دهمین جلسه از دور سوم سری جلسات خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی علی عصارزاده، با نگهبانی مسافر مسعود، استادی مسافر جلال و دبیری مسافر مجید، با دستور جلسه «آداب و معاشرت، ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی» روز یکشنبه هفدهم خردادماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، جلال هستم، یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که فرصت حضور در جمع شما دوستان عزیز را به من عطا کرد. از خداوند کمال تشکر را دارم و همچنین از ایجنت محترم، گروه مرزبانی و نگهبان جلسه قدردانی و تشکر میکنم که این فرصت خدمت را در اختیار من قرار دادند تا بتوانم آموزش لازم را دریافت کنم.
قبل از اینکه وارد دستور جلسه شوم، مطلبی را بیان میکنم که در طول این مدت برای من بسیار مثمرثمر و کاربردی بوده است. از تمام صحبتهای جناب مهندس، نوشتارها و متون کنگره، قوانین، حرمتها و آموزشها، وقتی یک جمعبندی در ذهن خود انجام دادم، یک مثلث را تصور کردم.
ضلع اول این مثلث، شناخت و درمان بیماری اعتیاد بود؛ ضلع دوم، شناخت انسان از خودش؛ و ضلع سوم، راهوروش صحیح زندگیکردن.
وقتی این سه ضلع را در ذهن خود به تصویر میکشم، به این نتیجه میرسم که تا زمانی که به درمان نرسیده باشم، نمیتوانم شناخت درستی از خودم داشته باشم. زمانی که به درمان برسم و بتوانم خودم را بشناسم، آن وقت میتوانم بر اساس وادی اول که میگوید: «با تفکر، ساختارها آغاز میشود»، برای زندگی خود راهوروش صحیحی را انتخاب و برنامهریزی کنم.
این مطلب را بیان کردم؛ چون همیشه مدنظر من بوده و در همهجا بهصورت کاربردی از آن استفاده میکنم.
اما در مورد دستور جلسه؛ همه دستور جلساتی که جناب مهندس برنامهریزی میکنند، هدف خاص خود را دارند. این دستور جلسه میخواهد چه چیزی به ما آموزش بدهد؟ میخواهد به منِ مسافر، به منِ جلال، یاد بدهد که چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنم و چگونه با دیگران معاشرت داشته باشم. هدف اصلی این دستور جلسه همین است.
وقتی برای اثبات این موضوع به گذشته خودم نگاه میکنم، میبینم زمانی که در عمق تاریکیها زندگی میکردم و با مواد مخدر سروکار داشتم، هیچ درکی از این آموزشها نداشتم. دلیلش این بود که مواد مخدر بخش جسمی و روانی مرا تحتتأثیر قرار داده بود. فقط از زاویه دید خودم به مسائل نگاه میکردم و اصلاً اطرافیان، جامعه، محل کار و دیگران را نمیدیدم.
مثال زندهای که میتوانم بزنم این است که چون بانک محل زندگی ما، بانک خودمان بود و کارکنان آن مرا میشناختند، معمولاً کارهایم را بدون نوبت انجام میدادند. این مسئله باعث شده بود که همیشه از دیگران توقع ویژه داشته باشم. اما وقتی به بانک دیگری میرفتم که مرا نمیشناختند، باید مانند سایر افراد نوبت میگرفتم و در صف میایستادم. وقتی میدیدم فرد دیگری به دلیل آشنایی کارش زودتر انجام میشود، به هم میریختم؛ چون تعادل نداشتم. شاید گفتن این کلمه سخت باشد، اما امروز اقرار میکنم که در آن زمان بیادبی میکردم. با دادوفریاد و سروصدا میخواستم حق خودم را بگیرم، درحالیکه باید مانند همه در صف میایستادم. این رفتارها نشانه بیادبی و بیتعادلی من بود.
مثال دیگری که میخواهم بزنم مربوط به دوران قطع مصرف است. حدود هفت یا هشت روز از قطع مصرفم گذشته بود. به بچهها گفتم بیایید بیرون برویم. آنها گفتند: «تو هنوز دارو مصرف میکنی و شرایط روحی مناسبی نداری.» اما من اصرار کردم و گفتم حالم خوب است.
وقتی بیرون رفتیم، پلیسی مرا متوقف کرد. هرچه به من میگفت عقبتر بایستم، توجهی نمیکردم. دلیلش این بود که تعادل نداشتم و در شرایط طبیعی خودم نبودم. وقتی مدارک خواست، گفتم مدارک ندارم. اصلاً در حالوهوای خودم نبودم. در نهایت گوشی تلفن همراه مأمور را از دستش گرفتم و داخل جیبم گذاشتم. هرچه دوستان و خانواده گفتند این کاردرست نیست و گوشی را برگردان، متوجه نمیشدم. یک مأمور دیگر آمد و با آرامش با من صحبت کرد تا کمی آرام شدم و گوشی را تحویل دادم.
بعد از آن هم خودم از رفتارم پشیمان شدم و هم جریمه شدم. امروز میدانم که همه این رفتارها نشانه بیتعادلی بود؛ چون در عمق تاریکی قرار داشتم، نظم و انضباط را بلد نبودم و از اصول زندگی چیزی نمیدانستم.
اما زمانی که وارد کنگره ۶۰ شدم و با راهوروش آن آشنا شدم، کمکم اصول و قوانین را یاد گرفتم. از همان روزهای اول به ما نظم را آموزش دادند. به ما گفتند باید رأس ساعت مشخص در مکان مشخص حضور داشته باشیم. حتی در سفر اول نیز یاد گرفتیم که دارو را در ساعتهای مشخص مصرف کنیم.
برای من بسیار جالب بود. با خودم میگفتم کاش کسی زودتر این نظم را به من آموزش میداد. ما همیشه بدون برنامه مصرف میکردیم و هیچ لذتی هم از زندگی نمیبردیم. فقط سرگردان بودیم. اما از کنگره نظم را یاد گرفتم.
وقتی نظم را یاد گرفتم و اصول و قوانین کنگره را به کار بستم، متوجه شدم که باید فرمانبردار راهنما باشم، سر ساعت در جلسات حاضر شوم، سیدیها را بنویسم و وظایفم را انجام دهم. همین مسائل باعث شد از آن تاریکیها خارج شوم و به انسان دیگری تبدیل شوم.
جناب مهندس در سیدیها درباره تعادل و بیتعادلی بسیار زیبا صحبت میکنند و میفرمایند: «درمان فوق ترک است و تعادل فوق درمان است.»
این جمله برای من معنای بسیار بزرگی دارد. یعنی کنگره فقط برای ترک نیست و حتی فقط برای درمان هم نیست؛ بلکه برای درمان همراه با تعادل است. به همین دلیل جناب مهندس تا این اندازه روی کلمه تعادل تأکید دارند.
ما باید وقتی وارد کنگره میشویم، در همه زمینههای زندگی به تعادل برسیم. زمانی که تعادل برقرار شود، درمان واقعی نیز شکل میگیرد. اما اگر فقط به درمان فکر کنیم و تعادل را نادیده بگیریم، با کوچکترین ضربه و مشکل از مسیر خارج خواهیم شد.
من همین دو سه ماه قبل، به دلیل مشکلی که برایم پیشآمده بود، مدتی از جلسات دور شدم. آن زمان با خودم فکر میکردم که راهنماها، مرزبانان و خدمتگزاران کنگره باوجود تمام مشکلات زندگی، خانواده و مسئولیتهایشان چگونه اینقدر منظم در جلسات حضور پیدا میکنند.
همانجا بود که اهمیت کنگره را درک کردم و فهمیدم که کنگره چه مکان امن و مقدسی است. خدا را شکر مشکل ما برطرف شد و دوباره توانستم در جمع دوستان حضور پیدا کنم.
من در مورد این موضوع صحبتهای زیادی دارم، اما فرصت محدود است. از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، از همه شما سپاسگزارم .

تصویربردار: مسافر امین، لژیون هفتم
تایپ: مسافر عطا، لژیون چهارم
ارسال خبر: مسافر مصطفی
مرزبان خبری: مسافر مرتضی
نمایندگی علی عصارزاده
- تعداد بازدید از این مطلب :
63