English Version
This Site Is Available In English

جایگاه ما، با محبت تعریف می‌شود

جایگاه ما، با محبت تعریف می‌شود

پنجمین جلسه از دوره بیست و هفتم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی اسبیکو، با استادی راهنمای محترم مسافر محمد، نگهبانی مسافر همایون و دبیری مسافر میثم با دستور جلسه «وادی سوم: باید دانست هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی‌کند» پنج‌شنبه ۷ خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۳۰ شروع به کارکرد.

 

خلاصه سخنان استاد: 

سلام دوستان محمد هستم یک مسافر.
خداوند را شاکرم که فرصتی داد تا یک روز دیگر در کنگره ۶۰ حضور داشته باشم. از ایجنت محترم، آقا فرهاد عزیز، از مرزبانان محترم و از نگهبان محترم که به من اجازه دادند در این جایگاه قرار بگیرم، بسیار سپاسگزارم.

گاهی اوقات یادم می‌رود که در کنگره چه اتفاقات بزرگی در حال رخ دادن است. خوب است هر از گاهی به خودم بیایم و قبل از اینکه وارد کنگره شوم، فکر کنم که کجا می‌روم و در آنجا چه اتفاقی در حال وقوع است. اگر همین حالا هرکدام از ما کمی فکر کنیم، می‌بینیم که اینجا کنار هم نشسته‌ایم؛ به این طرف نگاه می‌کنی، یک نفر نشسته است، به آن طرف نگاه می‌کنی، یک نفر دیگر. چقدر زیباست که من با آدم کنار دستی‌ام هیچ حساب و کتابی ندارم. تنها چیزی که ما را به هم پیوند داده، محبت است. همین پیوند محبت ما را در کنار هم نگه داشته است. آنجاست که وقتی خدمت می‌کنی، همه‌چیز با عشق و علاقه معنا پیدا می‌کند.

من خودم به‌تازگی این موضوع را بهتر درک کرده‌ام. چند وقت پیش در حضور آقای مهندس صحبت می‌کردم. شخصی آمد، آخر وقت بود، و از مشکلی شکایت داشت؛ مثلاً می‌گفت «بدنم گزگز می‌کند». وقتی رفت، به آقای مهندس گفتم: مشکل انسان‌ها این است که نمی‌بینند با پای خودشان تا اینجا آمده‌اند. نمی‌بینند که چند سال پیش در چه وضعیتی بودند؛ مثلاً من شش یا هفت سال پیش درگیر اعتیاد بودم و هشت سال پیش همسفرم در آستانه رفتن از خانه بود. حالا اگر امروز مسئله کوچکی مثل گزگز وجود دارد، اتفاق عجیبی نیفتاده است. بعد هم می‌پرسیم: «آقای مهندس، چرا من پولدار نمی‌شوم؟» آقای مهندس فرمودند: «وقتی تفکرت عوض شود، همه این اتفاق‌ها برایت می‌افتد.»

این نوع تفکر باعث می‌شود که دیگر نجنگم. باعث می‌شود منِ محمد، حتی با ایجنت هم مشکلی نداشته باشم؛ چون می‌دانم همه ما در خط مقدم یک جبهه هستیم. وقتی به کسی مثل یک مرزبان حمله می‌شود، در واقع یکی از سربازان روشنایی را زخمی می‌کنند و شکافی به‌وجود می‌آورند تا تاریکی وارد شود. اما منِ محمد، گاهی فراموش می‌کنم که چه کاری انجام می‌دهم و هدف از آن چیست.

