English Version
This Site Is Available In English

ادب؛ پلی است میان روح‌ها یا دیواری است میان دل‌ها

ادب؛ پلی است  میان روح‌ها یا دیواری است  میان دل‌ها

اولین جلسه ازدوره هشتم کارگاه‌های آموزشی عمومی  کنگره۶۰ نمایندگی صفادشت ویژه مسافران و همسفران ؛با استادی راهنما مسافر جواد، نگهبانی مسافرابوالفضل و دبیری پهلوان مسافر بهزاد با دستور جلسه «آداب معاشرت ، ادب و بی ادبی ،تعادل وبی تعادلی »روز شنبه 16خرداد ماه ۱۴۰۵ساعت ۱6:30 آغاز به کارکرد.
خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان جواد هستم، یک مسافر.

جلسه‌ی امروز ما شامل دو بخش است:بخش اول مربوط به دستور جلسه است؛ موضوع امروز ما «آداب معاشرت، ادب و بی‌ادبی، و تعادل و بی‌تعادلی» می‌باشد.

و بخش دوم، بسیار خوشحال‌کننده است؛ چون مربوط به جشن تولد اولین سال رهایی آقای مهرداد عزیز است.خواهش می‌کنم که بایستند تا مهرداد عزیز را تشویق کنیم.

بخش اول: اهمیت تعادل و ادب در معاشرت .مسئله‌ای که امروز درباره آن حرف می‌زنیم، لزوماً به سواد تحصیلی یا دانش کتابی مربوط نمی‌شود؛ بلکه مسئله‌ای بسیار حیاتی است که می‌تواند ما را در مسیر درمان، یک قدم به جلو ببرد یا یک قدم به عقب پرت کند.

آلمانی‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گویند:اگر از آخرین باری که کتاب خوانده‌ای یا از آخرین باری که مسواک زده‌ای یک روز گذشته است، بهتر است دهانت را ببندی؛ چون ممکن است حرفی بزنی که بوی بدی داشته باشد.من می‌خواهم بگویم که بخشی از ماهیت انسان، به نحوه‌ی صحبت کردنش برمی‌گردد.

اما هنر واقعی، صحبت کردن در روزهای آفتابی و آرام نیست؛ وقتی که همه‌چیز بر وفق مراد است و اوضاع خوب است، همه می‌توانند قشنگ صحبت کنند.هنر واقعی زمانی مشخص می‌شود که بحران به وجود می‌آید، طوفان می‌شود و مشکلات زندگی همه چیز را به هم می‌ریزد.در آن لحظات است که معلوم می‌شود ما واقعاً چه چیزی یاد گرفته‌ایم. انسانِ متعادل، خودش را در میانه‌ی طوفان نشان می‌دهد.در مسیر ما، «تعادل» حرف اول و آخر را می‌زند.

تعادل یعنی بتوانیم خودمان را اصلاح کنیم. یعنی حتی در موقعیت‌هایی که قبلاً عادت داشتیم با فحش و بی‌ادبی برخورد کنیم، امروز بتوانیم با ادب و احترام صحبت کنیم.خیلی از دوستان وقتی همدیگر را می‌بینند، بلافاصله به سمت فحاشی می‌روند؛ اما باید بدانیم اگر می‌خواهیم بفهمیم کسی به تعادل رسیده یا نه، باید به نحوه‌ی برخورد و کلام او نگاه کنیم.همچنین یادمان باشد که هر کسی مسئول مسیر خودش است. هیچ‌کس حق ندارد نقص‌های دیگران را به رخ آن‌ها بکشد یا آن‌ها را قضاوت کند. اگر می‌خواهید از کسی انتقاد کنید، ابتدا از خوبی‌هایش بگویید؛ بگویید: «تو انسان بسیار خوبی هستی، اما این نکته را اصلاح کن.» چون انتقادِ بی‌رحمانه فقط باعث رنجش و واکنش منفی می‌شود.

پیام برای بچه‌های سفر اول و اهمیت خدمت دوستان عزیز، مخصوصاً بچه‌های سفر اول، می‌خواهم یک نکته را جدی بگیرید.رفاقت و رفت‌وآمد با برخی افراد، ممکن است مثل سوار شدن به یک قطار شهر بازی باشد؛ هیجان دارد، لذت‌بخش است، اما شما را به هیچ مقصد سالمی نمی‌رساند.اگر هنوز در همان فضای قدیمی هستید، اگر هنوز رفتارهای بی‌ادبانه و بی‌نظمی دارید، باید از خودتان بپرسید: من واقعاً می‌خواهم چه کار کنم؟ در نهایت می‌خواهم به کجا برسم؟من به عنوان یکی از راهنماها، همیشه به این باور دارم که:کسی  که خدمتگزار نشود، هنوز به درمان کامل نرسیده است.نظم، مسئولیت‌پذیری و خدمت کردن، ستون‌های اصلی تعادل هستند.

