دهمین جلسه از دور سی و نهم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی شمس روزهای شنبه به استادی دیدهبان محترم مسافر علی، نگهبانی مسافر امیر و دبیری مسافر رضا با دستورجلسه «آداب معاشرت، ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی و در ادامه تولد 10سال رهایی مسافر وحید» در تاریخ 16 خرداد 1405 رأس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
.jpg)
از آخرین باری که خدمت شما بودم در این شعبه چند سالی میگذرد. چندی پیش به نگهبان جلسه قول دادم که روزی میام شعبه شما از آن روز که گفتم خیلی جدی نبود به خیلیهای دیگه هم قول داده بودم، دیگه امروز با تولد وحید این هم میخواستم گردن نگیرم دیگه نمیشد.
خداراشکر میکنم امروز توانستم با یک تیر دو نشان بزنم. خدمت شما عزیزان رسیدم، دستورجلسه هم آداب معاشرت، ادب و بیادبی و تعادل و بیتعادلی است.
درواقع راجع به این چند قسمت این دستورجلسه، شاید میشود بهاندازه یک کتاب صحبت کرد. خود آقای مهندس که خب خیلی مفصل این مطلب را چه در سیدیها چه در جلساتی که در سالهای پیش برگزار شد، صحبت کردند، میشود گفت از دید ما مفصل صحبت کردند ولی بازهم آن شاید یک قطرهای بود از یک دریایی، یعنی هر چی داریم پیش میرویم بازمیبینیم که جا دارد روش کار بشود.
خب امسال چهارشنبه جلسهای نبود معمولاً جلساتی که آقای مهندس در چهارشنبهها دارند درواقع مثل سرمشق میماند برای همه اعضای کنگره خط اصلیه که راجع بهش صحبت میکنند و خیلی از دوستان ادامه آن را میگیرند و میروند جلو، ولی در کل چون خیلی هم وقت نداریم، میخواهیم راجع به وحید هم صحبت کنیم.
آداب معاشرت معمولاً چیزی است که همه ما فکر میکنیم من که بلدم، من که از پشت کوه نیامدم، من راجع به خودم همش این فکر را میکنم همیشه هم این فکر را میکردم من که در غار زندگی نمیکردم، داشتم توی جامعه زندگی میکردم بنابراین بهاندازه خودم آداب معاشرت را یاد گرفتم، در هر جایگاهی هم که باشی ازنظر اجتماعی و اینها هیچ فرقی نمیکند، هرکسی در حد خودش فکر میکند همهچیز را میداند ولی وقتی جلو میای حتی آن الفبای اولیه را آقای مهندس برای ما باز میکند مثل علامت مورس است یعنی آدم از دور میبیند آن موقع شاید معنایش را نمیفهمد، بعد جلوتر که میرود میبیند، من خودم میبینم، ای دادبیداد فلان چیز را در زندگیام نمیدانستم درکنگره تفاوتش اینه که آدم یاد میگیرد چون مثل چیزهای دیگه وقتی هدف آموزش است هدف تخریب نیست، انسان یاد میگیرد و فکر میکند تا آخر عمرش آن اشتباه را تکرار نمیکند چون میفهمد این کار غلط است، من میفهمم مثلاً سر سفرهای رسیدم و اعضای آن سفره به احترامم بلند شدند من باید خواهش کنم این کار را انجام ندهند، بی حرمتیه به آن سفره بی حرمتیه به آن نعمت، مثلا شاید من این را نمیدانم وقتی نمیدانم خب این کار را انجام نمیدهم دیگران نمیدانند که من این را نمیدانستم، میگویند چه آدمیه؟ مثلا این همه آدم را سرپا نگه داشته بخاطر خودش، فقط خودش را دارد میبیند، در صورتیکه این، از ندانستن من بوده است.
راجع به ادب و بی ادبی همینطور راجع به تعادل و بی تعادلی همینطور، یک شاه کلیدی دارد یک نقطه عطفی دارد، تمام این دستور جلسه به نظر من یک نقطه عطفی دارد که آقای مهندس بارها راجع بهش صحبت کردند که گفتند: سعی کنید تشکر کردن و قدردانی کردن را از مخلوق خداوند را یاد بگیرید اگر کسی کاری برای ما میکند تشکر کنیم نه فقط در کلام در تفکر در عمل ارزش بنهیم برای کاری که برایمان انجام میدهند، نگوییم وظیفشه، حالا چه همسر در مقابل همسرش چه فرزند در مقابل پدر و مادرش چه پدر و مادر در مقابل فرزند چه همکار فرقی نمیکند، حتی یکبار آقای مهندس مثال یادم میاد زدند که حتی شما اگر کاسبی هستی، دکان داری تو هتل کار میکنی، اگرکاری براتون انجام میدهند حتما باید تشکر کنی این یک قسمت مسئله، یک قسمت هم گفتند که وقتی چیزی از کسی میخواهی باید حتما خواهش کنی بگویی لطفا این کار را برای من انجام بده حتی اگر به فرزندت میخواهی بگی، این دوتا یک شاه کلیدی دارد، جفتش نقطه اشتراکشون این است که، من احساس طلبکاری نسبت به کسی نکنم، اگر همسر من کاری برای من انجام میده اگر پدر و مادرم کاری برای من انحام میدهند، نگویم وظیفشونه وقتی هم چیزی ازشون میخواهم فرضا میخواهم بگویم یک لیوان آب به من بده نگم وظیفشه من خرجش را دادم من بزرگش کردم تا این کار را برای من بکند، نه، حتی از اون هم نباید طلبکار بشوند چرا؟ در کنگره یاد گرفتیم که عامل بدبختی انسان ها طلبکار شدن است، در کنگره هم همینه، کسی که سکوت میکنه در هر جایگاهی هست، سفر اوله، سفر دومه، خدمتگزاره، دیده بانه وقتی سکوت میکنه که طلبکار میشه، وقتی که احساس میکنه این سیستم داره روی انگشت من میچرخه، من اگر نباشم فلان قسمتش لنگ میماند هیچکس مثل من نمیتواند این کار را انجام دهد آن وقته که توقع پیدا میکند، من اگر اینطوری نگاه کنم از صبح تا شب میام تو دفترم میشینم یا میام تو شعبه انتظار دارم همه به من یکجور دیگه احترام بگذارند، چون من مثلا از کارم میزنم، از وقتم میزنم، از خانواده ام از همه چی میزنم، بخاطر شما دارم میام خدمت میکنم آن وقت طلبکار میشوم از شماها آن وقت اگر شماها جواب سلام من را یک وری بدهید، من ناراحت میشوم، کینه به دل میگیرم، این در واقع مثل عقربه اس مثل یک آمپره، همیشه دقت کنبم هر جایی این آمپر از صفر آمد بالا یعنی من به همان اندازه طلبکار شدم، هر چقدر طلبکار میشم اولا حالم خرابتر میشه، ثانیا گیرندگیم کمتر میشه یعنی آموزش گرفتنم کم میشه انگار ورودی هام بسته میشه دیگه چون سطح انرژیم میاد پایین، آن نقطه عطفی که در جلسه است بنظر من اینه یعنی فرق آن ادب و بی ادبی، آن آداب معاشرت را رعایت کردن، آن تعادل و بی تعادلی در واقع توی این مسئله است.
اکثر خدمتگزاران هم این را تجربه کردند تا آنجایی حال خوبی دارند از آن خدمتی که انجام میدهند، که توقعی پیدا نکردند، وقتی توقع پیدا بشود، قطعا اتفاقات بد پشت سر آن میافتد. حالا من به واسطه کاری که با مرزبانها دارم انجام میدم، میبینم در این دویست و خورده شعبه ای که داریم توی تک و توکش این اتفاق میافتد، بین دوتا مرزبان، سه تا مرزبان احساس میکنند یک کدورتی پیش میاد یا احساس میکنند باند و باند بازیه، اینا از اونا کینه به دل میگیرند و آن وقت طلبکار میشوند، میگه خب این بخاطر همینه اون روز از در آمدم اونجوری به من سلام کرد این بخاطر همونه انروز من را تو لیست مرزبانی کشیک نگذاشت حالا من هم فلان قسمت فلان مسئله مرزبانی را انجام بدهم، سرش تلافی میکنم، هی ادامه پیدا میکنه ادامه پیدا میکنه تا به جای باریکی میرسد. اگر حواسمان به این قسمت مسئله باشد من روی تجربه ام تو این سالها فکر کنم که تقریبا نه تنها توی کنگره تو هیچ جای زندگیمون به مشکل برنمیخوریم، اگر طلبکار نشویم.
یکبار آقای مهندس مثالی زدند چون طنز بود من همیشه یادم مِهماند،که میگفتند:"اگر پات خورد لیوان آب رو زمین بود؛ ریخت رو فرش، نگو کدام آدم نادانی این را گذاشته جلوی پای من؟ بگو من معذرت میخواهم من کور بودم ندیدم پام خورد لیوان آب ریخت."
همیشه من خودم یادم میماند و به دوستان هم میگم، به خودم خیلی تکرار میکنم که اگر چنین اتفاقی برات افتاد آن قسمت مسئله که مربوط به خودتِ نگاه کن تو اگر چشمت را بازکرده بودی این اتفاق نمیافتاده.
من در ابتدا این روز را به راهنمای عزیزش مهدی تبریک میگم، میخواستم در جای مناسبش باشه درواقع آن زحمت و بذری بوده که یک راهنما در طول سفر اول میکارد تا آن فرد به بار میخواهد بشیند، ممکن است آن راهنما دیگه درکنگره نباشد ولی همه از آقای مهندس یاد گرفتیم حتی اگر راهنمایت نبود حتی خیلیها که راهنماشون میروند برگشت میکنند، بازمیگویند شما در روز راهنما به آن فرد مدیونی، بدهکاری چون چیزی را به شما یاد داده که امروز شما از آن داری بهره میبری و حرکت میکنی، من به ایشان و آقای مهندس تبریک میگم و همه دوستان عزیز که راجع به وحید صحبت کردند، به همسفر و راهنمای همسفرشون تبریک میگم.

خلاصه سخنان مسافر وحید:
سلام دوستان، وحید هستم یک مسافر
من خداروشکر میکنم که زنده ام این را جدی میگویم، من مدیون کنگره60 هستم و بخاطر همین که فراموش نکنم، تمام تشکرهایم را نوشته ام تا خدایی ناکرده چیزی یا کسی از قلم نیافته، اول از خداوند شاکرم بعد آقای مهندس و خانواده محترمشون، از شما آقای مجدیان ممنونم بابت تمام زحماتی که برای ما میکشید و برای تمام اعضای کنگره60، شاید خیلیها ندانند ولی ما داریم از نزدیک میبینیم زحمات شما و تمام دیده بانان کنگره60 را، از راهنمام سپاسگزارم آقا مهدی بخاطر زحماتی که در سفر اول و سفر دوم برای من کشیدند بابت اینکه یاد دادند به من که باید بمانم و خدمتگزار باشم، از راهنمای هسفرم خیلی سپاسگزارم زحمات شما باعث شد تا آرامش به زندگی من برگرده این واقعیه خارج از هر اقراق و تعارفی، آموزش های شما باعث شد تا همسفر من در کنگره بماند و خدمتگزار باشد از شما سپاسگزارم از تمام کسانی که برای من زحمت کشیدند که من در کنگره بمانم و خدمتگزار باشم.
در رهایی 10سال رهایی اینطور نیست که من برگردم به زمان گذشته ولی سعی کردم فراموش نکنم با چه حالی وارد کنگره شدم، رضا در سفر اول با من بود و یادشه توی لژیون با چه شرایطی وارد شدم و الان چه شرایطی دارم، هیچ جایی هیچکس نمیتوانست به من کمک کند، من روی یک چهارم قرص آمده بودم گیر کرده بودم و نمیتوانستم قطع کنم، دکتر نتوانست قطع کند ولی راهنمای من با آموزشهای کنگره60 کمک کرد تا من از این شرایط و وضعیت خارج بشوم و امروز 10سال رهایی را ببینم، یکروزی در نمایندگی ما اعلام رهایی میکردند و میگفتند 10سال، حالم بد میشد، گفتم من کجا بودم که ایشان امروز 10سال رهایی دارد؟ ولی خب امروز خود رسیدم به اینجا، 7،8ماهی هم گذشته، از بچه های لژیون هم سپاسگزارم که من را بعنوان راهنماشون انتخاب کردن تا خدمت کنم.
توی این نقطه وقتی برمیگردم به پشت سرم نگاه میکنم خیلی روزهای شیرینی داشتم روزهای تلخ هم در زندگیم زیاد بوده ولی تعدادشون رو هر چی فکر میکنم یادم نمیاد، یکروزی حکم تخلیه خانه ام آمد، با بدترین شرایط مالی وارد کنگره60 شدم، درمانم اینجوری شروع شد، این را میگویم برای بچه هایی که امروز تازه سفرشون رو شروع کردند یا یک تازه وارد که با کوله باری از مشکلات آمده این مسئله عادیه، یک همسفری وقتی میاد بعنوان تازه وارد میخواهد سفرش را شروع بکند، فکر نکند مشکلات فقط برای خودش است نه، همه ما تقریبا با مشکلات مشابهی وارد کنگره60 میشویم و در نهایت وقتی این آموزش ها کمک میکند به ما و راه و روش حل مشکلات و زندگی کردن را به ما یاد میدهد، خب دیگر یکسری از مشکلات را به چشم لعنت بهش نگاه نمیکنیم.
خیلی از همسفرم سپاسگزارم خیلی اذیتشان کردم در زندگی، شاید زندگی کردن با من راحت نبوده ولی ایشان با تمام سختیها پای من وایستاده شاید خیلی جاها اخلاق خوبی نداشتم خیلی جاها به خاطر شرایطی که توش بودم آسیبهای خیلی زیادی وارد کردم چه ازنظر معنوی و چه ازنظر مالی، ولی خیلیهاش عزیزم دست خودم نبود، این از فرمایشات مواد بود من میخواهم تمام این 10سال رهایی را از شما تشکر کنم و ممنون باشم به خاطر خدماتی که به زندگی من و بچههای من دادی ازت ممنونم. یکجایی دستیار اسیسانت انتخابات بود فکر کنم از من بیشتر میرفت برای انتخابات، ماهی 2تا،3تا انتخابات شهرستان میرفتند برای انتخاب مرزبانی، شور و شوق خدمت را من در ایشان میدیدم من ازش واقعاً سپاسگزارم از همه شما بابت حضور و مشارکت هاتون.
سخنان راهنمای همسفر مسافر وحید:
سلام دوستان زهرا هستم همسفر
این روز را در ابتدا به آقای مهندس و دیده بان محترم آقای مجدیان و آقامهدی که آن سالها خیلی زحمت میکشیدند، تبریک میگویم.
"یک تولد یا یک رهایی که اتفاق میافتد، یک معجزه اتفاق میافتد".
شاید برای من زهرا که انقدر رهایی دیدم، تکراری شده باشد ولی برای یک خانواده که یکنفر از بند اعتیاد رها میشه، خیلی لذت بخش است. چقدر سختی ها کشیدند و چقدر بالا و پایین شدند تا یکنفر به رهایی برسد. بخاطر همین خود آقای مهندس در روز رهایی هر کسی انقدر شوق و ذوق دارن چون اتفاق بزرگی میافتد.
آقای مهندس میگویند: هر چقدر که فرش دستبافت پا میخورد تازه ارزشمند میشه، معجزه یا شعبده بازی که میگویند در کنگره اتفاق میافتد و من چقدر عقبم و چقدر باید تلاش بکنم تا به آن "من" واقعی خودم برسم شاید این همه سال چیزهای خیلی کمی بدست آوردم بخاطر خودم و بندهایی که از من باز شده و احتیاج دارم که خیلی در کنگره حرکت بکنم.
این را همیشه در مشارکت هایم میگویم" قدر صندلی را که به من دادند را من زهرا بدانم که این فرصت به هر کسی داده نمیشه".
سخنان همسفر مسافر وحید:
تولد یعنی در واقع دوباره زندگی شروع کردن است.
یک مسافر و همسفر با صبر و شکیبایی و با گذشت و عشق میآیند و این تولد را به ثمر میرسانند با اینکه همسفر مصرف کننده نیست ولی حس و حال مشابه به مسافر را تجربه کرده است.
در مورد این 10سال رهایی خب خیلی خاطرات سختی داشته ولی خب این خاطرات سخت باعث شد تا در کنار مسافرم خیلی آموزشها به من داده شود تا در این موقعیت و شرایط قرار بگیرم از مسافرم متشکرم که با خواسته خودشان آمدند و خواستند تا به درمان برسند. هزاران مرتبه خداراشکر میکنم، اگر کنگره60 نبود الآن من کجا بودم؟ الان خانواده من کجا بود؟ پسرم، دخترم کجا بود؟ در طول زندگی خیلی مشکلات مالی برایمان پیش آمد و حیلی چیزهایی که داشتیم از دست دادیم ولی باز خداراشکر میکنم بعد از 11،12سالی که درکنگره هستیم همه آنها دارن به دست میآیند.
تایپ و ارسال به سایت: مسافر محمود، لژیون چهارم
- تعداد بازدید از این مطلب :
28