از اینجا می‌خواهم وارد بحث دیگری شوم؛ و آن هم وادی سوم است که می‌گوید: «باید دانست هیچ مخلوقی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی‌کند.» وقتی من به خویشتن خویش فکر کنم و به آن ارزش و جایگاهی که کنگره برایم قائل شده است برسم، آن زمان ارزش و اهمیت دیگر انسان‌ها را هم درک می‌کنم. آن‌وقت یک مرزبان برای من بسیار باارزش می‌شود؛ چرا که من ارزش وجودی خودم را شناخته‌ام. دیگر فقط «من» مطرح نیست، بلکه «شناخت من» مطرح است؛ اینکه بدانم در چه جایگاهی قرار گرفته‌ام و چه کاری باید انجام دهم. این «من»ی که از آن صحبت می‌شود، منی است برای حل مشکلات، نه برای رها کردن مسئولیت در برابر دیگران.

برداشت دیگری هم می‌توان از این وادی داشت. در کنار اینکه باید مسئولیت‌های خودمان را بپذیریم، اصل ماجرا این است که وقتی مسئولیت‌هایم را پذیرفتم و مشکلاتم را خودم حل کردم، آن‌وقت برای دیگران هم ارزش قائل می‌شوم؛ چون او را هم یک موجودیت می‌بینم. همان‌طور که اگر برای ماشین خودم ارزش قائل باشم، در خیابان هم مراقب هستم که به ماشین دیگران آسیبی نرسد؛ چون آن هم برای صاحبش مهم است. این مسئله بسیار مهمی است.

نکته دیگری هم در این وادی وجود دارد و آن اینکه این وادی در حقیقت مقدمه عشق و ورود به محبت است. یکی از اصول محبت این است که من انتظار نداشته باشم.

فرض کنید من از کسی توقعی دارم؛ مثلاً از خواهرم می‌خواهم پولی به من بدهد و او می‌گوید: «دارم، اما مال خودم است.» اگر از او ناراحت شوم، یعنی هنوز محبت را درست نفهمیده‌ام. انتظار داشتن، جلوی محبت را می‌گیرد. وقتی من از راهنما انتظار داشته باشم، محبت ندارم. وقتی از مرزبان انتظار داشته باشم، محبت ندارم. مرزبان و ایجنت وقت خود را می‌گذارند. ما در خیلی از کلاس‌ها شرکت می‌کنیم و مبالغ سنگینی هم پرداخت می‌کنیم، اما شاید کمتر به این فکر کنیم که این شخص از زندگی خودش می‌زند برای چه؟ برای اینکه من به جایی برسم که بتوانم مشکلاتم را خودم حل کنم.

یک خاطره جالب هم دارم. یکی از دوستانم این موضوع را برای من تعریف می‌کرد. گفت: اوایل که وارد کنگره شده بودیم، همسفرم به لژیون رفته بود. آنجا به او گفته بودند: «تو خودت مهم هستی، باید روی خودت کار کنی.» بعد تعریف می‌کرد که نشستیم سر سفره و دیدم همسفرم یک بشقاب برای خودش کشید، پر از برنج کرد و بهترین قسمت غذا، یعنی گوشت، را هم برای خودش گذاشت و شروع کرد به خوردن. من با تعجب نگاه کردم و گفتم: «خدایا، این چه اتفاقی است؟ مگر چه شده؟» اما واقعیت این است که منظور از فکر کردن به خود، چیز دیگری است. اینکه انسان به خویشتن خویش توجه کند، معنای عمیق‌تری دارد.
اما در پاسخ به این سؤال که «آیا فکر کردن به خود باعث هرج‌ومرج و بلبشو نمی‌شود؟» باید بگویم خیر؛ این نگاهی است که در آموزش‌های کنگره به درستی تبیین می‌شود.


بچه‌ها، سعید یک خصوصیت بسیار جذاب داشت و آن «تلاشگر بودن» بود. سعید با صفرِ مطلق وارد کنگره شد؛ یعنی هیچ‌چیزی نمی‌دانست، اما یک ویژگی بارز داشت و آن «حرف‌شنوی و ادب» بود. وقتی به او می‌گفتیم «سعید، این کار را انجام بده»، با اینکه شاید در درونش منیت شدیدی داشت، اما با خودش می‌جنگید و می‌گفت: «حتماً این مسیر درست است.»

