چهارمین جلسه از دوره بیست و هفتم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره۶۰ نمایندگی اسبیکو، با استادی پهلوان محترم مسافر عیسی، نگهبانی مسافر همایون و دبیری مسافر میثم با دستور جلسه «در زمینههای مالی و علمی کنگره من چه کردهام؟» پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ شروع به کارکرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان عیسی هستم یک مسافر.
در ابتدا از خداوند سپاسگزارم، از سردار تشکر میکنم، و همچنین از جناب مهندس و خانوادهٔ محترمشان که این بستر را فراهم کردند تا من امروز در خدمت شما دوستان باشم. همچنین از دوست عزیزم، آقا محمد، نگهبان لژیون سردار، که زحمت کشیدند و من را دعوت کردند، صمیمانه سپاسگزارم.
اجازه بدهید یکی دو دقیقهای از گذشتهام بگویم و بعد به موضوع جلسه یعنی «من برای کنگره چه کردم؟ کنگره برای من چه کرد؟» بپردازم.
اول از همه بگویم کنگره برای من چه کرد. اگر بخواهم صادقانه بگویم، من به جایی رسیده بودم که هیچ بیمارستانی مرا قبول نمیکرد. بر اثر مصرف مواد مخدر، قرصهای روانگردان و داروهای اعصاب و روان، روزبهروز وضعیت بدتری پیدا کرده بودم. آنقدر آشفته و بههمریخته بودم که دیگر جایی مرا نمیپذیرفت. به کمپها هم که میرفتم، میگفتند باید تحت نظر پزشک باشی و باز هم قبولم نمیکردند. اوضاع بسیار وخیمی داشتم.
تا جایی پیش رفتم که برای خلاصه گفتن، خودم را حلقآویز کردم. نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت در آن حالت ماندم، اما بعد از چند ساعت مرا پایین آوردند و بیهوش بودم. اثر طناب هم تا مدتها دور گردنم مانده بود. واقعاً روزگار بسیار سختی را در زندگیام گذراندم.
در یکی از شبها، قرصی خورده بودم که قرار بود برای عروسی استفاده شود، اما بعد فهمیدم از آن قرصهای «اکس» بوده است. من این قرصها را نه فقط در عروسی، بلکه پشت فرمان و حتی برای کار و کاسبی هم مصرف میکردم. آنقدر بههمریخته بودم که نه جسم سالمی داشتم، نه فکری درست، نه احتیاطی در رفتارم. خانوادهام، مخصوصاً زن و بچهام، از این وضعیت بسیار آسیب دیده بودند.
تا اینکه لطف خدا شامل حالم شد. همانطور که برخی از شماها شاید تجربه کرده باشید، یک بندهخدایی که کار حجامت انجام میداد، به خانهٔ ما رفتوآمد داشت. خانمی که سالها بود او را میشناختیم، به من گفت: «عیسی، اعتیاد تا خرخره در استخوانت رفته.» من هم گفتم: «به خدا هر جا رفتم، جوابم را ندادند؛ نه بیمارستان، نه کمپهای مختلف.» او گفت: «یک جایی هست، من میآیم و تو را میبرم.»
یک روز مرا به آنجا آورد. اولش با خودم گفتم: «نه آقا، اینها چه میدانند؟ همه سفیدپوشاند، باکلاس حرف میزنند و حقوق میگیرند؛ اینها خماری و درد اعتیاد را از کجا میدانند؟»
اما بعد از جلسهٔ اول، دوم و سوم، کمکم جرقهای در ذهنم زده شد. آن خانم به من گفت: «به خدا ما هم مثل تو بودیم، هیچ فرقی با تو نداشتیم؛ فقط آمدیم و درمان شدیم.» کمکم با فضای کنگره آشنا شدم و جلو رفتم.
شش ماه اول، قرصهای روانگردان و اعصاب را از من گرفتند. شش ماه دوم هم با روش DST و داروی OT ادامه دادم و سفر درمانیام حدود سیزده ماه طول کشید. در این مسیر، آقا هاشمم راهنمای عزیزم خیلی برایم زحمت کشید؛ خدا خیرش بدهد، همینجا دستش را میبوسم. او واقعاً برای من وقت گذاشت و کمکم کرد تا به نتیجه برسم.
