یازدهمین جلسه از دور پنجم سری کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره ۶۰ نمایندگی بروجن با استادی ایجنت محترم مسافر محمد، نگهبانی مسافر عباس و دبیری مسافر علی با دستور جلسه «هفته راهنما» روز سهشنبه 28 بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳۰ برگزار گردید.
خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان محمد هستم یک مسافر.
هفته راهنما را ابتدا به استاد راهنمای بزرگ کنگره، آقای مهندس حسیندژاکام و همه راهنماهای کنگره۶۰، راهنماهای عزیزم آقای مهدی ابراهیمی و آقای کامران شریفیان تبریک میگویم؛ وقتی بحث جشن هفته راهنما میشود شاید تفکر این باشد که فقط در یک جشن شرکت کنیم و دستورجلسهای را بگذرانیم؛ اما واقعاً هدف بزرگتری پشت آن است. انسانها تا زمانی که روی خودِ کوه ایستادهاند عظمت و بزرگی کوه را متوجه نمیشوند کمی که فاصله گرفتند، میفهمند چه خبر است.
ما چون در عشق، محبت و خوشی غرق هستیم و در کنگره دور هم جمع شدهایم گاهی متوجه نمیشویم که این قضیه چطور سراغ ما آمدهاست.
وقتی میخواهیم از راهنما حرف بزنیم باید ببینیم چه مشخصهای دارد و دلیل این جشن چیست؟ گاهی باید به گذشته خودمان نگاه کنیم که مصرفکننده بودیم، با همه مشکل داشتیم و اگر کسی حرفی از قطع مصرف میزد دشمن ما بود؛ اما چطور میشود که با آمدن به کنگره و با شنیدن یک سری حرفها، راضی میشویم دست از خیلی چیزها بکشیم؟
تنها کسی که توانستیم حرفش را گوش بدهیم، باور کنیم و با او کنار بیاییم، راهنما بود؛ دلیلش چه بود؟ راهنمای من خودش یک مصرفکننده بود او معصوم نبود؛ بلکه انسانی بود که با مواد دست و پنجه نرم کرده بود.
چطور شد که حرف او را بیشتر از تمام افرادی که دنیا قبولشان دارند، باور کردم؟ غیر از این بود که این شخص درون خودش را درست کرده است؟ او تزکیه و پالایش انجام داده، دردها کشیده و از تاریکیهایی عبور کرده که هیچکس فکرش را نمیکرد. هر موقع حرف میزد، حرف دل خودم بود. میدانستم این فرمان قابل اجراست چون او خودش اجرا کرده بود؛ جوری نمیگفت که من بگویم: «نفسش از جای گرم بلند میشود».
اینجا است که اصلِ حقیقی و ارج و قرب راهنما مشخص میشود؛ فردی که تاریکی را به جان خریده و برای بیرون آمدن تلاش کردهاست.
همانطور که راهنمای محترم مسافر مهدی روز یکشنبه گفت: « راهنما بندها را باز کرده، بند عشق را زده و عاشق شده است.» او حالا برگشته و در کنار خودشناسی در مسیر، روشنایی میآورد؛ اینطور نیست که هر کس رها شد حتماً بماند؛ اما عشقی در راهنمایی هست که به راحتی نمیتوان تصور کرد.
راهنما ثانیه به ثانیه رهجویی را که عین خودش از تاریکی قدم برمیدارد را نگاه میکند، مسیر را برایش روشن میکند و حتی اگر رهجو، بازی دربیاورد یا به هم بریزد، برای راهنما قشنگ است؛ چون میبیند که او دارد تلاش میکند تا از خستگیها عبور کند و بیرون بزند.
آن آسیبی که راهنما خودش دیده بود وقتی از تاریکی بیرون میآید با دیدن رها شدن رهجو، خستگی از تنش بیرون میرود؛ اینجاست که راهنما معنا پیدا میکند.
حالا وظایفی تعریف میشود؛ زمانی منِ رهجو میخواهم اینها را ببینم و زمانی نمیخواهم ببینم، اصلاً مهم نیست؛ راهنما نیامده است که تو او را ببینی، او اصلاً با تو کاری ندارد، هر راهنمایی با خودش کار دارد و خودش را میسنجد.
.jpg)
در فیلم روزی روزگاری، قلیخان میگفت: «یک عمر با دزدی و راهزنی، هزاران کاروان را خالی کردم، حالا ببینم میتوانم یک کاروان را به سلامت عبور بدهم؟» راهنما هم این کار را برای خودش انجام میدهد، دارد با خودش حرف میزند و کاری با رهجو ندارد. خودمان هم زمانی رهجو بودیم؛ گاهی حتی برایمان سخت میشد جواب تلفن راهنما را بدهیم یا سختمان بود یک سلام ساده بکنیم.
آقای امین در سیدی «اکبر» میگویند که گاهی برای اینکه ارج و قرب کار را پایین بیاورید قضیه را طور دیگری جلوه میدهید. گاهی رهجویی موضوع را به شوخی میگیرد اما نمیداند که این عشق است که او را میکشد و با خود میبرد. ما در زمینه اعتیاد دکتر و پروفسور زیاد داریم اما هیچکدام نتوانستد یک نفر را به درمان قطعی برسانند؛ اما کنگره با بازوهایی که همان راهنماهای عزیز هستند، در درمان حرف برای گفتن دارد. بار کنگره بر دوش این عزیزان است که از آموزشهای آقای مهندس و قوانین دیدهبانها عبور کردند و راهنما شدند.
جالب اینجاست که در کنگره، راهنما رهجوهای مخصوص به خودش را دارد برای همین است که وقتی رهجویی میآید میگوییم: «ببین به دل چه کسی مینشینی.» راهنماها با هم فرقی ندارند؛ همه زمانی که شال میگیرند و اجازه تشکیل لژیون پیدا میکنند در هستی به آنها بند عشق زده میشود؛ در غیر اینصورت امکان ندارد بتوانند لژیون بزنند. آنها عاشقند؛ برای همین میبینی رهجوهایی از جنس خودِ راهنما دور او جمع میشوند.
در مورد وظایف رهجو، آقای امین به داستان هابیل و قابیل اشاره کردند. هابیل بهترین قوچ گلهاش را برای پیشکشی برد و مورد قبول واقع شد؛ اما قابیل که زراعت میکرد، در مسیر با خودش گفت «زیاد است» و در نهایت مشتی گندم برد که قبول نشد. امیدوارم ما هم با اعمالمان مورد قبول واقع شویم و صدِ خودمان را بگذاریم؛ یعنی الگوی خوبی مثل راهنمایمان شویم و خدمتگزاری شایسته باشیم. رهجو باید بداند راهنما کیست؛ یک رهجو از آن سر دنیا زنگ میزند و روز راهنما یا تولد را تبریک میگوید و رهجویی دیگر که در کنارت است حتی سلام کردن برایش سخت است! راهنما منتظر حرف رهجو نیست.
هر لژیونی ۱۵ رهجو میگیرد، اگر ۱۴ تای آنها هم کاری نکنند همان یکی که میماند کار را تمام میکند؛ اما من به عنوان رهجو باید قدردان باشم و در مسیری که راهنما رفته، اثرگذار باشم؛ چون نفعش را خودم میبرم. رهجو، کنگره و جهانبینی را از دریچه چشم راهنمایش میبیند و میشناسد.
راهنمایان با وجود تمام مشکلات و فراز و نشیبهای زندگی فرقی با ما ندارند؛ اما سختیها را بیشتر حس میکنند چون علاوه بر زندگی خودشان نگران زندگی و حال رهجو هم هستند. تا میآیند حال خودشان خوب شود، غصه حال رهجو را میخورند.
گاهی رهجو در شرایطی است که شاید اصلاً نمیخواهد یا نمیتواند حرکتی کند. من راهنمایی را دیدهام که شب از نگرانی خوابش نبرده و ساعت ۶ صبح زنگ زده که: «آقا فلان رهجو گناه دارد، کاری برایش بکنید.» اینها همان عشق و بندی است که به راهنما زده میشود؛ او نمیتواند نبیند، نشنود و بیتفاوت باشد. شاید گاهی برخوردش تند به نظر برسد، اما اگر برخورد نکند رهجو آسیب میبیند؛ هرچند خودش هم از این تندی اذیت میشود و به هم میریزد. اینها مشخصات یک راهنما است.
از آن طرف، راهنما وقتی میبیند رهجویی از تاریکی بیرون آمده و مشارکت میکند لذت میبرد. شاید خانواده دیگر نتواند با او کنار بیاید و بگوید: «خدایا این چه بلایی بود در دامن ما گذاشتی؟» اما راهنما او را بغل میکند و میگوید: «خدایا شکرت» و تمام تلاشش را برای او به کار میبندد. اگر رهجو ۶۰ بار هم اشتباه کند راهنما خسته نمیشود.
گاهی رهجو آسیب میزند یا اصطلاحاً «شاخ میزند» اما راهنما باز هم صبوری میکند چون میداند او ناآگاه است و متوجه نیست.
در آخر بسیار تشکر میکنم از راهنماهای تازهواردین که با آن حس قشنگشان استارت کار را میزنند. من همیشه گفتهام پله اولِ شروع که در یک نمایندگی برپاست، راهنماهای تازهواردین هستند. اگر ورودی لژیونها پایین باشد راهنمای شال نارنجی هم دلسرد میشود؛ اما این محبت و جذب راهنماهای تازهواردین است که مثل یک ژنراتور، نمایندگی را به حرکت درمیآورد. از راهنماهای ویلیام وایت (درمان سیگار) و جونز (کاهش وزن) تشکر میکنم؛ چرا که اگر این عزیزان کارشان را درست انجام ندهند ما در بخش خدمتگزاران آسیب میبینیم. اکنون گروهی با عشق در حال خدمت هستند تا هم این مکان حفظ شود و هم اینکه همه از آن بهره لازم را ببرند.
خیلی ممنونم که به حرفهایم گوش کردید؛ خودتان را تشویق کنید.

لژیون نهم: راهنمای محترم مسافر مهدی
(1)(33).gif)
.jpg)
لژیون ویلیام وایت: راهنمای محترم مسافر منصور
(1)(20).gif)
.jpg)
لژیون تازه واردین: راهنمای محترم مسافر مجتبی
(1)(21).gif)
.jpg)
لژیون جونز: راهنمایان محترم مسافر مهدی و مسافر سلمان
(1)(22).gif)
.jpg)
لژیون هشتم: راهنمای محترم مسافر جاوید
(1)(23).gif)
.jpg)
لژیون هفتم: راهنمای محترم مسافر داود
(1)(24).gif)
.jpg)
لژیون ششم: راهنمای محترم مسافر محمد
(1)(25).gif)
.jpg)
لژیون پنجم: راهنمای محترم مسافر محسن
(1)(26).gif)
.jpg)
لژیون چهارم: راهنمای محترم مسافر مهدی
(1)(27).gif)
.jpg)
لژیون سوم: راهنمای محترم مسافر سجاد
(1)(28).gif)
.jpg)
لژیون دوم: راهنمای محترم مسافر وحید
(1)(29).gif)
.jpg)
لژیون یکم: راهنمای محترم مسافر محمد
(1)(30).gif)

لژیون مرزبانی نمایندگی بروجن
(1)(37).gif)
.jpg)
لژیون مرزبانی پارک ملت بروجن
(1)(36).gif)
.jpg)
(9)(7).jpg)
تایپ: مسافر روح الله (لژیون یکم
ویرایش: مسافر دانیال (لژیون دوم)
عکاس: مسافر ابوذر (لژیون یکم)
تنظیم خبر: مسافر کرامت (مسئول سایت)
با احترام: مرزبان خبری مسافر مصطفی
- تعداد بازدید از این مطلب :
478