همسفر لیلا:
قلم را به دست گرفتهام؛ اما قبل از نوشتن اشکهایم جاری شد، اشکهایی هم از سر شوق و هم تکرار سختیهای زندگی، آری در دوران نوجوانی، پدرم سیگار مصرف میکرد، هر وقت میخواست از منزل بیرون برود سیگارش را نصفه پرت میکرد داخل حیاط، من هم از روی شیطنت و کنجکاوی بدوبدو میرفتم و آن را بر میداشتم و دو سه پُک میزدم تا اینکه سالها گذشت و من ازدواج کردم و صاحب دو فرزند شدم که پدرم ناگهان سکته کرد. مرگِ پدر، شوک بزرگی به من وارد کرد، داشتم دیوانه میشدم، مادرشوهرم از روی دلسوزی سیگاری روشن کرد و به دستم داد که بکشم و کمی آرام بگیرم، سیگار را کامل کشیدم، از آن روز به بعد هر وقت حالم خراب میشد یک نخ سیگار میکشیدم. بعد از ۳۰ سال زندگی کردن با یک مصرفکننده و به هر دری زدن برای نجاتش و نتیجه نگرفتن، تا حدودی دیگر بیخیالش شدم تا اینکه فهمیدم پسرم، جگرگوشهام هم در دام اعتیاد افتاده. دنیا دوباره روی سرم خراب شد، دوباره روز از نو، روزی از نو. شروع کردم به گشتن راهی برای نجات فرزندم، به هر دری زدم تا شاید راه نجاتی برای فرزندم بیابم، در این مدت مصرف سیگارم به مرز روزی یک پاکت رسیدهبود تا اینکه راه کنگره۶۰ برایم نمایان شد. از همان اوایل، حس کردم اینجا تنها جایی است که حال دلم را خوب میکند، سخنانی که از استاد خوبم و بقیه استادان میشنیدم، بر دلم نشست، احساس کردم اینجا تنها جایی است که میتوانم به صلح و آرامش برسم. بعد از مدتی که از سفرمان گذشتهبود، فهمیدم اینجا کسانی که مصرف دخانیات دارند را هم به رهایی میرسانند، خودم را به مرزبانی و همسفر معصومه معرفی کردم، با رویی گشاده مرا پذیرفت. خیلی خوشحال، ولی مردد که آیا من میتوانم این ضدارزش را از خودم دور کنم؟ سفر نیکوتین را شروع کردم، اوایل خیلی سخت بود دنبال بهانه میگشتم که مسافرم با گریزی که زد بهانه را به دستم داد! چنان آشفته شدم که دوباره سیگار کشیدم، بعد از چند روز، یک روز که زودتر به کنگره آمدهبودم، لژیون سردار در حال برگزاری بود، من هم یک گوشه نشستم و گوش میدادم که خانم معصومه، راهنمای نیکوتینم با نگاهی به من، درباره سیگار مشارکت کرد و گفت که همسفرانی که نمیتوانند از مصرف یک نخ سیگار دست بکشند، چه انتظاری دارند مسافرشان از مواد دست بکشد؟ این صحبت راهنمایم مثل پتک بر سرم فرود آمد، به خودم آمدم و تصمیم گرفتم هرطور شده سفرم را دوباره شروع کنم، از آن تاریخ به بعد با اینکه مشکلات روحی و روانی بسیار زیادی هم داشتم؛ ولی تصمیم قطعی خود را گرفتهبودم. الان شکر خدا با راهنماییهای راهنمایان عزیزم همسفر سمیه و راهنما نیکوتینم همسفر معصومه، نزدیک به یازده ماه از رهاییام از بند نیکوتین گذشتهاست. خداوند را هزار مرتبه شکرگزارم که راه کنگره۶۰ را برایم نمایان کرد و باعث شد من به حال خوش برسم. از راهنمایان خوبم، همسفر سمیه و همسفر معصومه کمالِ تشکر را دارم.
نویسنده: همسفر لیلا رهجو راهنما همسفر سمیه ( لژیون اول)
رابط خبری: همسفر نیلوفر رهجو راهنما همسفر سمیه (لژیون اول)
ویرایش: همسفر فهیمه رهجو راهنما همسفر فاطمه( لژیون چهارم) دبیر سایت
ارسال: همسفر مریم نگهبان سایت
همسفران نمایندگی اسبیکو خرمآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
62