English Version
This Site Is Available In English

کار اصلی را باید خود انسان انجام بدهد

کار اصلی را باید خود انسان انجام بدهد

سومین جلسه از دوره سیزدهم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی جهانبین شهرکرد؛ به استادی مسافر آرش، نگهبانی مسافر افشین و دبیری مسافر مرتضی، با دستور جلسه «وادی سوم : باید دانست که هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی کن» در تاریخ ۵ خردادماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.

 

خلاصه سخنان استاد :

سلام دوستان، آرش هستم یک مسافر.

از ایجنت، مرزبانی و آقا افشین تشکر می‌کنم که به من اجازه خدمت دادند تا آموزش بگیرم. دستور جلسه، وادی سوم است: «هیچ موجودی به میزان خودِ انسان به خویشتنِ خویش فکر نمی‌کند.»

من هم با این جمله روزی که با مواد آشنا شدم، دست‌وپنجه نرم کردم. همیشه مقصر مشکلاتم را خانواده‌ام می‌دانستم و مثال‌هایی از این دست می‌زدم که: «اگر من عضوی از این خانواده نبودم، معتاد نمی‌شدم» یا «اگر پدرم مصرف‌کننده مواد نبود، من هم هیچ‌وقت میلی به مصرف مواد نداشتم». با این مشکل همیشه همراه بودم و می‌خواستم مشکلات خودم را گردن دیگران بیندازم. این مسئله تا ۴۰سالگی همراه من بود و من هیچ‌وقت نمی‌خواستم بپذیرم که مقصر اصلی خودم هستم. نمی‌خواستم قبول کنم که خودم خواستم این اتفاق‌ها جلوی راه من قرار بگیرد.

در گذشته، یازده سال عضو انجمن دیگری بودم و انواع خدمت را انجام دادم، اما همیشه مسئولیت خودم را به گردن دیگری می‌انداختم. خدمتگزار بودم، ولی می‌خواستم همه مسئولیت‌هایم را گردن دیگری بیندازم. بعد از یازده سال، لطف خدا شامل حال من شد و در دوران کرونا لغزش کردم. با اوج ناباوری و افسردگی شدید، چندین بار قصد خودکشی داشتم، اما به‌خاطر اینکه خانواده‌ام و زن و بچه‌ام را دوست داشتم، نتوانستم این کار را انجام بدهم. خداوند خیلی مرا دوست داشته که پای من را به کنگره باز کرد. وقتی وارد کنگره شدم، خیلی درگیری‌های مالی داشتم، سختی‌های زندگی را کشیده بودم و از نظر مالی، روحی و عاطفی ورشکسته بودم. هر وقت این مسائل را با آقا محمدجواد، راهنمای عزیزم، در میان می‌گذاشتم، در جواب به من یادآوری می‌کرد که هیچ‌کس به میزان خودِ انسان به خویشتنِ خویش فکر نمی‌کند و هیچ‌کس به میزان خودِ من نمی‌تواند از پس مشکلات من برآید.

من در کنگره فهمیدم که کار اصلی را باید خودم انجام بدهم؛ باید خودم را نشان بدهم. یک مثالی بود که همیشه در انجمنی که قبلاً در آن حضور داشتم، می‌گفتم: دو همسایه بودند؛ یکی مصرف‌کننده مواد مخدر بود و دیگری کارمند. مصرف‌کننده شب تا صبح مواد مصرف می‌کرد و کارمند صبح به محل کارش می‌رفت. فرد کارمند که از سر کار برمی‌گشت، می‌دید همسایه‌اش تازه از خواب بیدار شده و به بالکن خانه رفته و می‌گوید: «خدایا، به من یک گونی پول بده!» کارمند از تکرار این حرف توسط همسایه‌اش عصبانی شد و رفت درِ خانه همسایه را زد و گفت: «من خواب دیدم خدا گفت اگر همسایه‌ات خواسته این گونی پول را دارد، باید سقف خانه‌اش را سوراخ کند تا این پولی که من می‌اندازم پایین، داخل خانه‌اش بیفتد و به دستش برسد؛ در غیر این صورت، اگر تو این کار را نکنی، خودم این پول را برمی‌دارم.» این خاطره این پیام را به من می‌رساند که من باید خودم حرکت اصلی را انجام بدهم.

یک سال سفرم را به سختی انجام می‌دادم و نان شب را به‌سختی سر سفره می‌آوردم، اما کاملاً درست و طبق دستور راهنما سفر می‌کردم و همیشه به‌موقع حضور داشتم. الآن دو سال و نیم از رهایی من می‌گذرد و به‌ندرت پیش آمده که در جلسه حضور نداشته باشم. ساعت ۳ در جلسه‌ام و روزهایی هم بوده که قبل از ورود مرزبان‌ها به کنگره، پشت در منتظر حضورشان بوده‌ام. جزو آخرین نفراتی هم هستم که از کنگره به خانه می‌روم. گاهی اوقات ایجنت شعبه مرا به زور از کنگره بیرون می‌کند! چرا؟ چون زندگی به من برگردانده شده و من ممنون کنگره هستم. مطمئنم اگر مرا از کنگره بیرون کنند، از پنجره وارد می‌شوم و فرقی هم ندارد که در چه جایگاهی خدمت کنم. «دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند.»

غیرممکن است فردی روی صندلی‌های کنگره بنشیند و در کنگره حضور داشته باشد، اما در کل خانواده و اقوامش فرد مصرف‌کننده‌ای نباشد. اگر بخواهم شخصاً نام ببرم روی کاغذ، مصرف کننده‌هایی که از فامیل من هستند، خودشان یک شعبه تشکیل می‌دهند. باید سعی و تلاش کنم تا بتوانم یک شعبه به شهر خودم ببرم و این کار را انجام می‌دهم.

سپاس‌گزار خداوند هستم. روزی که وارد کنگره شدم، در مسیر برگشت به خانه پولِ خرید چهار نان خالی را نداشتم، اما حالا. برای خانواده‌ام سه بار در لژیون سردار شرکت کرده‌ام و نتوانستم تعهدم را پرداخت کنم. این موضوع برایم خیلی سخت بود، چون نداشتم و واقعاً سخت بود، اما امسال گفتم دوباره تلاشم را می‌کنم. موجودی کارتم دو میلیون و پانصد هزار تومان بود و به پهلوان محترم، آقا یاسر، گفتم: «این مبلغ را برای سرداری من بکشید.» روزی که موقع تعهد من بود، باقی‌مانده تعهدم هم جور شد و بقیه را هم پرداخت کردم. آقا یاسر گفتند: «نیت کن برای جایگاه دنوری.» و نمی‌دانم چگونه در جایگاه دنوری قرار گرفتم و الآن فقط یک قسط از دنوری من باقی مانده است. از خداوند می‌خواهم به من لیاقت بدهد تا بتوانم در این چند روز پیش‌رو تعهدم را تکمیل کنم.

از اینکه به صحبت‌های من توجه کردید، از همه شما سپاسگزارم.

نگارنده: همسفر ابوالفضل

عکاس: مسافر صابر لژیون ۱۱

تنظیم: مسافر مهدی لژیون۶

ارسال: مرزبان خبری مسافر وحید

نمایندگی جهانبین شهرکرد/مسافران

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .