآیم.
یک روز حالم خیلی بد بود گفتم زود به کلاس بروم و حضور داشته باشم؛ آمدم و صندلیها را چیدم گفتم: خدایا به من یک پیام و راهی نشان بده؛ بچهها دستهایشان را گره زده بودند و گفتند: بچه کنگرهای زمانی که کم میآورد و به بنبست میخورد، کتاب ۶۰ درجه را باز میکند و از آن کمک میخواهد زمانی که آمدم خانه، کتاب ۶۰ درجه را باز و نیت کردم؛ دیدم یک آقایی دست به صخره انداخته و چنگ میاندازد بهآن موج که شدید و پر تلاطم است. گفتم: الهه تو باید چنگ بندازی برای خواستهات و آمدم مرزبانی و گفتم به من خدمت بدهید؛ گفت شرمنده همه خدمتها پر است؛ فعلا خدمتگزار نیاز نداریم. نزدیک گل ریزان بود آمدند بالای سر لژیونها گفتند که: اسامی کسانی که میخواهند دنور یا سردار شوند را به ما بدهید. با خودم خیلی کلنجار میرفتم که تو نمیتوانی ببخشی، تو هنوز دست کشیدن از پول خیلی برایت سخت است و میگویم که الهه تو نمیتوانی؛ ولی درونم میگفت الهه تو میتوانی. بعد به من گفتند که الهه جان نوبت شماست چه چیزی بنویسم؟ گفتم: بنویسید من میخواهم دنور شوم و بعد آمدم خانه و به بچهها گفتم که بچهها به من کمک میکنید؟ من یک کار بزرگی کردم و یک پروژه خیلی سنگین رو برداشتم. گفتند: مامان تو چطور در این ده ماه میخواهی این پروژه را پر کنی؟ تو که نه سرکار میروی و نه کاری انجام میدهی گفتم: کسی که این نور را درون من روشن کرده، خودش هم به من کمک و یاری میکند. فقط آن باوری که داشتم را درون خودم پرورش دادم و خدا را هزار مرتبه شکر که توانستم.
قبلاً بچههایی که در لژیون سردار اعلام میکردند که ما دنور هستیم، با خودم میگفتم که پولدار هستند و یا میگفتم اینها وضع مالیشان خوب است؛ ولی بچهها اصلاً اینطور نیست؛ من از پس انداز خودم و از پولهای روزانه خودم کنار میگذاشتم و بعد میشمردم که ببینم آیا پنج تومان شده یا نه؟ بعد صبر میکردم تا لژیون سردار که این پنج میلیون را کارت بکشم و زمانی که کارت میکشیدم یک ضد ارزش از وجود من کم میشد و آن شب خیلی راحت میخوابیدم. خانمها عاشق این هستند که به پاساژها بروند و خرید کنند؛ شاید باورتان نشود زمانی که پاساژ میرفتم، به دومین و یا سومین پاساژ که میرسیدم، روح درونم به من میگفت که هنوز آن تعهدات مانده بیا برویم؛ بعد از تصفیه تعهدات، برای خودت هم خرید میکنی. میخواهم بگویم که من این باور را درون خودم پرورش دادم و حتی مسافر من هم نمیدانست که من دنور هستم.
چهل میلیون واریز کردم و بعد از آن به جنگ دوازده روزه خورد. آنقدر حالم بد بود و آنقدر حسهایم بیدار شده بود، دائماً با خودم میگفتم: اگر در این جنگ برای تو اتفاقی بیفتد و تو از دنیا بروی؛ در آن دنیا چه میخواهی بگویی؟ من با خودم چه آورده بودم؟ هیچچیز؛ من فقط یک الهه بودم که ۳۶ سال از خدای خودم عمر گرفتم، خودم را درگیر مسافرم کردم و یا خودم را درگیر بچههایم کردم. هیچ کار دیگری نکردهام. من به خدا میگفتم که خدایا یک عمری به من بده تا دربهای کنگره به روی من باز شود و من عضو لژیون سردار شوم و تعهدم را پرداخت کنم و بعد از آن هر اتفاقی بیفتد دیگر مهم نیست. زمانی ک بعد از جنگ ۱۲ روزه کنگره باز شد، سریع آمدم و این ده میلیون را کارت کشیدم و گفتم: خدایا شکرت که این کار از روی دوش من برداشته شد. میخواهم بگویم زمانی که عضو لژیون سردار بودم ظرف من کوچک تر بود؛ ولی الان که دنور هستم ظرفم را بزرگتر کردم .
به هین دلیل است که خواسته من بیشتر بود. از خدا میخواهم که اگر کسی خواسته دنور شدن را دارد، حتماً قسمت و روزیش شود. در این دو سالی که در کنگره هستم یاد گرفتم که هستی یک معامله و یک بازی است؛ وقتی میآمدم لژیون سردار و میرفتم، مسافرم فکر میکرد که فقط من عضو لژیون سردار هستم و نمیدانست من دنور هستم. چند سالی بود که یه شخصی پول ما را خورده بود و مسافرم ورشکست شده بود؛ تماس گرفتند و گفتند که ما یک مبلغی از پول شما را میخواهیم به شما هدیه بدهیم من فقط گوشه دلم گفتم من که میدانم کار خودت است، استاد سردار؛ چون آن باور را در دلم پرورش داده بودم و قبول داشتم. بعد از جنگ خانم زهرا گفت بچهها از کنگره بیرون میروید، برای استاد سردار، در کارتخوان سرداری ۱۰ تومان یا ۲۰ تومان کارت بکشید؛ من پیش خودم گفتم نمیدانم چقدر در کارتم پول هست؟ حالا ۵۰ تومان بکشم و ۵۰ تومان کارت کشیدم.
میخواهم بگویم این یک معامله است؛ با این دست میدهید و با آن دست میگیرید. خدا شاهد است تا ۲ ساعت بعد ۵ تومان به کارت من واریز شد؛ شب موقع خواب با خودم گفتم من که می دانم کار خودت است. من در لژیون سردار یک تومان میخواستم کارت بکشم شاید برایم خیلی سخت بود؛ ولی برای دنوری هر ۵ تومانی که کارت میکشیدم، میگفتم آخيش و نفس راحتی میکشیدم. بگذار یک الهه مثل من بیاید و روی این صندلی بنشیند. بگذار حالش خوب شود. بگذار یک بنایی در جایی کشیده شود که مسافرانش خواستار رهاییاند؛ من پول یک آجر کنگره را میخواهم بدهم. در آخر از خدا میخواهم که انشاءالله قسمت و روزی من شود تا جایگاه پهلوانی را تجربه کنم و بتوانم ظرف خودم را بزرگتر بردارم و از همه شما عزیزان میخواهم به حرمت آن زنجیره عشقی که دور هم جمع شدهایم، با حسهای خوبمان برای همه مسافرهایی که خواستار رهایی هستند از ته دل دعا کنیم. ممنونم که به صحبتهای من توجه کردید.
.jpg)
تایپیست : همسفر زهرا رهجوی همسفر ستاره (لژیون پنجم )
عکس و ارسال: همسفر کبری رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون هفدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی حر
- تعداد بازدید از این مطلب :
64