او در اوج نداری و بیکاری، در کنگره خدمت مالی کرد. سعید از کسانی بود که از قم، شعبه دلیجان را راه‌اندازی کرد. او با همین تلاش و فرمان‌برداری به اینجا رسیده است. الان اگر قرار باشد در روز کاری‌اش سی میلیون کار کند، نیمی از آن را انجام می‌دهد و نیمی دیگر را به خدمت در کنگره اختصاص می‌دهد؛ روزهایی هم که به کنگره می‌آید، قید کار را می‌زند و با جان‌ودل وقتش را برای آموزش و خدمت می‌گذارد. او این‌گونه عمل می‌کند، چون فهمید در کنگره چه اتفاق بزرگی برایش افتاده است.

همین خصوصیتِ «چشم گفتن»، در مسیر بودن و تلاش برای رشد، بسیار مهم است. همیشه می‌گویم این‌ها هنرِ سعید نیست؛ البته که با هم دوست هستیم، اما خارج از کنگره هم می‌گویم: این هنرِ کنگره است که یک خانواده را این‌گونه در مسیر درست قرار داده است. مگر نه اینکه «ای دوست شکر خوش‌تر یا آنکه شکر سازد؟» هنرِ کنگره است که یک خانواده را دگرگون می‌کند و با محبت دور هم جمع می‌کند. من ندیدم این خانواده با هم بحث یا مشکلی داشته باشند؛ چرا که علم کنگره به آن‌ها کمک کرده تا محبتشان را تقویت کنند.

امیدوارم در ادامه مسیر، سعید را درخشان‌تر از همیشه ببینم. به همسر محترمشان، خانم زینب، که همیشه با افتخار می‌گویند «من همسفر اول هستم» و به فرزندان عزیزشان، آقا روح‌الله و خانم فاطمه، بسیار تبریک می‌گویم. همچنین به راهنمای محترم آقا روح‌الله، علی عزیز، و راهنمای خانم فاطمه، خانم هدی، بسیار تبریک می‌گویم.

ان‌شاءالله خداوند حافظ این خانواده باشد. بیایید این خانواده کنگره‌ای و خودمان را، و به‌ویژه آقای مهندس دژاکام را، با تشویق‌های گرمتان حمایت کنید.

 

 

خلاصه سخنان مسافر سعید:

سلام دوستان سعید هستم یک مسافر.
خداوند را شاکرم که امروز در این شعبه حضور دارم. تولد، بهانه‌ای شد برای رساندن یک پیام.

از صمیم قلب از آقای مهندس سپاسگزارم و همچنین از آقا محمد عزیز بسیار ممنونم که حلقهٔ وصل من و آقای مهندس عزیز بودند. واقعاً آقای مهندس را استادِ تمام خودم و استادِ همهٔ ما می‌دانم؛ اما آن‌چه من از نزدیکی به ایشان در آقا محمد می‌بینم، برای من بسیار ارزشمند و لذت‌بخش است. امیدوارم بتوانم بیشتر از وجود و آموزش‌های ایشان بهره ببرم و در این مسیر، هم خودم رشد کنم و هم دیگران از رشد من لذت ببرند. ما کارها را بی‌منت انجام می‌دهیم تا اگر کسی رشد کرد، از آن رشد بهره‌مند شویم.

از خانوادهٔ ایشان نیز صمیمانه تشکر می‌کنم. هرجا برای خدمت می‌رویم، از وجودشان انرژی می‌گیریم. در سفر اول، آقا احمد راهنمای من بود؛ اما آن‌چه در وجود آقا محمد دیدم، باعث شد با تمام وجود از حضور و آموزش‌های ایشان استفاده کنم. انسان ذاتاً عاشق زیبایی‌ها و خوبی‌هاست و میل دارد رشد کند. امیدوارم بتوانم بیش از پیش از آموزش‌های آقا محمد بهره‌مند شوم.

واقعاً اگر اجازه بدهند، حاضر هستم دست و پای ایشان را ببوسم؛ نه به این معنا که برای ایشان تأثیری داشته باشد، بلکه از سرِ ارادت و قدردانیِ قلبی من است.

از همسفرانم، زینب، فاطمه و روح‌الله نیز تشکر می‌کنم. با هم بودن است که زندگی را زیبا می‌کند، دنیا را زیبا می‌کند و خانواده را زیبا می‌کند.

اگر من فکر کنم که درمانم را پنهان کنم، اعتیاد و مصرف‌کننده بودنم را مخفی نگه دارم و بعد فقط خودم به درمان برسم، هیچ‌کس از این مسیر بهره‌ای نمی‌برد. این‌طور به جایی نمی‌رسیم. من که بودم؟ آقا محمد مرا به خانه وصل کرد. من وقتی وارد کنگره شدم، انرژی کنگره را با تمام وجود حس می‌کردم. پس نباید بگویم که این‌ها را من آورده‌ام یا من باعث شده‌ام؛ این‌طور نیست. اما اگر بتوانی حتی یک نفر را بیاوری و در او تأثیر بگذاری، شاید رسالتت را انجام داده باشی. شاید رسالت فقط یک پیام کوچک باشد. پس تلاش کنید پیام را به بهترین شکل ممکن برسانید. ممکن است ده بار اشتباه کنید، اما بالاخره یک‌بار پیام درست را خواهید رساند.

خداوند را شاکرم. نباید فکر کنیم که حال خوب، بی‌دلیل و مفت به دست می‌آید. رساندن یک مسافر به درمان، زحمت زیادی دارد و راهنما واقعاً سختی‌های زیادی می‌کشد. گاهی ممکن است کسی سرِ راه دیگران قرار بگیرد و نقش مهمی ایفا کند.

من یک‌بار فردی را دیدم که به آقا محمد نزدیک بود و با خودم فکر کردم: نه می‌توانستم حسادت کنم، نه نمی‌توانستم؛ نمی‌دانستم چه احساسی دارم. اما بعد با خودم حساب کردم و گفتم: «من هم می‌توانم از این آقا استفاده کنم.» در دل خودم حس خوبی نسبت به ایشان داشتم، هرچند آن زمان هنوز نمی‌دانستم کنگره چیست و جریان انسان چگونه است. با این حال، با افتخار ایشان را به عنوان راهنمای خود انتخاب کردم.

البته هنوز هم منیت در وجودم هست و این‌طور نیست که آن «من» کاملاً کنار رفته باشد. اما در مسیر، آدم کم‌کم می‌فهمد که باید با منیت خودش بجنگد. این جنگ سخت است، اما بالاخره یک روز پیروز می‌شوی. من هم تلاش می‌کنم هر لحظه با خودم کلنجار بروم و به خودم بگویم: «سعید، باید روی خودت کار کنی تا زحمات دیگران هدر نرود و خودت به حال خوب برسی.»

از علی آقا، خانم هدی، روح‌الله، حمید عزیز، حسن عزیز و همسفرشان، روح‌الدین عزیز، آقا محمد امیری عزیز و همچنین خدمتگزاران شعبهٔ اسبیکو صمیمانه تشکر می‌کنم. از همهٔ عزیزان انرژی می‌گیرم و قدردانشان هستم.

رضا یک روز به من گفت: «بیا اینجا، سعید، اینجا خدمت کن.» من هم گفتم: «آقا رضا، امثال سعید زیاد هستند، خیلی بهتر از من هم هستند.» امیدوارم روزی ببینم که این شعبه به اوج برسد و بدرخشد. چون چیزی که در وجود آقا محمد هست، یک ظرفیت و پتانسیل ارزشمند در میان همهٔ انسان‌هاست و هرکسی در وجود خود نکات مثبت و قابلیت‌های خاصی دارد.

ان‌شاءالله روزی برسد که همهٔ ما دست به دست هم بدهیم و کاری کنیم که انسان‌ها آباد شوند، سرزمینمان آباد شود، شهرمان آباد شود و همه‌مان بیشتر از حال خوش بهره‌مند شویم.

از مرزبانان عزیز صمیمانه تشکر می‌کنم. همچنین از ایجنت محترم آقا فرهاد عزیز، و از همهٔ عزیزان از جمله آقا رضا  قدردانی می‌کنم. از تمام خدمتگزاران نیز سپاسگزارم و امیدوارم من هم روزی در جمع خدمتگزاران قرار بگیرم.

ممنونم، متشکرم.

 

خلاصه سخنان همسفر هدی:

سلام دوستان هدی هستم یک همسفر.
خداوند بزرگ را شاکرم که بار دیگر سعادت حضور در این جایگاه را به من عطا فرمود.

در ابتدا، این موفقیت را به آقای سعید، راهنمای گرانقدرشان آقای محمد، آقای علی و تمامی همسفرانشان، همچنین به آقای مهندس و تمام عزیزانی که در جشن تولد این عزیزان شرکت کردند، صمیمانه تبریک عرض می‌کنم.

هر فردی با هدف درمان و رشد وارد کنگره ۶۰ می‌شود. اما آن‌چه انسان را در این مسیر ماندگار می‌کند، تغییر است. کسانی که به این خواستهٔ درونی برای تغییر، واکنش مثبت نشان می‌دهند، در درون خودشان نوعی انعطاف‌پذیری ایجاد می‌کنند و از این طریق، تغییر، درمان و اتفاقات خوش رقم می‌خورد. با این حال، آن‌چه این فرایندِ تغییر و درمان را تسهیل می‌کند، نظم است. هر فردی باید مسیر خود را در این وادیِ درمان بیابد و تنها از طریق اجرای نظم است که می‌توان به رهایی دست یافت.

انجام درست وظایف و خوب بودن، در واقع وظیفهٔ هر یک از ماست. به واسطهٔ انجام وظیفهٔ خود، نمی‌توانیم بر گردن کسی منت بگذاریم. این‌که من کارم را درست انجام می‌دهم، به این معنا نیست که طرف مقابل باید منت مرا بکشد. این، وظیفهٔ شخصی هر فرد است. هیچ‌کس نمی‌تواند کارش را به درستی انجام دهد مگر آن‌که بداند. ما زمانی به توانایی لازم دست پیدا می‌کنیم که بدانیم، و هرگز نباید از دانستن غافل شد. خدا را شکر که در مسیری قرار گرفته‌ایم که اجازهٔ دانستن به ما داده شده است؛ این برایمان بسیار ارزشمند است.

در مورد خانم فاطمه، آن‌چه باید بگویم این است که ایشان خواهان دانستن و خواهان تغییر بودند. به همین دلیل، فرمانبردار و بسیار منظم بودند. یکی از اساسی‌ترین اهداف کنگره، استحکام خانواده است. زمانی که ما خانم فاطمه را برای رهایی بردیم، تمام اعضای خانوادهٔ ایشان، از جمله آقای سعید و آقای حمید، از ایشان حمایت کردند. برای ورود به سفر دوم نیز، خانم فاطمه برای من بسیار ارزشمند بودند؛ آقای روح‌الله نیز تا سفرمان به تهران و رقم خوردن اتفاقات دیگر، از ما حمایت کردند.

در تمام مدتی که در لژیون بودم، جز «چشم» گفتن، چیز دیگری از ایشان ندیدم. وقتی زمانش رسید که فاطمه عزیز سردار شود – چشم. زمانی که موقع راهنما شدن بود – چشم. اکنون نیز که باید برای آزمون آماده شود – همیشه «چشم» بوده است. این جز خاصیتِ همان فرمانبرداری نیست. هر آن‌چه خواسته، با یک «چشم» گفتن به آن رسیده و امیدوارم هر آن‌چه در دل دارد، در مسیر خدمت به آن برسد. ان‌شاءالله که در مسیر خدمتی‌اش موفق باشد. امیدوارم این پیوند محبت خانوادگی محکم‌تر شود و کنار یکدیگر، هر روز از انرژی هم بهره‌مند گردند.

از این‌که به سخنانم گوش دادید، سپاسگزارم.

 

خلاصه سخنان همسفر علی:

سلام دوستان علی هستم یک همسفر.
خیلی خوشحالم که دوباره در جمع شعبهٔ اسبیکو هستم. شاید خیلی از عزیزان تازه آمده باشند. من تقریباً سه تا چهار سال در اینجا لژیون داشتم و خاطرات زیادی از این شعبه دارم.

به آقا فرهاد می‌گفتم که حس‌وحالی که من از شعبهٔ اسبیکو دارم، هنوز هم در قلبم هست. هنوز که به آن خاطرات فکر می‌کنم، یاد آقا رضا و بچه‌ها می‌افتم و حس‌وحال خیلی خوبی پیدا می‌کنم.

خب، من هم به این عزیزان تبریک می‌گویم: به سعید عزیز و خانوادهٔ محترمش، همسفران محترمش و همین‌طور آقا محمد عزیز. آقا محمد نعمتی برای خاندان نیرومند بوده است که توانسته «حسن آقای مهندس» را به این خانواده منتقل کند. خوشا به حال این خانواده که با آقای محمد در ارتباط هستند و این ارتباط را احساس می‌کنند. همچنین به خانم هدی هم تبریک می‌گویم.

دربارهٔ روح‌الله هم باید بگویم که من تقریباً یک سال اول رهجو نداشتم و برای خودم کتاب می‌خواندم. در سال دوم فقط من و روح‌الله بودیم و هیچ رهجوی دیگری حضور نداشت. آن دوره برای ما طوری بود که هم در من رشد اتفاق افتاد و هم مجبور بودم رفتار خودم را به‌روزرسانی کنم.

روح‌الله در روزهای اولی که وارد لژیون شد، جوش‌وخروش و انرژی بالایی داشت، اما نمی‌دانست با آن انرژی چه‌کار کند. با آموزش‌هایی که در کنگره گرفت، آرام‌آرام توانست آن انرژی را هدایت کند. مشخصهٔ بارز ایشان این بود که همیشه فرمان‌بردار بود، نظم داشت و هرچه از او می‌خواستی، انجام می‌داد. او به جایگاه خوبی رسیده است و ان‌شاءالله به این جایگاه اکتفا نکند، بلکه دنبال اهداف بلندتر باشد و بتواند جایگاه‌های خدمتی بالاتری را تجربه کند.

خیلی ممنون که به صحبت من گوش دادید.

 

خلاصه سخنان همسفر زینب:

سلام دوستان زینب هستم یک همسفر.

خداوند را هزاران بار شاکر و سپاسگزارم که امروز در جمع شما عزیزان هستم.

در مورد بحثِ «همسفر اول و دوم»، شاید در اوایلِ سفرم، از روی شوخی یا همان توقع بالایی که در آن زمان از مسافرم داشتم، می‌گفتم: «من همسفرِ اولم!» و به سختی‌های پیش از کنگره فکر می‌کردم. اما در ادامه متوجه شدم که این تقسیم‌بندی‌ها اهمیتی ندارد؛ شاید فقط بحثِ احتیاط باشد. همسر من همیشه تلاش می‌کرد که در خانواده هیچ‌گونه کمبودی نباشد، اما اعتیاد کاری می‌کند که حتی اگر در ناز و نعمت هم باشی، باز هم درد و رنج همراهت است و اصلاً نمی‌توانی حال خوش را در کانون خانواده حس کنی.

آن اوایل می‌گفتم: «همسفرِ از روی نادانی بودم.» اما اکنون باعث افتخارم است که در کنار این خانواده (خانوادهٔ نیرومند) هستم؛ ان‌شاءالله که همیشه در کنار هم باقی بمانیم. واقعاً خدمت کردن در کنگره، به‌ویژه برای همسفرانی که خالصانه در تلاش‌اند، انسان را می‌سازد. امیدوارم من هم بتوانم آموزش‌ها را به‌خوبی در زندگی‌ام کاربردی کنم.