بعد از مدتی، خودم هم به این نتیجه رسیدم که باید در مسیر خدمت قدم بردارم. از آنجا که حال خوبی پیدا کرده بودم و انرژی زیادی داشتم، میخواستم وظیفهام را انجام بدهم و خدمت کنم. با وجود مخالفتها و محدودیتها، بالاخره جلو رفتم و توانستم مسیرم را ادامه بدهم.
کمکم فهمیدم که کنگره چقدر جای خوبی است. حس و حال آدم در کنگره طوری میشود که انگار نهتنها چیزی از دست نمیدهد، بلکه در واقع بهدست میآورد. من آنقدر خوشحال بودم که انگار پولی نمیدادم، بلکه چیزی دریافت میکردم.
بعد از بهبودی خودم، همسرم را هم آوردم، سال بعد دخترم را، و بعد از آن پسرم را هم به کنگره آوردم. امروز بحمدالله همهٔ اعضای خانوادهام در این مسیر هستند.
میخواهم این را هم بگویم که کنگره همه چیز را به تعادل میرساند؛ هم جسم، هم روان، هم جهانبینی انسان را اصلاح میکند. از طرف دیگر، مسائل مادی و مالی زندگی من هم بهتر شد. قبلاً هم خودم آشفته بودم و هم داراییام؛ اصلاً نمیدانستم چه دارم و چه ندارم. اما کنگره به زندگی من نظم، آرامش و تعادل داد.
سال گذشته برای خودم و همسرم نشان (پهلوان/دنور) گرفتیم. جناب مهندس با دلسوزی گفتند: «عیسی، آرامتر برو.» اما من قول دادم که یواشیواش اقساطش را پرداخت میکنم.
بگذارید یک خاطره بگویم؛ سی سال پیش مبلغ کمی از کسی قرض گرفتم و قول دادم یکماهه برگردانم. بیستوهشتمین روز شد و هنوز پول نداشتم. رفتم طلای همسرم را فروختم و بدهیام را تسویه کردم. صاحبکارم که دید چقدر روی تعهدم دقیق هستم، گفت: «عیسی، بیا اینجا؛ تو که انقدر برای تعهدت دقت داری، از این به بعد هر وقت پول خواستی پیش خودم بیا.» خدا شاهد است که بعد از آن، هیچوقت نیازمند نشدم که بروم از او بگیرم. این تجربه به من نشان داد که خداوند چقدر به کسانی که به تعهداتشان پایبندند، لطف دارد.
من هم در کنگره تعهد دادم؛ پانصد میلیون تومان تعهد مالی داشتم و با خودم عهد کردم که اگر داراییام را در مسیر درستی که کنگره به من نشان داده خرج نکنم، قطعاً آسیبش را میبینم. منیت نباشد، اما زندگیام را مدیون کنگره هستم. امروز یک ماشین کوچک، هزینه و استهلاکش چقدر است؟ کنگره به من «آبرو» داد. پانصد میلیون تومان پولی نیست، اما مهم این است که این مبلغ را از کجا میآورم و کجا هزینه میکنم. اگر قرار باشد این پول را بدهم که فقط عنوان «پهلوان» بگیرم، چه فایدهای دارد؟ اصل، آن تغییری است که در درونم رخ داده است.
یک روز شخصی از من پرسید: «عیسی، کار و کاسبیات چیست که انقدر کمک میکنی؟» با شوخی گفتم: «تا ظهر میخوابم، بعدازظهر هم استراحت!» فکر میکرد من کار خاصی میکنم، اما به او گفتم: «رفیق، این برکت کنگره است که در زندگی من جاری شده.» به او گفتم اگر میخواهی ببخشی، از دل ببخش؛ نه اینکه به امید بازگشتِ صد برابر یا هفتصد برابرِ آن باشی. اگر بخواهی حسابکتاب کنی، برو سراغ کارهای دیگر!
خلاصه اینکه، آبروی من در هیچجای دنیا خریدار نداشت؛ اما کنگره به من عزت نفس و اعتبار داد.
بسیار خوشحالم که امروز در شعبه شما هستم؛ انرژی خیلی خوبی اینجا جریان دارد. سال گذشته به آقا محمد قول داده بودم که بیایم و خدمت کنم و خوشحالم که امروز این توفیق نصیبم شد. امیدوارم همگی در مسیرتان موفق و پیروز باشید.
تایپ و عکس: مسافر هومن لژیون یازدهم
ویرایش و ارسال: مسافر امیر لژیون ششم
- تعداد بازدید از این مطلب :
299