English Version
This Site Is Available In English

چتر نیمه‌بازی داشتم آن را برداشته و به راه افتادم

 چتر نیمه‌بازی داشتم آن را برداشته و به راه افتادم

 

باز باران با ترانه
می‌خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز شیرین
شب بود و نم‌نم باران کوچه باغ‌ها را خیس کرده و نگاه سرد ماه در هوای ابری غوطه‌ور بود. چتر نیمه‌بازی داشتم آن را برداشته و به راه افتادم،
به دنبال چه و برای چه نمی‌دانم فقط دلم آشوب بود و بیقرار روز.

اشک‌هایم به روی گونه‌هایم سُر می‌خورد و مجالی برای خوب دیدن نمی‌داد. تیرگی شب کاملا نمایان بود اما در میان این بی‌قراری‌ها گاهی پشت سر را نیم‌نگاهی می‌انداختم
که ببینم آیا کسی نگران گونه‌های باران خورده من است؟

اما افسوس هیچ، هیچ کس فقط و فقط من بودم و نم‌نم باران و حرکت قطره‌های باران که یار و همراه من بودند و گاهی صورتم را نوازش می‌کردند.
خسته بودم و دلم می‌خواست گوشه‌ای بنشینم اما نیروی عجیبی مرا به سمت و سوی خود فرا می‌خواند، گویی آمده بودم برای پرواز، برای پرگشودن، اما چگونه؟ به کدامین سمت و سو؟
ندایی درون من فریاد می‌زد باید حرکت کنی و بروی مسیر منتظر توست.
بی‌قرارتر از همیشه به راه افتادم، اما وحشت‌زده فریاد می‌زدم آخر به کجا؟
انتهای این مسیر چه می‌شود؟

در همین فکر بودم که ناگهان یک قطره باران روی گونه‌هایم نشست و سوال کرد به دنبال چه هستی؟
گفتم: گرما، عشق، امید، زندگی
قطره گفت همه این‌ها در یک روز؟
و بعد سُر خورد و سقوط کرد.

قطره دوم که رسید به کنار چشمم خورد و گفت چرا پریشانی؟
گفتم مسیرم را گم کرده‌ام همه جا تاریک است، به دنبال حال خوب می‌گردم یاری می‌خواهم تا از این حصار ناامیدی و تاریکی رها شوم.
قطره آرام گفت: رسیدن به قدرت، عشق و محبت.
گفتم چگونه؟ در همین زمان آن قطره هم سُر خورد و نقش بر زمین شد.
قطره سوم که آمد و نشست روی سرم، سوال کردم عشق چیست و رسیدن به آن چگونه است؟
گفت: عشق گذشتن از خود، رفتن و رفتن و بازگشتن و کامل شدن و پیوستن به او که از او هستیم
و ادامه داد: عشق به ظاهر سوختن است اما نه برای خاکستر شدن بلکه برای تبدیل شدن به نور، برای زیستن و فهمیدن، برای رسیدن و دوست داشتن تمامی موجودات هستی.
سکوت کردم و در فکر فرو رفتم،
نمی‌دانم چند ساعت، چند روز یا چند هفته در فکر این جملات بودم.
آری عزیزانم هنگامی که به خود آمدم
درخشش نور نمایان بود و گرما موج می‌زد و من در میان موجی از معرفت و دانش درس عاشقی می‌آموختم؛
باران رحمت خداوند مرا با قدرت و عظمت خود آشنا کرد، شدم همسفر لحظه‌های بیقراری.
امروز عاشقانه‌ترین گام‌هایم را در میان گل‌های باران خورده بهاری می‌گذرانم و هر روز عطر خوش آن‌ها مرا بیشتر از پیش مجذوب خود می‌کند.
شدم همسفری برای عشق ورزیدن به همنوع خود برای روشن کردن مسیری پر از تاریکی‌ و سیاهی‌ برای رسیدن به عشق بالاتر.

کمک راهنمای لژیون اول: همسفر الهام
ویرایش : همسفر معصومه رهجوی همسفر پروشات (لژیون سوم)

ارسال :همسفرمینا رهجوی همسفر بهار (لژیون ششم)

همسفران نمایندگی صالحی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .