جلسه ششم از دوره ششم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی دزفول ویژه مسافران با استادی مسافر بهروز، نگهبانی مسافر حسن و دبیری مسافر رضا با دستور جلسه « سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ» در روز یکشنبه 10 خرداد ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:
سلام دوستان بهروز هستم یک مسافر
خدا را سپاسگزارم که به من فرصت داده تا اینجا باشم خدمت کنم از راهنمای لژیون سوم تشکر میکنم و راهنمای بسیار خوبم تشکر میکنم که اجازه دادن در این جایگاه باشم خدمت کنم امروز که آقا امین به من گفت استاد باشم هم خوشحال شدم و هم یک ذره جا خوردم ولی به هر حال صحبت دلمان را میکنم. کسایی هستند مثل خود من که میخواهند خدمت کنند باید این مراحل را طی کنیم چه دبیری چه نگهبانی و چه استادی باشند این مسیری هست که برای همهمان پیش میآید. برای من الان پیش آمده چند روز دیگر برای یک نفر دیگر پیش میآید.
در رابطه با دستور جلسه یگار من از آقا مهرداد راهنمای سیگارم تشکر میکنم که در این مسیر کمک کردند تا رها شوم ر این مسیر برای هر کدام یک راهنما بود و اینها را زحمت دادیم و برای من راهنماها خیلی ارزشمند هستند و همیشه تا لحظه که زنده هستم از آنها سپاسگزارم. سیگار برای من خیلی مشکل بود خاطر اینکه هم خودم را اذیت میکردم و هم اطرافیان دوست نداشتم ولی برای همین که بدنم عادت کرده بود بایستی سیگار میکشیدم خودم فکر نمیکردم که این سیگاری که میکشم چه ضرری به من میرساند بعدش چه ضرری به دیگران میرساند و فکر نمیکردم جای عمومی هست سیگار روشن میکردم و احساس میکردم وظیفه دیگران هست دود سیگار من را تحمل بکنند.

الان وقتی خودم میروم جایی که کسی دارد سیگار میکشد یاد خودم میافتم که من خودم سیگار میکشیدم انتظار داشتم همه من را درک کنند. یاد هم هست رفتم عابر بانک پول در بیارم دود سیگار نفر جلویی را اذیت کرد داشتم باهاش بحث میکردم به جای اینکه ازش معذرت خواهی کنم. حرفی زد که به من برخورد و تصمیم گرفتم که دیگر سیگار را ترک کنم. همسرم خیلی حساس بود روی سیگار و بهم میگفت سیگار نکش اما میرفتم بیرون سیگار میکشیدم وقتی هوس سیگار میکردم دیگر به بهانهای از خونه میرفتم بیرون یعنی برای یک سیگار که میخواستم بکشم دروغ میگفتم و استفاده میکردم و میفهمید ولی همیشه ادکلن میزدم همیشه موقعی که سیگار میکشیدم مصرف ادکلنم بالا بود یعنی هزینه سیگار یک طرف و هزینه ادکلن یک طرف دیگر؛ ولی متاسفانه خودم را گول میزدم، فکر میکردم خیلی زرنگم فکر میکردم خانمم متوجه نمی شود ولی مثل کبک که سرش میکند توی برف فکر میکردم دیگران من را نمیبینند واقعا الان من دارم فکر میکنم اشتباهاتم خیلی زیاد بود. الان خدا را شکر میکنم جایی اومدم که باید میومدم و آموزش دیدم و هنوز به آموزش نیاز دارم و انشالله که بتونیم خدمت کنیم. به من خدمت شد و منم بتونم یک ذره از این زحمات را جبران کنم ممنونم از اینکه به صحبتام گوش کردید.
تایپ و عکس: مسافر سهراب
ارسالک مسافر مهرداد
- تعداد بازدید از این مطلب :
1028