جلسه ششم از دوره پنجم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی ارم، با استادی مسافر محمد ، نگهبانی مسافر مجید و دبیری مسافر رحیم با دستور جلسه : وادی سوم وتاثیر آن روی من. سهشنبه پنجم خرداد ماه ۱۴۰۵ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
سلام دوستان محمد هستم یک مسافر
در ابتدا از ایجنت محترم احمد آقا و گروه مرزبانی تشکر میکنم که من را لایق دانستند که در خدمت شما عزیزان باشم،خدمت کنم وآموزش بگیرم.
در مورد دستور جلسه وادی سوم: « باید دانست که هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند.»
اگر بخواهم حسی صحبت کنم، چون بیشتر مسئولیت کارهایی که انجام میدهم، چه در زمان مصرفکننده بودن و چه اکنون که به درمان رسیدهام، بر عهده خودم بوده است، همیشه همه چیز را خودم به گردن میگیرم. هیچکس نمیتواند به اندازه خودم به من کمک کند.
زمانی که وارد کنگره شدم، با ۳۰ سیسی متادون وارد شدم. چون در OT هم خدمت میکنیم، میخواهم کمی آن را به موضوع OT ربط بدهم. راهنمای من گفت: «این دارو حدود ۶۰ روز زمان نیاز دارد تا با بدن شما سازگار شود.» چون هم شیرین است و هم کمی چرب است و باید برای آن برنامهریزی کرد. مسئولیت دارو را به دست خود فرد میدهند و برگه را هم تحویلش میدهند.
به من گفتند: «سر وقت برو دارویت را بگیر، با لباس مرتب و تمیز.» حتی یکی از خط قرمزهای خود کنگره، بحث کلینیک است؛ چون اگر یک مسافر، در سفر اول دارو را درست دریافت نکند، ممکن است دوباره دچار مشکل شود.

یک بار داروی من ریخت. از من پرسیدند: «چرا حرف گوش ندادی؟ چرا زیر دستت سینی نگذاشتی؟» در ۳۰ تا ۶۰ روز اول سفر دست میلرزد و باید زیر دستت سینی میگذاشتی اگر دارو ریخت روی زمین نریزد.»
اگر روی فرش بریزد، هم هدر میرود و هم مشکل ایجاد میکند. همچنین دارو را نباید جایی گذاشت که دست بچه به آن برسد. مثلاً شاید ۵/۵ سیسی برای حال من مناسب باشد، اما نیم سیسی تا یک سیسی آن ممکن است برای یک کودک بسیار خطرناک باشد و خدای نکرده باعث از دست رفتن بچه شود . پس به همین خاطر در چنین شرایطی مسئولیتش را خود فرد باید بپذیرد. به من گفتند حالا که این اتفاق افتاده، یک سقوط آزاد برو تا متوجه شوی باید به صحبتهای راهنما توجه کنی.
همین حال خوشی که کنگره و آقای مهندس از آن صحبت میکنند، خدا را شکر باعث اتفاقات خوب زیادی در زندگی من شد. شاید اگر راهنما نبود، اتفاقات بسیار بدتری برایم رخ میداد.
به قول آقای مهندس، از اول سفر تا آخر سفر باید استاد و راهنما داشته باشید. حتی الان که چهار سال از رهایی من میگذرد، بعضی مواقع به راهنمایم زنگ میزنم و درباره مسائل مختلف با ایشان صحبت میکنم. تا جایی که بتواند راهنمایی میکند و میگوید: «برو فلان سیدی را گوش کن، جوابت را میگیری.»
امروز اگر مسئلهای برای من پیش بیاید، دیگر نمیتوانم مسئولیتش را گردن کسی بیندازم.
در پایان صحبتهایم میخواهم از سفر اولیها خواهش کنم خودشان وارد بازی شوند ، مشارکت کنند، حتی اگر خیلی کوتاه باشد. حتی اگر فقط بخواهند خودشان را معرفی کنند هم اشکالی ندارد؛ مهم این است که بر ترس خودمان در این مرحله غلبه کنیم و مشارکت کنیم .
سپاسگذارم که به صحبتهای من توجه کردید.

انتشار:مسافر فخرالدین لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
120