English Version
This Site Is Available In English

آرامش درون شفقی است که خداوند به آن سوگند یاد می‌کند

آرامش درون شفقی است که خداوند به آن سوگند یاد می‌کند

نهمین جلسه از دوره شصت و ‌سوم از کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی خلیج‌فارس بوشهر، با استادی مسافر علیرضا، نگهبانی مسافر صالح و دبیری همسفر علی، با دستور جلسه «دانایی، دانایی موثر و سواد» و جشن آزادمردی راهنما مسافر حسین، روز پنج‌شنبه 6 شهریورماه ۱۴۰۴ ساعت 16:30 آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان علیرضا هستم یک مسافر. از صمیم قلب خداوند را شکر می‌کنم بابت اینکه احساس می‌کنم بند من هنوز وصل است و دارم آموزش می‌گیرم.

امروز دستور جلسه دانایی، دانایی مؤثر و سواد است و همچنین جشن آزادمردی آقای حسین می‌باشد. من آدمی هستم که شوخی‌های کنترل‌شده‌ای می‌کنم و پیرو این بودم که باید قالب‌ها، قالب‌های محکمی باشند و سخت‌گیربودم، ولی دیدم نه، اشتباه می‌کردم. خنده در جشن هر از گاهی خوب است، چون امروز جشن است و کوکش باید متفاوت باشد. رهایی‌های لژیون‌های آقایان فرزاد و حسین و جهانبخش را تبریک می‌گویم.

به لطف علم جهان‌بینی و استاد امین، اگر بخواهیم بر اعتیاد و تاریکی‌ها غلبه بکنیم، باید وارد وادی عمل بشویم و در دل ترس و ناامیدی برویم و قدم در راه تجربه بگذاریم.
یک سفر اولی وقتی وارد می‌شود، ترس دارد و می‌گوید: نکند که اگر مواد را کنار بگذارم خمار شوم؟ اما پیام‌ها به او می‌گویند: «ایمان داشته باش و بیا جلو!»؛ قدم می‌گذارد و می‌رود در دل ترس و ناامیدی و داروی اوتی را می‌گیرد و سفرش را شروع می‌کند. همه می‌گویند اوضاع دنیا خیلی خراب است و هزار ناامیدی‌ دیگر به او القا می‌شود؛ اما قدم برمی‌دارد و حرکت می‌کند و در ادامه کارش راحت است، چون الگو دارد.

افرادی می‌آیند و می‌گویند: من ۱۰ سال عضو ان جی اوی دیگر بودم و پاکی داشتم و در لژیون می‌نشینند و یا عده‌ای می‌گویند: این‌ آموزش‌ها را ما خودمان به مردم یاد می‌دادیم و من فلان جایگاه را در جامعه دارم و مدرک دانشگاهی را دارم. او هم باید این‌ها را بگذارد کنار و بیاید اینجا و یک سری مسائل را تجربه کند. وقتی این‌ها را گذاشت کنار و یک قدم برداشت، آن وقت است که به یک صلح و آرامش نسبی می‌رسد و آن صلح و آرامش نسبی باعث می‌شود که سیستم فیزیولوژی او به واسطه سازگاری با دارو به تعادل برسد و آرامش هم پیدا می‌کند.

این آرامش درون شفقی که در روزهای جمعه‌ به پارک می‌رود پدیدار می‌شود، خداوند به او قسم می‌خورد و فجر صبحدم را می‌بیند. وقتی آن انرژی را گرفت و اینجا آمد، روابط خانوادگی او هم بهتر می‌شود و رفتارها عوض می‌شود و یک سری احساسات نرمال می‌شود و یک سری القائات مثبت به او می‌شود و می‌تواند قدرت تشخیص پیدا کند و همه این‌ها به واسطه آن حرکت‌هایی است که انجام داده و خواسته‌هایش را شناخته است.

امروز یک جشن داریم، ولی جشن را برای آن تازه‌واردی که امروز از در می‌آید داخل برگزار می‌کنیم و محبت خودمان را به آن کسی که ۵ سال است می‌آید و دارد خدمت می‌کند، ابراز می‌داریم. در حقیقت محبت واقعی خودمان را با سال‌های متمادی که جشن می‌گیریم، ابراز می‌داریم. مگر محبت غیر واقعی هم داریم؟ بله! استاد می‌گوید: اگر باورها با محبت واقعی عجین شود؛ پس محبت غیر واقعی هم وجود دارد.

زمانی که یک تازه‌وارد می‌آید، همه دور و بر او جمع می‌شوند و برایش چای می‌برند و به او محبت می‌کنند اما یک موقعی در ناخودآگاه محبت واقعی نیست. این‌ها در لایه‌های پنهان ناخودآگاه ما هستند و چون خیالت راحت است که او الان گرفتار و ناتوان می‌باشد و درمانده است، هیچ مسئله‌ای با او نداری و به او محبت می‌کنی. ولی این محبت آیا واقعی است؟ زمانی مشخص می‌شود که آن تازه‌وارد بشود مرزبان، یا آن تازه‌وارد بشود راهنما، یا آن تازه‌وارد بشود آزادمرد و یا حتی ایجنت، اگر محبت ما واقعی باشد، هنوز بعد از ۵ سال در کنار او هستیم!

اما اگر واقعی نباشد، شروع می‌کنیم شمشیرها را می‌کشیم و دوربین را به روی خودمان برنمی‌گردانیم. پس این محبت چه شد؟ مگر نه اینکه این همان تازه‌واردی است است که شده ایجنت و یا مرزبان؟ امیدوارم که همه ما این گرم و سرد شدن‌ها که به لطف کنگره و در مسیر تجربه و با علم جهان‌بینی به ما داده شده را تشخیص بدهیم و از پس آن‌ها برآییم.

اولین چیزی که این‌جا به ما می‌گوید، "آنچه باور است محبت است". من چه چیزی را آورده‌ام در اینجا بگذارم؟ حاصل آن تزکیه بیرونی من هست یا حاصل ورزش کردن من هست و یا حاصل خدمت کردن من هست؟ حاصل انرژی که از خانواده می‌گیرم و می‌آورم در اینجا و پخش می‌کنم؟ اگر همه اینجا چیزی نگذارند و فقط بیایند و بردارند چه؟ خوب حال همه خراب می‌شود. گاهی اوقات مشکل این است که همیشه می‌خواهیم برداریم و این چیزی بود که در طول این سال‌ها خودم تجربه کرده بودم.
حسین عزیز که همیشه به او می‌گویم گلادیاتور حسین و یک جنگجوی واقعی است، الان هم اینجا لژیون درمان DST و ویلیام وایت دارد و هم در لامرد و روی هم چهار لژیون را فرماندهی می‌کند. حسین عزیز غیر از آن جنگاوری، یک ویژگی دیگر هم دارد و آن هم صادق بودن او است، اگر بد باشد، صادق است و اگر خوب هم باشد، صادقانه خوب است.

پیام تولد:
حسین عزیز، خداوند به آن کسانی راه می‌نماید که حق بر آنان حکومت می‌کند. برای انجام آغاز دوباره ساز و برگی است که با کوله پر به پیشواز آن می‌روید.

اعلام سفر:
آخرین آنتی ایکس مصرفی هرویین و شیشه، مدت سفر ۱۴ ماه به راهنمایی مسافر علیرضا، رهایی 5 سال و 9 ماه، سفر سیگار به راهنمایی مسافر اصغر، رهایی از بند نیکوتین 4 سال و 8 ماه، ورزش در کنگره والیبال.

آرزو:
امیدوارم خودم و خانواده‌ام بتوانیم همیشه در مسیر کنگره 60 خدمتگزار باشیم.

سخنان راهنما مسافر حسین:

سلام دوستان حسین هستم یک مسافر. خدا را شکر می‌کنم بابت نعمت سلامتی که اگر دارایی دنیا را هم داشته باشیم، ولی سلامتی را نداشته باشیم به هیچ چیز نمی‌ارزد. امروز خیلی خوشحال هستم. بالاخره آزاد مردی و ۵ سال رهایی از دام اعتیاد چیزی بوده که من آرزوی آن را داشتم و سال‌ها به خاطر همین مسئله می‌جنگیدم، ولی متاسفانه راهم اشتباه بود و مسیر را پیدا نمی‌کردم. تا یک روز لطف خدا شامل حال من شد و مسیر کنگره ۶۰ را پیدا کردم و بابت این نعمت از خداوند بسیار سپاسگزارم.

تشکر می‌کنم از قسمت مرزبانی که امروز این بستر را برای جشن ۵ سال رهایی من فراهم نمودند. از کسانی که مشارکت کردند و چیزهای خوشحال‌کننده‌ای گفتند کمال تشکر را دارم. یادم می‌آید که در یک سال رهایی، وقتی آمدم بالا، مشارکت خودم یادم رفت. رفته‌رفته چیزی که من یاد گرفتم این است که وقتی کسی از من تعریف می‌کند، سریع یاد صحبت‌های استاد امین می‌افتم که می‌گوید مشکل ما آدم‌ها و یا بدبختی ما از آنجا شروع می‌شود که فکر می‌کنیم خیلی آدم خوبی هستیم و از همان جا شروع می‌شود.

ما خدمتی را که می‌کنیم باید وظیفه خود بدانیم و به مسیر خود ادامه بدهیم. از همسفرم تشکر می‌کنم که هم در زمان مصرف کنار من بوده و هم در این روزهای خوش، بالاخره زندگی‌ها بالا و پایین دارد. او در کنارم بود و من را تحمل می‌کرد. صمیمانه از او متشکرم. از معصومه دخترم تشکر می‌کنم، او دختر توداری است و بعد از آنکه من رها شدم، این قضیه را متوجه شدم و امیدوارم که زندگی موفقی داشته باشد.

"انسان‌های زیادی در طول سفر به یاری ما آمده‌اند. یکی به ما راه نشان می‌دهد، دیگری به ما آذوقه می‌دهد و آن یکی به ما قوت قلب می‌دهد. همه دست به دست هم دادند تا شرایط را برای ما مهیا کنند."

چیزی که من فهمیدم، درمان یک شخص کار یک نفر نیست. نمونه آن خود من هستم، من در سفر اول بارها می‌خواستم کنگره را رها کنم و بروم، ولی اگر آقای پوریا نبود، الان معلوم نبود که من کجا بودم. بابت این مسئله خیلی از ایشان تشکر می‌کنم و همچین چیزی را در طول عمرم فراموش نمی‌کنم.

از آقای مهدی تشکر می‌کنم که بارها از او چه در سفر اول و چه در سفر دوم مشورت گرفتم و اگر آن‌ها را اجرا نمی‌کردم، باور کنید که الان من اینجا نبودم. بابت این مسئله خیلی خوشحال هستم که آدم‌هایی قوی کنار من هستند. چیزی که از همه مهم‌تر است، از راهنمای خودم تشکر می‌کنم، به او بی‌نهایت زحمت دادم. هر چقدر که از رهایی می‌گذشت، به یاد گذشته می‌افتادم که چه کارهایی می‌کردم و بیشتر قدر راهنمای خودم را می‌فهمیدم.

در سفر اول یادم می‌آید یک روز لژیون خدمتگزار بودیم. جلسه که تمام شد، کسانی که خدمتگزار بودند، صندلی‌ها را جمع می‌کردند و جارو می‌زدند. دیدم که راهنمایم خیلی تو حال خودش است؛ احساس کردم که به خاطر من است. رفتم کنارش، یعنی این احساس من بود. بعد خودش سر صحبت را باز کرد و یکی دو تا جمله برایم گفت. بعد از آن صحبت به او گفتم که ناامیدت نمی‌کنم!

به کلام نیست، باید آنقدر سختی بکشی و بها بپردازی، زیرا درمان شدن بها دارد. خوب، چرا این اتفاق افتاد؟ چون دیدم راهنما به من خیلی محبت می‌کند و من نمی‌توانستم تحمل کنم که کسی که این همه وقت خودش را برای من می‌گذارد، چرا من نباید یک حرکتی بکنم. برای بار اول به خاطر خانواده‌ام به کنگره آمدم، ولی گفتم که خانواده به کنار، خودم مهم هستم. ولی زمانی که جلوتر آمدم، دیدم این‌ها جواب نمی‌دهد، ولی محبت‌های راهنما را نمی‌توانستم تحمل کنم. گفتم باید درمان بشوم و صمیمانه از او تشکر می‌کنم.

من شخصی بودم که در لژیون اصلاً مشارکت نمی‌کردم و زمانی هم که در لژیون شرکت می‌کردم و کم می‌آوردم، او به من کمک می‌کرد و ادامه می‌داد تا من احساس خلا نکنم. من این چیزها را می‌دیدم و می‌فهمیدم و برای من خیلی ارزشمند بود. اول من متوجه نمی‌شدم، نمی‌فهمیدم، ولی زمانی که وارد سفر دوم شدم، رفته‌رفته متوجه این چیزها شدم.

یادم می‌آید برای رهایی که رفتیم آن موقع رهایی‌ها در جلسه آقای مهندس بود و ایشان به کسانی که رهایی شان بود، یکی گل می‌داد و زمانی برای اعلام سفر، وقتی اعلام سفر کردم، در یک آن برگشتم و به چشم‌های راهنمایم نگاه کردم که گفت آفرین. البته بلند نگفت و انگار منتظر بود که من اعلام سفرم را خراب کنم، اما گویی تیم او گل زده بود.

کنگره ۶۰ بهترین جای ممکن است و درس خوب زندگی کردن را به ما یاد می‌دهد. هر مشکلی در جامعه باشد، به تو یاد می‌دهد که تو باید از درون قوی بشوی و یک سری تصفیه و پالایش‌ها را انجام بدهی تا کارت را به درستی انجام بدهی و اذیت نشوی! از همه شما سپاسگزارم.

سخنان راهنما همسفر سپیده:

سلام دوستان سپیده هستم، یک همسفر. از صمیم قلبم به خانم صدیقه و مسافرشان آقا حسین، جشن ۵ رهایی را تبریک می‌گویم.

خانم صدیقه در واقع یک همسفر به تمام معنا هستند. من از تمام همسفرانی که در اینجا حضور دارند، تشکر می‌کنم. چنین انسان‌هایی زنان قوی هستند که توانسته‌اند در این زندگی بمانند و ریشه خانه و خانواده را محکم نگه دارند و با تمام آن نداری‌ها بمانند و استقامت و ایستادگی کنند و این روز را ببینند.

جناب مهندس همیشه می‌خواهند که علم زندگی کردن را به ما بیاموزد و یکی از آن علم‌ها همین تکنیک‌هایی است که در زندگی به کار می‌بریم. یکی از آن‌ها این است که یک همسفر از خودگذشتگی و محبت داشته باشد و خانم صدیقه همه این‌ها را با هم داشت و همسفری بود که همه‌جوره به پای مسافرش ایستاد.
امیدوارم که هر روزشان بهتر از دیروز باشد و اتفاقات بهتری در سال‌های پیش رو برایشان بیفتد. سپاسگزارم.

سخنان همسفر صدیقه:

سلام دوستان صدیقه هستم یک همسفر. خدا را شکر می‌کنم که به کنگره آمدم و بابت سلامتی مسافرم و آرامشی که الان در زندگی ما هست، سپاسگزارم. همچنین از همه همسفرانی که این لطف و محبت را به من داشته‌اند، تشکر می‌کنم. قطعا این عشق و محبت در درون خودشان وجود دارد که در مورد من صحبت کردند.

تشکر می‌کنم از آقای مهندس و خانواده محترمشان که این بستر را فراهم کردند تا من و خانواده‌ام در اینجا قرار بگیریم و امروز این روز و خوشحالی را جشن بگیریم. همچنین از راهنمای سفر اولم، خانم نصرت عزیز، که در ابتدای ورودم به کنگره واقعا به من کمک کردند و توانستم خودم را پیدا کنم، تشکر می‌کنم. از خانم سپیده عزیز، راهنمای سفر دومم، نیز سپاسگزارم که در آن بار غم و اندوهی که داشتم، همیشه در کنار من بودند و به من کمک می‌کردند.

از خانم زینب عزیز که چند ماهی است در لژیون ایشان هستم، تشکر می‌کنم و بابت عشق و محبتی که در وجودشان است سپاسگزارم. واقعا این محبت غیرقابل وصف می‌باشد و هر زمان که در لژیون ایشان قرار می‌گیرم، با انرژی بسیار زیادی به خانه برمی‌گردم.

من تا قبل از آمدن به کنگره فکر می‌کردم بزرگترین مشکل زندگی‌ام اعتیاد مسافرم است. اما زمانی که در کنگره و کنار مسافرم قرار گرفتم، با چالش‌ها و مشکلاتی مواجه شدم که خیلی سخت‌تر و دشوارتر از آنچه بود که فکرش را می‌کردم. اما توانستم با ماندن در کنگره و در کنار خدمت‌هایی که در کنگره گرفتم، هرچند که این خدمت‌ها خیلی هم بزرگ نبودند، خودم را بسازم و به مسیرم ادامه دهم.

مشکلات همیشه هست و این ۵ سالی که گذشت، توانستیم آنها را پشت سر بگذاریم. با آن خدمتی که در کنگره می‌کردم، سعی می‌کردم آن خدمت را به بهترین نحو انجام بدهم و همین خدمت‌ها باعث شد که من در کنار مسافرم استوارتر حرکت کنم و محکم‌تر بتوانیم این سفر را ادامه بدهیم.

واقعا در بعضی از وقت‌ها در زندگی کم می‌آوردم. تقریبا یک هفته بعد از رهایی با مشکلات ضربه فنی شدیم و در مدت‌ها من واقعاً در شوک بودم. بعد از رهایی فکر می‌کردم که همه چیز درست شده، در واقع یک شروع تازه‌ای بود برای ما. به قول آقای مهندس، هر چقدر جلوتر می‌روی و در کنگره می‌مانی، هر کسی به اندازه ظرفیتش مشکلات سر راهش قرار می‌گیرد و این‌ها هستند که می‌خواهند تو را بزرگ کنند.

یک وقت‌هایی بود که با خدمت کردن خودمان را در کنگره نگه داشته بودیم. مسافرم همان اوایل رهایی حتی پول بنزین یک موتور هم نداشت که به کنگره بیاید و در زمین خدمت کند. یادم می‌آید که آقای حجت ماشینشان را به مسافرم داده بودند تا برای ساخت و ساز شروع به کار کند.

ولی من همیشه سعی می‌کردم برای مسافرم مشوقی باشم برای گرفتن خدمت در کنگره و خودم هم تمام سعی خودم را می‌کردم که در کنگره بمانم. خدا را شکر می‌کنم که امروز اینجا هستم و این روز را جشن می‌گیرم. از خداوند می‌خواهم که توانی به ما بدهد تا ثابت قدم در این راه باشیم و تا زمانی که هستیم، خدمتگزار باشیم.

سخنان همسفر معصومه:

ایشان پیام "بهترین راه" را به زبان انگلیسی قرائت کردند:
سلام دوستان معصومه هستم یک همسفر.
"The best way"
All people think that the best way is the shortest way. As a result, they do not pay attention to its rightness or wrongness. They always take the path that will achieve their desires the fastest, so their homework always remains incomplete and meaningless and they have to write again. Half-cooked or raw food is not edible.
60th Congress

نگارش: همسفر علی (لژیون پنجم)
ویرایش، عکس و ارسال: مسافر اسماعیل (نگهبان سایت)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .