پنجمین جلسه از دورهٔ هفتاد و یکم سری کارگاههای آموزشی - خصوصی خانمهای مسافر و همسفر نمایندگی ارغوان تهران، با استادی راهنما مسافر هاله، نگهبانی همسفر روحانگیز و دبیری مسافر السا، با دستور جلسهٔ «وادی سوم و تأثیر آن روی من»، روز یکشنبه ۳ خردادماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۳:۳۰ آغاز به کار نمود.
سخنان استاد:
سلام دوستان هاله هستم یک مسافر
خدا را شاکرم که امروز فرصت حیات و خدمتگزاری را دارم که بار دیگر به همراه لژیون ۱۹ در خدمت شما عزیزان هستیم. دستور جلسه این هفته؛ وادی سوم است که میگوید؛ باید دانست هیچ موجودی بهاندازه خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند.در این وادی کلماتی برای من بسیار پررنگ و معنادار است. کلمه " باید" در اول آن و دیگری "خویشتن خویش" است. وادیها را با تفکر شروع میکنم بهخاطر اینکه میتوانم فکر کنم و در اینجا مکانیزم فکرکردن را به من یاد میدهد.
در وادی دوم کمی که فکر میکنم، ازآنجاکه مصرفکننده بودم و انسانم، اولین مانعی که نیروی منفی ایجاد میکند از طریق ناامیدی است، همانجا اول راهگیر میکنم و میگویم که من به درد نمیخورم. یکی از بزرگترین مانعهای شیطان، ناامیدی است، پس من با بیهودگی روبرو میشوم، میگویم من نمیخواهم فکر کنم و درست همانجا خودم را میبازم و میگویم میخواهم همینجا بمانم و هیچ کاری انجام ندهم.
در ادامه که کمی که جلوتر میروم، ممکن است بگویم مشکلات که پیشآمده تقصیر بقیه است، یعنی دنبال عامل یا سببی که آن را ایجاد کرده میگردم. تقصیر را گردن خانواده میاندازم یا یقه خدا را میگیرم، میگویم خدا تاس ریخته و من بدشانسم، ژنتیک خانوادهام را مقصر میدانم، جامعه و کشوری که در آن زندگی میکنم را مسبب میدانم، ولی این وادی چون میخواهد به مرحلهای برسد که در وادی بعدی نفس را به من بشناساند، همینجا میگوید صبر کن، بندنافت را با بقیه چیزها، افراد و خانواده قطع کردی؟ ناجی وجود ندارد، خودتی و خودت.
آیا میتوانی خود را نجات بدهی؟ میتوانی جبران خسارت کنی؟ یعنی آنجا که من را با خویشتن خویشم آشنا میکند، در بعضی کتابها یا مکاتب از کلمهای بنام ضمیر استفاده میشود، یعنی دارد من را با بخش بزرگتر و قویتری آشنا میکند که میگوید این قرار است از درون خود تو بلند شود، نجاتت دهد؛ ناجی ای نیست؛ پدر مادری نیست؛ اگر هم کسی هست حمایت کند، حمایت عاطفی و مالی کند، در یک جاهایی توانستی از او کمک هم بگیری، اشکال ندارد؛ اما خودت باید روی پای خودت بایستی و میتوانی از مشورت کسی هم استفاده کنی؛ ولی باز هم خودت هستی و خودت.
خودتی که میدانی چه احساساتی را تجربه میکنی، در لژیون سردار شرکت میکنم و دنور میشوم، نیتم را خودم میدانم که درست است یا خیر، خیلی موارد را شاید آدمها کنار ما باشند و از وقایع باخبر بودهاند؛ اما باز هم خود منم که میدانم ته دلم چه هست، نیتم از این کار چه بوده، هدفم چه بوده و درگیر چه هستم. به همین خاطر بر میگردم به سمت خودم.
یک شعری مولانا دارد که میگوید: حفره کن زندان و خود را وارهان . این شعر را وقتی میخواندم میدیدم، میگوید؛ زندان را حفره کن. همیشه ما نظرمان به این است که زندانی را که در آن هستیم کسی باید از بیرون کلیدی داشته باشد و آن را در قفل بیندازد و درب را برایمان باز کند؛ ولی این شعر مولانا دقیقاً به این وادی بر میخورد در این بیت میگوید: "حفره کن زندان و خود را وارهان" یعنی تو در زندانی، تو باید از آنجا نقب بزنی، حفره بزنی از داخل زندان. مثل تمام فیلمها. خیلی برای من جالب بود که بدون وسیله از زندان میخواهند فرار کنند؛ یعنی منتظر نبودند که یک نفر بیاید و با ترفندی نجاتشان دهد. باید از داخل بکنی و بیایی بیرون، شاید سخت باشد که هیچ وسیلهای نباشد، باید با دستان خودم، خود را نجات دهم.
این قضیه را در صحبتهای آقای مهندس به تکرار دیدهایم که؛ به اساتید خودم گفتم لطفاً یک گنجی یک جایی به من نشان دهید، من بروم آن گنج را پیدا کنم، ولی آنها میگفتند؛ باید گنج درون خودت را پیدا کنی،
تمام آدمهایی که در کنگره میبینیم، حالشان خوب است، گنج درون خودشان را پیدا کردهاند، شاید مشکلات زندگی هنوز هست، همان شرایط هست، در همانجا که قبلاً زندگی میکردند هستند، در همان خانواده و همان ژنتیک، ولی خودشان کلیدی پیدا کردهاند که آن کلید نجاتبخش آنهاست.
پیام تولد:
با یافتن هر کلید به جهانی قدم میگذارید که خود دارای کلیدهای دیگر است و یافتن و باز نمودن دربها را میآموزید.
یک سال رهاییتان پر شگون
سخنان استاد در مورد یک سال رهایی مسافر آتنا:
ورود آتنا به کنگره، از همان ابتدا با تخلف انضباطی بود از لحظه اول شروع کرد بهاشتباه رفتن مسیر و در بدو ورود با یکی از تازهواردین دوست شده بود و شماره به هم دادند و وقتی به او گفتم، ابتدا کمی کتمان کرد و در نهایت اتفاقی که افتاد این بود که به مرزبانی رفتیم و گفتند که خب شما یک نفرتان باید از این لژیون برود، آن نفر دیگر به دلیل بارداری نیامد و رفت و آتنا ماند؛ یعنی فرصت دیگری به او داده شد که بماند و به درمانش ادامه دهد.
آتنا با اینکه از خانواده کنگرهای آمده بود و دیده بود که کنگره میتواند با آدم چه کاری کند، خودش سر پر شر و شوری داشت و تا بخواهد قطار را روی ریل بیندازد و حرکتش را شروع کند و ادامه دهد زیاد اینطرف و آن طرف رفت.در ماه سوم و چهارم در پی این بود که راهنما را عوض کند و من گفتم اگر میخواهی عوض کن، ولی ماند و سفر کرد؛ ولی اتفاقی که افتاد این بود که از جایی مجبور شد از کنگره دور شود و از اراک میآمد و ممکن بود هفتهای یکبار بیشتر نتواند حضور داشته باشد و الان که سفر دومی است، حتماً یک هفته در میان را شرکت میکند و یکشنبه که در جلسه شرکت میکند، میماند و سهشنبه در جلسه جهانبینی آقای مهندس حضور دارد و پنجشنبه پارک و ورزشش را با شوق و اشتیاق شرکت میکند، برای آوردن صبحانه هماهنگی میکند. امسال دنور شده است و دو سال قبل هم سردار بود و فکر میکنم این شوقش کمکش میکند.
آتنا گاهی ممکن است دور باشد و یک سری آموزشها را نتواند استفاده کند؛ ولی چون شوق و خواست دارد، به میزان شوقش قطعاً ظرفش پر میشود و در این زمان و باوجود فاصلهای که دارد ظرفش در حال پر شدن است.لژیون مجازی که در زمان تعطیلی کنگره داشتیم، شرکت میکرد و زمانی که کنگره تعطیل بود امکان نداشت شرکت نکند و حضور نداشته باشد و پیوندش با کنگره و با راهنما برایش برقرار است. خیلی اوقات در مورد مسائل سؤال میپرسد که الان چهکار کنم؟ یعنی فهمیده که طرز تفکری که داشته به او جواب نمیدهد و ممکن است اشتباه کند، پس مشورت میکند و زاویه دید دیگری در مسائل میخواهد داشته باشد.
در جلسات آقای مهندس، سؤالهای خوبی میکند. به نظر من نشاندهنده این است که آن چیزی که در درونش باید جابهجا شود و به تفکر بیفتد، اتفاق افتاده است.این تولد را خیلی به او تبریک میگویم. دخترش کوثر همراهش میآید و فکر میکنم حضور کوثر برای آتنا خیلی امیدبخش است، برای اینکه بتواند مادر بهتر و انسان بهتری باشد و همینطور در کنارش همسرش و خانوادهاش.
برای او خیلی خوشحالم و امیدوارم که بتواند زمان بیشتری به کنگره بیاید و بتواند خدمت بگیرد.
اعلام سفر:
راهنما: خانم هاله – آنتی ایکس مصرفی: گل، شیشه، قرصهای اعصاب و انواعواقسام مواد مخدر - مدت سفر:۱۶ ماه ۲۴ روز - ورزش: شنا - مدت رهایی: ۱ سال و ۸ ماه
صحبتهای مسافر آتنا:
سلام دوستان آتنا هستم یک مسافر
از همه شما عزیزان ممنونم که در این جشن کنار من بودید، راستش اصلاً فکر نمیکردم یک روزی برسد که من بتوانم تولد خودم را ببینم، حتی فکر نمیکردم بتوانم رهاییام را ببینم، و یک حالت دگرگونی داشتم که خدایا یعنی من ۱۸ ماه است که از مواد مخدر رها شدم؟ و باورش یک روزی برای من خیلی دور از تصور بود، ولی الان که اینجا نشستهام و خواستهام انجام شده است.
از آقای مهندس و راهنمای خوبم خانم هاله خیلی متشکرم. من هیچوقت یادم نمیرود ۳ سال پیش با چه حالی، با چه روزگاری، با چه وضع بدی به کنگره آمدم. روزی که آمدم کنگره حتی سالیان سال بود که از دختر خودم خبر نداشتم و اصلاً نمیدانستم که چهکار میکند، فقط میدانستم که جایش امن است، پیش پدرش است و زندگی خوبی دارد، ولی مدتها بود که حتی با او تلفنی هم صحبت نکرده بودم.
خدا را شکر و به لطف کنگره، توانستم این مسیر را طی کنم و تا اینجا بیایم. از برادرم که اینجا نیست خیلی ممنونم که راه کنگره را برای من باز کرد و آمدم؛ ولی ابتدا بهخاطر اینکه فقط خانوادهام دیگر به من کاری نداشته باشند، و بگویم که من دارم همانجایی میروم که شما گفتید، دارم همان کاری را میکنم که شما گفتید، آمدم؛ ولی اصلاً باور نداشتم که روزی بشود بدون مواد کشیدن زندگی کرد، اصلاً در تصوراتم یک همچنین چیزی نمیگنجید.
من آمدم شروع به سفر کردم، راهنمایم را خیلی اذیت کردم حتی بیشتر از خانوادهام، چون راهنما هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارد، دارد عشقش را به تو عطا میکند؛ ولی تو به اینجا میایی و فقط اذیت میکنی. من ۶ ماه اول سفرم خیلی اذیت میکردم، حتی فکر میکردم راهنما یکی از دشمنان اصلی زندگی من است، نمیدانم چرا یک چنین تصوری داشتم، میگفتم راهنما اصلاً با من لج است، ولی راهنما چرا باید با من لج باشد؟ تصورم این بود دیگر، آمدم لژیونم را عوض کنم برادرم به من گفت؛ تو اگر ۱۰ تا لژیون هم عوض کنی هیچ اتفاقی برایت رخ نمیدهد تا زمانی که خودت نخواهی عوض شوی. گفتم باشد یک مدت دیگر هم میمانم ببینم راهنما دست از دشمنی با من برمیدارد! در ادامه خودم یک جایی سرم به سنگ خورد، یک جایی آن سیلی محکم را خودم از خودم خوردم و برای همیشه بیخیال آن کارهایی که همیشه میکردم شدم.
خدا را شاکرم که دخترم در کنارم هست، توانستم دوباره به زندگیام برگردم، همیشه آن خلأ که داشتم که مادر خوبی نبودم، مادر کاملی نبودم را داشتم و برای دخترم تاحدیکه بلد هستم، و در توانم هست انجام دادم، امیدوارم که بتوانم در ادامه مادر بهتری باشم، رهجوی بهتری باشم برای خانم هاله، و بتوانم یک خدمت خیلی خوب در کنگره بگیرم، از همه شما عزیزان ممنونم.
صحبتهای همسفر کوثر:
سلام دوستان کوثر هستم یک همسفر
در ابتدا تشکر میکنم از استاد مهندس دژاکام بابت اینکه کنگره را بدون هیچ دستمزد و چشمداشتی بنا کردند که زندگیها را نجات بدهند، درواقع آتناها را نجات بدهند، بعد از خانم هاله تشکر میکنم.
مامان من یک آدم بسیار قدرتطلب و سلطهجو بود که از هیچکس هم فرمانبرداری نداشت، ولی خدا را شکر از خانم هاله فرمانبرداری و حرفشنوی دارد و من و پدرم خیلی خوشحال هستیم.
از خانم افسانه راهنمای ویلیام و از خانم فرحناز راهنمای جونز تشکر میکنم.
به من گفتند؛ آمدی اینجا لازم نیست حرف خاصی بزنی، من خیلی هم استرس دارم و دستانم میلرزد، ولی گفتم شاید یک نفر اولین روزش است که به کنگره آمده و شاید حرف تو بتواند یک نوری باشد در دل تاریکی.از خانم سما عزیزم تشکر میکنم؛ چون مامانم روزی که آمده بود به کنگره، تولد خانم سما بود، و حرفی زدند که همان نوری در دل تاریکی بود.
اگر بخواهم از تجربه خودم بگویم؛ همسفران کمی صبوری کنید، مسافرتان احساس تنهایی میکند، احساس میکند هیچکس حمایتش نمیکند؛ چون از آن جمع دوستانه و صمیمی که داشته فاصله گرفته و خودش است و خودش و الان در کنگره کسی را ندارد و الان یکذره صبوری کنید و حمایتش کنید.مامانم اوایل که کنگره آمده بود، اگر ما رنجشی و ناراحتی داشتیم، داییام که کنگرهای است، میگفت بهخاطر سفر اولش است، کمی دندان روی جگر بگذارید. اما الان از مادرم توقع داریم به کنگره بیاید و آموزش بگیرد و به ما هم چیزی یاد بدهد، ممنون از اینکه به صحبتهای من گوش کردید.
تایپ:مسافر هدی -مسافر فاطمه ک -لژیون نوزدهم نمایندگی ارغوان تهران
بازبینی و ارسال:همسفر فاطمه
- تعداد بازدید از این مطلب :
120