شاید برایتان جالب باشد که صبح‌های پنجشنبه برای من آن‌قدر خوش می‌گذرد که حس می‌کنم ماه‌هاست در حال خدمت در آن شعبه هستم. در این مسیر، عزیزان بسیاری به ما کمک کردند؛ از راهنمای سفر اولم خانم معصومه، خانم الهام عزیز (راهنمای دومم)، و آقای فهیمی (راهنمای مسافرم که ایشان را به رهایی رساندند) بسیار سپاسگزارم. همچنین از آقا محمد عزیز که راهنمای همه‌ٔ ما هستند، ممنونم و امیدوارم در مسیر دلیجان، همچنان بتوانم از آموزش‌های ایشان بهره‌مند شوم.

از جناب مهندس دژاکام که راهنمای همهٔ ما هستند و همچنین خانم‌های بزرگوارِ کنگره که الگوهای ما هستند، تشکر می‌کنم؛ اگر زحمات ایشان نبود، اصلاً جایی برای منِ همسفر در کنگره وجود نداشت. ان‌شاءالله بتوانم همیشه قدردان این عزیزان باشم.

جا دارد از نمایندگی اسبیکو، ایجنت محترم و مرزبانان عزیز در هر دو بخش مسافران و همسفران تشکر کنم که اجازهٔ برگزاری این جشن را به ما دادند. این تولد تنها متعلق به ما نیست، بلکه متعلق به همهٔ شماست و پیامی است برای تازه‌واردها که ببینند اینجا چه اتفاقاتی می‌افتد. واقعاً حس‌وحال این تولد با تولدهای قبلی‌مان بسیار متفاوت و سرشار از انرژی بود.

از همهٔ شما عزیزان ممنونم.

 

خلاصه سخنان همسفر روح‌الله:

سلام دوستان روح‌الله هستم یک همسفر.
خداوند را شاکرم که امروز در جمع شما عزیزان حضور دارم.

ابتدا، این آزادی و این جشن تولد را به آقای مهندس، استاد امین و خانوادهٔ محترمشان تبریک می‌گویم. همچنین به آقا محمد، راهنمای اول آقا سعید، یعنی آقای فهیمی، تبریک عرض می‌کنم. به آقا محمد و همهٔ اعضای خانوادهٔ «نیرومند» و همچنین به تک‌تک اعضای کنگره ۶۰، تبریک می‌گویم. در نهایت، تشکر ویژه دارم از آقای علی، استاد عزیزم، که واقعاً سپاسگزارشان هستم.

قبل از ورود به کنگره، تصورم این بود که باید کاملاً در انزوا زندگی کنم؛ یعنی ترجیح می‌دادم به شهری بروم که هیچ‌کس را نشناسم و هیچ آشنایی نبینم. اما لطف خداوند شامل حالم شد و این حسِ نیاز به انزوا از من دور شد. امروز متوجه شدم که در کنار این خانواده، هر روز در حال لذت بردن هستم و این حس، کاملاً با آن حال و هوای قبل از کنگره متفاوت است.

این جایگاه، نتیجهٔ تلاش و زحمات افراد بسیاری است. کارهایی انجام می‌شود و نتایجی حاصل می‌گردد. برای من، اگر لطف آقای علی نبود (و شاید اگر ایشان نبودند، فرد دیگری این مسیر را طی می‌کرد)، اما همین فعلِ آمدنِ ایشان از تهران به خرم‌آباد، باعث شد تا شخصی چون من بتواند آموزش بگیرد و دیدگاه و تفکرم تغییر کند. واقعاً از آقای علی سپاسگزارم و امیدوارم که بتوانم همواره رهروی شایسته برای کنگره ۶۰ باشم و از ایشان بیاموزم.

در پایان، از همسفر عزیزم، خانم زینب، تشکر می‌کنم. او در این چند سال کنار من بوده و زحمات زیادی کشیده که شاید کمتر به چشم آمده باشد. از روز اول که به کنگره آمدم، ایشان همراه و مشوق من بودند. اوایل، شاید بیشتر از روی کنجکاوی بود؛ چون من بسیار تغییر کرده بودم، وضع پوشش و رسیدگی‌ام به خودم عوض شده بود. حتی برادرشان به او گفته بود: «این دارد به جای مشکوکی می‌رود، برو دنبالش!» همین شد که ایشان هم به کنگره آمدند. لطف خداوند بود که ما توانستیم در کنار هم در این جمع باشیم و این روز زیبا را جشن بگیریم.

از اینکه به صحبت‌هایم گوش کردید، ممنونم.

 

خلاصه سخنان همسفر فاطمه:

سلام دوستان فاطمه هستم یک همسفر.
از همهٔ شما عزیزان سپاسگزارم.
این تولد را به آقای مهندس و خانوادهٔ محترمشان تبریک می‌گویم. همچنین از آقای محمد و همسفر گرامی‌شان تشکر می‌کنم. واقعاً آموزش‌های عملی جناب مهندس را در رفتار آقای محمد، خانواده و همسفرشان مشاهده می‌کنم که جای شکرگزاری فراوان دارد.

از برادرم، آقای سعید، به همراه همسفرشان بسیار سپاسگزارم که پیام را به طور کامل به ما رساندند. از همهٔ برادران و همسفرانشان نیز تشکر می‌کنم؛ بهترین دوستان من، همسفرانِ برادرانم هستند، مانند خانم زینب و دیگر دوستان. از آقای علی خدا قوت می‌گویم و از ایشان بسیار سپاسگزارم.

خانم هدی، یکی از بهترین نعمت‌هایی هستند که خداوند به ما عطا کرده است؛ البته به شرطی که خودمان نیز در پی یافتن و بهره‌برداری از آن باشیم. این نعمت، داشتنِ یک استاد است. به عقیدهٔ من، هیچ کاری به سرانجام نمی‌رسد و هیچ هدفی محقق نمی‌شود مگر با داشتنِ استاد. امیدوارم بتوانم از این نعمتِ گران‌بها نهایت استفاده را ببرم. خانم هدی، این آموزش‌ها را به بهترین شکل به من منتقل کردند و امیدوارم بتوانم آن‌ها را در زندگی‌ام به کار گیرم.

پیش از ورود به کنگره، با وجودِ حالِ بسیار بدی که داشتم و همیشه بدی‌ها را می‌دیدم، در دلم احساس می‌کردم که این دنیا و جهانی که من می‌بینم، تمامِ حقیقت نیست؛ احساس می‌کردم چیزهای بیشتری وجود دارد. به نظرم، همهٔ کسانی که وارد کنگره شده‌اند، در پیِ جستجویِ چیزی بوده‌اند. یک مصرف‌کننده در جستجویِ حالِ خوب است؛ منِ همسفر که مصرف‌کننده نبودم، واقعاً حس می‌کردم باید چیزِ دیگری وجود داشته باشد. خدا را شکر، با رسیدنِ پیامِ کنگره و ورود به این مجموعه، متوجه شدم که آن «چیزِ دیگر»، همان محبت و همدلی است که در میانِ اعضای کنگره موج می‌زند و در کنارِ هم، آموزش می‌بینیم.

ان‌شاءالله که بتوانم قدردانِ این آموزش‌ها باشم و هرگز فراموش نکنم که از کجا آمده‌ام، چه حالی داشتم و اکنون باید چه مسیری را طی کنم.

خیلی ممنونم. سپاسگزارم.

 

تایپ: مسافر هومن لژیون یازدهم

عکس، ویرایش و ارسال: مسافر امیر لژیون ششم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .