English Version
This Site Is Available In English

وجود همه، در این کره خاکی ارزشمند است

وجود همه، در این کره خاکی ارزشمند است

هشتمین جلسه از دوره هفتادم سری کارگاه‌های آموزشی و خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی ابن‌سینا با استادی مسافر محمد، نگهبانی مسافر مرتضی و دبیری مسافرحسین با دستورجلسه، "وادی دوم: هیچ مخلوقی به هیچ نیست، ما به هیچ نیستیم حتی اگر  خود به هیچ فکر کنیم" در روز چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به‌ کار کرد.

سخنان استاد:

سلام دوستان، محمد هستم یک مسافر. قبل از شروع صحبت‌هایم، اول از استاد عزیز سپاسگزارم که اجازه داد بنده در این جایگاه بنشینم، تجربه کنم، خدمتگزار باشم و آموزش ببینم. از ایجنت محترم و مرزبانان عزیز تشکر می‌کنم، و از نگهبان و دبیر که اجازه دادند بندهٔ حقیر اینجا بنشینم و این فضا را دوباره تجربه کنم تشکر میکنم. خب، قبل از وادی دوم، وادی «تفکر» بود. تنها چیزی که قبل از آن می‌توانم بگویم این است که اصلاً در اعتیاد من تفکری وجود نداشت. تفکر می‌کردم، ولی به عمل درنمی‌آوردم و متأسفانه همیشه در زندگی‌ام ضربه‌های سنگینی می‌خوردم و عقب نگه داشته می‌شدم. همیشه فکر می‌کردم آن تفکر نبود که مرا به اینجا رساند؛ بلکه تفکر بود. تفکر با تفکر خیلی فرق می‌کند. وقتی به وادی دوم رسیدم  که از آقای مهندس سپاسگزارم واقعاً سعی کردم این وادی‌ها را کاربردی کنم؛ یعنی نیامده‌ام سرسری فقط بخوانم و از روش رد شوم. آمدم فکر کردم، گفتم: من، محمد، در اعتیاد مدام فکر می‌کردم و می‌گفتم: «اصلا زندگی چیه ؟ اصلاً به چه دردی می‌خوری؟ تو این کرهٔ زمین وجودت به چه معناست؟ برای چه پا روی این هستی گذاشته‌ای؟ آمدی که تعمیرکار بشوی، خونه نداری، این نداری، آن نداری...» هی این فکرهای منفی می‌آمد توی سرم و روزبه‌ روز واقعاً زوال زندگی‌ام به حدی شده بود که دور و اطرافیانم از کنار من هم رد نمی‌شدند؛ اصلاً توجهی به من نداشتند، انگار محمد دیگر وجود ندارد. خدا را سپاسگزارم که راه کنگره باز شد.

آمدم در راه آموزش قرار گرفتم. جایی که از همان روز اول پا گذاشتم، مطمئن بودم حال خوب به من می‌دهد. یک روز هم در طول سفرم غیبت نداشتم. آموزش‌ها را گرفتم و هرچه جلوتر می‌رفتم، روزبه‌ روز به خودم گفتم: «خب، الان طرف سی سالش است، چهل سالش است، فنی بلد نیست. تو تعمیرکار شدی، او این را بلد نیست؛ تو این را داری. دکتر می‌آید پیش تو، مهندس می‌آید پیش تو. پس تو آدمی هستی روی این کرهٔ زمین. چرا بیهوده خرج شدی؟» نه، اصلاً بیهوده نیستی. وجودت ارزشمند است. وقتی مادرت به تو زنگ می‌زند، می‌روی شهرستان، کار پدر و مادرت را انجام می‌دهی؛ هر جا هستند، خودت را می‌رسانی. وقتی به خانواده‌ات کار می‌کنی و خدمت می‌کنی، پس وجودت ارزشمند است. به خودم آمدم و گفتم: «دیدم ، چقدر من کاربرد دارم!» در زمان اعتیاد تمام این‌ها بسته شده بود. تمام حس‌ها بسته شده بود و خودم را موجود بی‌ارزشی می‌دانستم.  تنها چیزی که به من کمک کرد و اینجا واقعاً حالم را خوب می‌کرد، خدمت کردن بود. یعنی الان می‌روم شهرستان، می‌گویم: «کی می‌شود بروم کنگره؟» می‌روم سر کار، می‌گویم: «کی می‌شود بروم کنگره؟» همیشه فکرم اینجاست، فقط حال خوب را اینجا دریافت می‌کنم. ممنون که به صحبت‌هایم گوش کردید.

 

تنظیم  و تایپ: مسافرمهدی لژیون دوازدهم

عکس: مرزبان خبری

نگارنده: مسافر محمد لژیون دوازدهم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .