چهارمین جلسه از دوره سیزدهم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰؛ نمایندگی جهانبین شهرکرد؛ به استادی راهنما مسافر محمدجواد، نگهبانی مسافر مهدی و دبیری مسافر پوریا، با دستور جلسه «وادی سوم باید دانست که هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی کند» و «تولد یکمین سال رهایی مسافر حسین» پنجشنبه ۷ خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ١۶ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان، محمدجواد هستم یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که بعد از مدتها توفیق پیدا کردم در جایگاه استادی در خدمت شما عزیزان باشم. قبل از هر چیز، تبریک عرض میکنم خدمت ایجنتهای گروه همسفران: ایجنت پارک ایراندوخت، سرکار خانم منیژه و ایجنت نمایندگی جهانبین، سرکار خانم فریبا. همچنین خداقوت عرض میکنم خدمت خانم نسرین بابت خدمت بینقصشان در جایگاه ایجنتی دوره قبل نمایندگی؛ امیدوارم هر سه بزرگوار در زندگی موفق و پیروز باشند و مزد خدمتشان در زندگیشان جاری و ساری باشد.
در خصوص دستور جلسه اول که «وادی سوم و تأثیر آن روی من» است، باید بگویم چهار وادی اول مربوط به تفکر هستند که تفکر اصل قضیه میباشد. در چهار وادی اول به نحوه تفکر کردن، آفاتِ تفکر و ریشهیابی آنها پرداخته میشود تا شخص به یک «تفکر سالم» برسد. در وادی اول متوجه میشویم که ما به دلیل نبود تفکر و یا تفکر غلط، زندگی خود را به طرف زوال سوق دادهایم و میآموزیم که با تفکر صحیح، ساختارهای سالم و سازنده به وجود میآیند. در وادی دوم، طبیعتاً هر شخص وقتی وارد مسیر و وادی تفکر میشود، ناامیدی به سراغش میآید، مخصوصاً شخصی که بارها در زندگی شکست را تجربه کرده باشد یا مشکلاتی برای خود و زندگیاش به وجود آورده باشد. اما در وادی دوم به این موضوع پی میبریم که اگر شخصی تاریکیها را تجربه میکند، به این دلیل است که به عظمت روشناییها پی ببرد؛ یعنی شعبدهبازیِ هستی اینگونه است که ما برای رسیدن به هر چیزی و پی بردن به ارزش آن، باید از ضدِ آن عبور کنیم.
با گذر کردن از وادی دوم به کلیدیترین وادیِ تفکر، یعنی وادی سوم میرسیم. در وادی سوم، همان کلمه «باید» که در سرتیتر وادی آمده، به ما نشان میدهد که این وادی چقدر مهم و جدی است. وادی سوم به مخاطب میگوید هیچ آفریدهای و هیچ موجودی به میزان خودِ شخص به خویشتنِ خویش، چه در صور آشکار و چه در صور پنهان، فکر نمیکند. زمانی که شخصی متوجه این موضوع باشد، وادی را درک کند و چشمِ توقع و انتظار خود را از روی دیگران بردارد، همانطور که در وادی آمده، قدم به دنیای تازهای میگذارد و آغازی نو را تجربه میکند که او را به سلامتی و حال خوش میرساند.
اگر شخصی لذت مصرف موادش را دیگری برده، نباید انتظار داشته باشد که همان فرد بیاید و مشکل اعتیادش یا هر مشکل دیگری را حل کند. اگر انسان متوجه باشد که تمام مشکلات را خود به وجود آورده و خود باید آن را حل کند، آنگاه وارد آن دنیای تازه میشود؛ حتی مشکلات و نقایص ژنتیکی را هم خودِ شخص برای خود به وجود آورده که مربوط به نامه پیشین است. چیزی که در وادی از شخص خواسته شده، این است که قدرتمند شود و با تفکر و تدبیر، مشکلات خود را به درستی حل نماید و مسئولیت خود را کاملاً بر دوش بکشد. ما منکر کمک خانواده، دوستان و دیگران نیستیم، ولی نقش اصلی را خودِ شخص دارد و هیچگاه کاسه داغتر از آش نمیشود؛ هیچکس بیشتر از خودِ شخص نمیتواند برای حل مشکلات او تلاش کند و این در هستی یک قانون نانوشته است.
در خصوص دستور جلسه دوم: من هم به نوبه خودم تولد حسین عزیز را در رأس به آقای مهندس حسین دژاکام تبریک عرض میکنم؛ تبریک میگویم به خودِ آقا حسین، خانواده محترمشان و همچنین به آقا حامد، راهنمای سفر اول حسین عزیز. امیدوارم حسین در سفر دوم خدمتگزار باقی بماند و در آزمون پیش رو خوش بدرخشد.
من از سفر دومِ آقا حسین با ایشان آشنا شدم. زمانی که ایجنت بودم، حسین در بخش OT خدمت میکرد و در آنجا با ایشان ارتباط داشتم؛ او یکی از مهرههای تأثیرگذار و کاملاً ثابتقدمِ بخش OT بود و هیچگاه ذرهای در خدمت خود کم نمیگذاشت. بعد از تحویل لژیونِ راهنمای سفر اول، ایشان به لژیون بنده آمد و من افتخارِ خدمتگزاری به ایشان را داشتم.
دوستانی که در سفر و خدمت سنگ تمام میگذارند و صددرصدِ توان خود را به اجرا میگذارند، هیچ شک نداشته باشند که در زندگی هم به «صد» خواهند رسید. حسین عزیز از نظر من جزو افرادی است که از تلاش خود در خدمت ذرهای دریغ نمیکند و امیدوارم مزد خدمتشان در زندگیشان جاری باشد و همواره موفق و سربلند باشند.
از اینکه به صحبتهای من توجه کردید، از همه شما سپاسگزارم.

سخنان مسافر حسین :
سلام دوستان، حسین هستم یک مسافر.
خدا را شکر میکنم که در این مکان قرار دارم و این جایگاه را تجربه میکنم؛ امیدوارم همهی سفر اولیها این جایگاه (تولد) را تجربه کنند.
اول از همه جا دارد از بنیان کنگره، آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان تشکر کنم که واقعاً کشتی نجات را برای ما فرستادند. از ایجنت محترم، آقا اسکندر، مرزبانان و تمامی خدمتگزاران شعبه که این جشن را تدارک دیدند، تشکر میکنم. همچنین از راهنمای سفر اولم آقا حامد که جایشان خالی است، سپاسگزارم؛ قرار بود تشریف بیاورند اما متأسفانه نشد. آقا حامد به بنده خیلی کمک کردند؛ اگر بخواهم یکی از ویژگیهای ایشان را بگویم، این است که راهنمایی بودند که بهموقع ناراحت میشدند و بهموقع میخندیدند. تمام چیزهایی را که به من آموزش میدادند، خودشان اجرا میکردند؛ چه در ورزش و چه در بیرون از کنگره. همین رفتارها بود که من را شیفتهی راهنمایم کرد. تشکر ویژهای دارم از راهنمای سفر دومم، آقا محمدجواد، که هیچ فرقی با راهنمای سفر اولم ندارند. من به دلیل خدمت در بخش OT خیلی وقت نمیکردم سر لژیونشان بنشینم، اما همان چند باری که نشستم، متوجه شدم چقدر دلسوز رهجوهایشان هستند. یکی از ویژگیهای ایشان این است که پیام خدمت کردن را به رهجوهایشان میدهند و همیشه تأکید دارند که خدمتگزار باشند. انشاءالله که ایشان و راهنمای سفر اولم همیشه سالم و تندرست باشند.
از شما عزیزان که در این جشن شرکت کردید تشکر میکنم؛ شما هم بخشی از خانواده من هستید. همیشه فکر میکنم افراد کنگره خانواده واقعی من هستند. یک تشکر ویژه از همسفرم دارم؛ دو سال طول کشید تا توانستم ایشان را به کنگره بیاورم. امروز در جشن من حضور دارند و امیدوارم در کنگره ماندگار شوند. همیشه در کنار بنده بودند، خیلی اذیتشان کردم و با این حال همیشه مانند یک رفیق کنارم ماندند. درست است ایشان کنگرهای نبودند، ولی همیشه احساس میکنم از خودم بیشتر کنگرهای بودهاند.
با خودم فکر میکردم اینجا چه بگویم که تجربهام به درد یک سفر اولی بخورد. وقتی میخواستم وارد کنگره بشم، هیچ اطلاعاتی نداشتم و اسمش را هم نشنیده بودم؛ اما به واسطهی یکی از دوستانم که امروز هم اینجا حضور دارند (و دیدنشان خیلی خوشحالم کرد) با کنگره آشنا شدم. ایشان چیز زیادی نگفتند و تنها اطلاعاتی که دادند این بود که: «کنگره هفتهای سه جلسه است، دارو میدهند و یازده ماهه بدون درد و خماری تمام میشود.» گفتم پس خیلی عالی است!
وقتی وارد شدم، جوّ کنگره مرا خیلی تحت تأثیر قرار داد؛ دیدم همه دوستان پیراهن سفید پوشیدهاند. سه جلسهی مشاوره را پشت سر گذاشتم و وارد لژیون آقا حامد شدم. یک هفته گذشت و ایشان فقط میپرسیدند: «حالت خوب است؟ مشکلی نداری؟» و من میگفتم: «عالیام، بهتر از این نمیشوم.» اما بعد از هفته دوم، آقا حامد فرمودند: «گوشیات را بیاور تا یک اپلیکیشن نصب کنم.» لیستی از سیدیها را هم برایم فرستادند و گفتند: «یکشنبه طبق لیست، وظایف رهجو را بنویس و بیاور.» اصلاً اطلاع نداشتم که باید CD بنویسیم؛ اگر میدانستم، اصلاً نمیآمدم چون نه وقتش را داشتم و نه حوصلهاش را. هفتهی بعد که آمدم، دیدم هملژیونیهایم دفترشان را آوردهاند. با خودم فکر میکردم دارند خاطره مینویسند! وقتی نوبت من شد و پرسیدند: «حسین، دفترت را آوردی؟» گفتم: «نه، وقت نکردم.» ایشان گفتند: «شما در این ده-یازده ماهی که سفر میکنی، باید چهل تا سیدی بنویسی وگرنه رهایی نمیگیری.» وقتی فکر کردم، دیدم اوضاع وخیم است! گفتم: «چشم، مینویسم.»
گفتند: «هفتهی بعد سیدی «وظایف رهجو» و «وادی اول» را باید با هم بنویسی.» شروع کردم با هزار و یک مشکل به نوشتن؛ برای هر کدام بیست صفحه نوشتم. هفتهی بعد که دفتر را دیدند، پرسیدند: «چرا هر کدام بیست صفحه؟» گفتم: «جملات تکراری را هم نوشتم.» ایشان گفتند: «باید هر سیدی را حداقل بیستوپنج صفحه بنویسی، دوباره باید بنویسی.» آنجا دیدم نه راه پس دارم و نه راه پیش! چون قول داده بودم درمان شوم و دوستم را هم با خودم آورده بودم. میدانستم اگر بگویم کنگره به درد نمیخورد، او زودتر از من میرود. به خاطر قولی که به خانواده داده بودم و به خاطر همان دوستم، ماندم. چهار-پنج ماه اول فقط مینوشتم تا مبادا جلوی هملژیونیهایم حرفی زده شود و هیچچیز هم ازشان متوجه نمیشدم، واقعاً متوجه نمیشدم؛ یعنی گوش نمیکردم تا اینکه رسیدیم به دستور جلسهی «نقش سیدی نوشتن در کنگره»، که آقای مهندس در صحبتهای چهارشنبه میفرمودند هرکسی که سیدی بنویسد، هیچوقت آلزایمر نمیگیرد.
وقتی میگویم کنگره برای من کشتی نجات بود، بهدرستی گفتهام؛ چون من خیلی چیزها را فراموش میکردم. اوایل وقتی میآمدم، ماشینم را که پارک میکردم یادم میرفت در کدام قسمت از پارکینگ ماشین را پارک کردهام. یادم هست یکبار وقتی رفتم بنزین بزنم، در جایگاه کارت سوختم را جا گذاشتم و وقتی بعد از چند روز دوباره به آن جایگاه رفتم، گفتند کارت سوختت را بردهاند شرکت نفت. وقتی رفتم آنجا، مسئولی که پشت سیستم نشسته بود گفت: «چکار با خودت میکنی؟ تو این ماه بار سومه که کارت سوختت را گم کردهای!» تا این حد فراموشکار بودم که فکر میکردم تا ده سال دیگر آدرسها را هم گم میکنم. اینجا بود که فهمیدم سیدیها چقدر برای من مفید هستند و شروع کردم به نوشتن. به مرور متوجه شدم که کنگره برای من از همه لحاظ کشتی نجات است. وقتی درمانم انجام شد، فهمیدم جهانبینی چیست و از همان موقع مجذوب جهانبینی شدم و فهمیدم عمق جهانبینی چقدر است.
ما متوجه شدیم که حیاتهای دیگری هم داریم و من خودم الآن دو تا حیات را دارم زندگی میکنم؛ یکی بیرون کنگره و یکی داخل کنگره. یعنی قبل از کنگرهای بودنم در یک حیات دیگر بودم و الآن در حیاتی دیگر هستم. همین موضوع من را شیفته کنگره کرده و باعث شده نتوانم الآن کنگره را رها کنم. از این بابت خدا را شکر میکنم و از آقای مهندس واقعاً ممنونم که ناجی ما بودند و کمک کردند امثال ما در کنگره به رهایی برسیم و آموزش بگیریم.
از اینکه به صحبتهای من توجه کردید، از همه شما سپاسگزارم.


نگارنده: همسفر ابوالفضل
عکاس: مسافر افشین لژیون ۳
تنظیم: مسافر مهدی لژیون ۶
ارسال: مرزبان خبری مسافر وحید
نمایندگی جهانبین شهرکرد مسافران/همسفران
- تعداد بازدید از این مطلب :
332