بخش دوم: تبریک به مهرداد عزیزو اما می‌خواستم صحبت را به بخش اصلی یعنی مهرداد عزیز ختم کنم.مهرداد عزیز در این مدت مسیر سختی را طی کرد. او مدتی در تهران بود و شرایط روحی و جسمی‌اش، به‌خصوص در مصرف داروها، بسیار به‌هم ریخته بود.من زمانی که او را دیدم، شرایطش را درک کردم و فقط یک چیز به او گفتم: من می‌فهمم چه می‌کشی، اما فقط از تو می‌خواهم اگر دیدی اوضاع بهتر نمی‌شود، به مسیرت ادامه بده و به کمک گرفتن ادامه بده.خوشبختانه او ماند، تلاش کرد و امروز با قدرت در کنار ماست.او با وجود تمام چالش‌ها، مسئولیت‌پذیر بود و در خدمتها (مثل استخر و پارک) حضور داشت. این نشانه‌ی آن است که او در مسیر درست حرکت می‌کند.

امروز رسیدن به یک سال رهایی، برای مهرداد مثل یک نقطه‌ی صفر است.یک سال گذشته، دورانِ بیداری و یادگیری بوده است. روز رهایی، یعنی شروعِ دوباره‌ی یک حرکتِ درست.من صمیمانه به مهرداد عزیز، به مادر و پدر بزرگوارش، به خانواده‌ی محترم ایشان و به راهنمای همسفرش تبریک می‌گویم.با توجه به اینکه وقت محدود است، صحبت‌هایم را تمام می‌کنم.یک بار دیگر تبریک من را به خانواده‌ی مهرداد عزیز و به همه‌ی شما عزیزان می‌گویم.

در ادامه جشن تولد یکسال رهائی مسافرمهرداد در شعبه برگزار شد.

اعلام سفر مسافرمهرداد:

آخرین آنتی ایکس مصرفی :شیشه،مدت سفر  10 ماه و18 روز،رهائی  ۱ سال و1 ماه و29 روز
آنتی ایکس دوم سیگار: مدت سفر 3ماه ، مقدار مصرف 15 قطعه

خواسته مسافرمهرداد:

آرزوی راهنمایی و خدمت در هر قسمتی از کنگره و پهلوانی پدر و مادرم 

سخنان مسافر:

سلام دوستان، مهرداد هستم یک مسافر

امروز حالم آن‌قدر خوب بود که مسیر خانه را اشتباه رفتم! وسط راه متوجه شدم که در مسیر درستی نیستم و بلافاصله برگشتم. این لحظه، لذتِ رسیدن به این «جایگاه» را به من یادآوری کرد. از پدر و مادرم که در سخت‌ترین لحظات حامی من بودند، بی‌نهایت سپاسگزارم.می‌خواهم از مسیر سفرم برایتان بگویم. ۱۳ سال پیش، اولین باری که شیشه کشیدم، آغازِ یک سقوط طولانی بود. سیزده سال تمام، من در حال آب شدن و فروپاشی بودم؛ تا جایی که تبدیل به یک «موچاله» شدم. چهار سال آخر مصرف، با خانواده غریبه بودم. با اینکه به مادرم می‌گفتم کم زندگی می‌کنم، اما در واقع در کمپ نبودم؛ از خانه رفته بودم. هر دو ماه یک‌بار دلتنگ می‌شدم و به خانه برمی‌گشتم، اما حتی ده دقیقه هم نمی‌توانستم بمانم؛ چون با دیدن چهره‌ی آن‌ها، خودم را در حال آب رفتن می‌دیدم و کاری از دستم بر نمی‌آمد.

نقطه عطف زندگی من، آشنایی با کنگره بود. آن روز ساعت ۴ صبح، در حالی که با ماشین دوستانم کار می‌کردم، شخصی را به مقصد پارک طالقانی رساندم. او که خود از تجربه‌های من گذشت، شماره‌اش را به من داد و گفت: «جایی هست که می‌توانی در آن درمان شوی.»من با ذهنیتی اشتباه وارد شدم؛ فکر کردم مثل ویدیوهای اینترنتی، با مصرف یک قرص، همه چیز تمام می‌شود. پس یک «آرپروزارام» خوردم و رفتم. هفت روز بعد بیدار شدم؛ این آخرین سقوط آزاد من بود. پیش از آن هم سقوط‌های پانزده روزه‌ای داشتم. در آن دوران مصرف می‌کردم. وقتی بیدار شدم، به آن شخص زنگ زدم. او با مهربانی و بدون قضاوت، به من کمک کرد تا اولین قدم‌های مالی برای شروع مسیر درمان را بردارم.

با کمترین امکانات و با قرض گرفتن از هر کسی که می‌شد، توانستم اولین پک‌های نشریات و راهنما را تهیه کنم. و امروز، نگاه می‌کنم و می‌بینم این سیستم چه کرد! این سیستم باعث شد من دوباره کنار پدر و مادرم بنشینم. آن‌ها در طول سفر، من را تصفیه کردند. امروز من به تعهداتم پایبندم و با اطمینان به آینده نگاه می‌کنم.وقتی به من گفتند به عنوان دبیرلژیون سردار انتخاب شده‌ام، ابتدا شوکه شدم. در گوشه‌ای ایستادم، به آقا جواد راهنمای عزیزم زنگ زدم و وقتی آقا جواد گفت چون شایسته بودی انتخاب شدی، زیر گریه زدم. گریه‌ای از سر شوق؛  کسی که از ترسِ خانواده فرار کرده بود و حالا به جایگاهی رسیده که با آن‌ها روبرو می‌شود.

دوستان، سفر شروع می‌شود، اما برای «آزاد شدن» و «ماندن»، نیاز به خدمت کردن است. خدمت می‌تواند مالی باشد یا جانی. همان‌طور که یک جلیقه نارنجی در پارک، نماد خدمت است، ما هم برای اینکه در مسیر برگردیم، باید خدمت کنیم. پایان این سفر، در اختیار ما نیست، بلکه در اختیار تلاش و خدمت ماست.امیدوارم روزی برسد که پشت این صندلی‌ها، که شاید امروز یک مسافرِ تازه وارد بر آن‌ها نشسته باشد، شما هم با حال خوش، در کنار پدر، مادر و راهنمایتان بنشینید و به معنای واقعی زندگی کنید.

سخنان همسفر :

«سلام و درود بر همه‌ی مسافران عزیز که در جستجوی راه راست زندگی هستند. همچنین مراتب سپاس و قدردانی خود را از تمامی برگزارکنندگان این کنگره، به‌ویژه آقا جواد و جناب مهندس، ابراز می‌دارم که با مهربانی و بزرگواری خود همراه ما بودند.»
سخنان راهنمای همسفر:


سلام دوستان شهناز هستم راهنمای همسفر 

در این محفل پر از امید، بسیار خوشحالم که می‌توانم تولد دوباره و اولین سال رهایی آقا مهرداد را به ایشان، به آقای مهندس و خانواده محترمشان تبریک بگویم. همچنین، صمیمانه از آقا جواد عزیز قدردانی می‌کنم؛ چرا که تلاش‌های بی‌وقفه‌ی ایشان، امروز به این ثمره شیرین یعنی یک سال رهایی آقا مهرداد انجامیده است.تبریک من به تمام خادمان این شعبه، ایجنت‌ها و مرزبان های محترم که در مسیر رسیدن به این رهایی‌ها سهیم بوده‌اند؛ تجربه‌ای که ما امروز در اینجا رقم می‌زنیم، نتیجه‌ی زحمات همه‌ی شماست.

مخصوصاً از خانواده ایشان، از پدر بزرگوار و خانم عفت عزیز، صمیمانه تشکر می‌کنم. روزی که خبر جشن اولین سال رهایی پسرشان اعلام شد، چنان شوق و برقی در چشمان خانم عفت دیدم که قلب من را لرزاند؛ عشقی که تنها در قلب یک مادرِ شنونده‌ی خبرِ رهایی و خوشبختی فرزندش یافت می‌شود.

امیدوارم آقا مهرداد در این مسیر ثابت‌قدم بمانند و روزی شاهد تجربه‌ی راهنمایی شدن ایشان باشیم. همچنین لازم می‌دانم از تأثیرگذاری فوق‌العاده‌ی خانم عفت عزیز بر فضای خانواده‌شان قدردانی کنم. ایشان با انتقال آموزه‌های این مسیر، خانواده‌ای آرام و منسجم ساخته‌اند که رفتار و کردارشان الگویی از آرامش است.

با آرزوی موفقیت‌های روزافزون برای همه‌ی عزیزان، لطفاً این خانواده و این رهایی را تشویق کنید.»

سخنان همسفر:

سلام دوستان، عفت هستم یک همسفر.

از تمام عزیزانی که به من تبریک گفتند صمیمانه سپاسگزارم. آرزو می‌کنم تک‌تک شما و همه مسافران، طعم این جایگاه و آرامش را بچشید.ابتدا از آقای مهندس دژاکام بسیار سپاسگزارم که چنین بستری را برای رشد و احیای ما فراهم کردند. همچنین از راهنمایان عزیزم، آقای جواد و خانم شهناز، و مرزبانان و تک‌تک خدمتگزاران شعبه که با محبت بی‌دریغشان به ما زندگی دوباره بخشیدند، تشکر می‌کنم. محبت آن‌ها آنقدر وسیع است که واژه‌ها از توصیفش قاصرند.
صادقانه بگویم، در ابتدا فکر می‌کردم مسافرم به این فضا نیاز دارد، اما اینجا متوجه شدم که نیازِ من به کنگره، حتی از مسافرم هم بیشتر بود. امروز باری که بر دوش داشتم، بر زمین گذاشته شده و چنان سبک‌بال شده‌ام که انگار دو بال برای پرواز به من هدیه داده‌اند.این حالِ خوب، نه فقط به خاطرِ رهایی مسافرم، که به خاطرِ آرامش درونیِ خودم است. مدیون زحمات تک‌تک عزیزان این شعبه هستم و امیدوارم من هم بتوانم قطره‌ای باشم در این دریای بیکران عشق و خدمت.

تایپ: مسافر میثم خدمتگزار سایت
ویراستاری و ارسال: مسافر حسن خدمتگزار سایت
عکس: مرزبان خبری مسافر بهمن
مسافران نمایندگی صفادشت

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .