مادر بودن یعنی ایستادگی ؛ حتی وقتی همه بروند، میخواهم درباره زندگی این دنیای خود بنویسم. زندگی از کجا شروع میشود؟ زندگی از لحظهای شروع میشود که من در حال، زندگی کنم نه در گذشته و آینده، زندگی یعنی همین لحظه، برای اینکه از تمام لحظات زندگی و کارهایی که انجام میدهم لذت ببرم؛ باید فکر کنم این آخرین باری است که این کار را انجام میدهم یا آخرین باری است که این شخص را میبینم… میخواهم از خاطرات و تاریکیهای تلخ اعتیاد بگویم، هر شخصی در دنیا یک تقدیر دارد و تقدیر من تاریکی در اعماق اعتیاد بود که از آن فرار می کردم. من در سن پانزده سالگی ازدواج کردم، بعد از یک سال متوجه شدم همسرم اعتیاد دارد، تمام وجودم را ترس گرفته بود. دو سال تحمل کردم؛ ولی اعتیاد به مواد همسرم بند زندگی من شده بود، بعد از سه سال همراه پسرم عرفان از مشکل اعتیاد فرار کردم، جدا شدم و گفتم اجازه نمیدم پسرم کنار یک مصرفکننده بزرگ شود. پسرم را با چنگ و دندان، با زحمت بزرگ کردم، شب و روزم، زندگیام شده بود عرفان، خانوادهام به من فشار آوردند که تو هنوز بیست و چهار سال هستی؛ باید ازدواج کنی اما من نمیتوانستم از پسرم بگذرم. بعد از مدتی با مسافرم ازدواج کردم و گفتم شرط اول زندگی و الویت زندگی من پسرم است و او پذیرفت، چند سال از زندگی مشترک ما گذشت که همسرم به بیماری MS گرفتار شد.
عرفان در سن 14سالگی بود که فهمیدم پسرم گم شده، نه در کوچه و خیابان بلکه در دنیای تاریک و بیرحم اعتیاد گم شده بود. مادر منبع عشق و محبت است، وای بر روزی که مادر متوجه شود که جگر گوشهاش، عزیزتر از جانش در دام اعتیاد اسیر شده؛ چرا باید خداوند با عزیزترینم مرا آزمایش کند؟ هر روز شاهد آب شدن پسرم بودم، راههای زیادی را امتحان کردم؛ ولی به نتیجه نرسیدم. من برای درمان پسرم حاضر بودم هر کاری کنم، یکی از مهمترین و با ارزشترین دارایی زندگی من دچار اعتیاد شده بود، من نمیتوانستم از اعتیاد فرار کنم؛ اما نمیتوانستم قبول هم کنم که پسرم مصرفکننده شده است. او را به کمپ بردم، از آنجا جواب نگرفتم، یک نفر گفت بیمارستان اعصاب و روان بستری کن، قرص میدهند و خوب میشود. به دلیل نداشتن آگاهی نزدیک به دو ماه پسرم را آنجا بستری کردم و به او شوک مغزی دادند. وقتی پسرم را مرخص کردم با روزی ده عدد قرص اعصاب دیگر نه جان حرف زدن داشت، نه راه رفتن با این کار حال و روز پسرم بدتر شده بود و باز هم بهخاطر ناآگاهی، بعد از شش ماه گفتم باید قرصها را هم قطع کن، نمیدانستم که قطع کردن قرص چه عواقبی دارد.
یک هفته از قطع کردن قرصها نگذشته بود که یک روز حمام کرد، لباس سفید پوشید و رفت؛ متاسفانه به دلیل نداشتن تعادل و قطع قرص خود را از یک چهار طبقه به پایین پرت کرده بود و فوت کرد. تکرار این خاطرات خیلی برایم سخت است؛ چون زمانی به آنجا رسیدم؛ فقط استخوانهای تکه تکه شدهی پسرم را دیدم. این را نوشتم برای مادرانی که اگر فرزندشان مصرفکننده است و کنگره هم نمیآید، خودشان حضور داشته باشند و آگاه باشند، بهخاطر ناآگاهی برای درمان فرزندشان مانند من عمل نکنند. بعد از پسرم دنیا برای من تاریکتر شد، دو فرزند دیگر و همسرم را اصلا نمیدیدم و فقط دوست داشتم خودکشی کنم و بروم کنار عرفانم؛ چون خودم را مقصر میدانستم، بعد از چند وقت طولانی حال خرابی و ناامیدی، برادرم من را به زور با کنگره آشنا کرد. اول میگفتم پسرم رفته، من برای چه کنگره بیایم؟ رفته رفته حالم بهتر شد، توجهام به فرزندانم و همسرم بهتر شد، به زندگی دلگرم شدم، چند ماه از آمدنم به کنگره گذشت و متوجه شدم که همسرم هم بهخاطر بیتوجهی من و بیماریی که داشت دنبال درمان خود نرفت، به شربت اوتی اعتیاد پیدا کرد؛ چون توجه من فقط روی عرفان بود.
باز هم یک مصرفکنندهی دیگر، خدایا دیگر تحمل ندارم، بازی روزگار بازی عجیبی است. من از اعتیاد فرار میکردم، این موضوع را حل نکردم و اعتیاد با من میآمد. مسافرم به اجبار شروع به سفر کرد، گفتم فقط این را بتوانم خوب کنم و به رهایی برسد دیگر زندگی من خوب میشود، دیگر به کنگره نمیآیم. تمام دوربینم روی مسافرم بود که فقط او به درمان برسد و درون خوبی نداشتم، آموزش میدیدم ولی کاربردی نمیکردم. خودم و مسافرم بعد از سیزده ماه به رهایی رسیدیم، خیلی خوشحال بودم، بعد از دو ماه رهایی به عنوان مرزبان انتخاب شدم و این خدمت انگیزه شد برای ماندن من در کنگره؛ چون اگر خدمت نمیگرفتم باز با حال بد برمیگشتم، مسافرم بعد از سه ماه برگشت خورد، تازه به خودم آمدم که رسالت من پروین چیز دیگری است، شاید قرار است من از طریق مسافرهایم خودم را بسازم، شاید هنوز باید مسافرم در تاریکی بماند، رفته رفته آموزشها را کاربردی کردم و الان خدا را شکر در کنار یک مصرفکننده زندگی آرامی دارم و متوجه شدم که آنقدر که من مشکل داشتم و آسیب دیده بودم، مسافرم تخریب نداشت. الان دیگر گفتار، حرکات و رفتار مسافرم من را ناراحت نمیکند، من حس میکنم کنگره من را بزرگ کرد و به من یاد داد که در برابر مشکلات مقاوم باشم، مبارزه کنم، به من یاد داد که به مسافرم احترام بگذارم.
میگویم با کلمات مثبت تو میتوانی، تو این قدرت را داری، مسافرم را تشویق میکنم، از کوچکترین آگاهی و دانشی که از کنگره و راهنمای خود میگیرم سعی میکنم آن را در زندگی خود کاربردی کنم، به خودم افتخار میکنم که در کنار یک مسافری که هنوز به درمان نرسیده است، سفری از سمت تاریکیها به سمت روشناییها میکنم و اولین و قشنگترین سفری است که در طول عمرم انجام دادم. انشاالله که خداوند به من لیاقت خدمت کردن در جایگاه راهنمایی و پهلوان شدن پسرم را بدهد تا خدمت کنم، من مطمعنم پسرم در بعد بعدی در آرامش بهتری زندگی میکند. من ایمان دارم اگر مسافرم سفر طولانی دارد و هنوز درمان نشده، حکمتی دارد که خدا میداند. به قول آقای مهندس پشت پرده، نیم پردهای است و ما از آن هیچ اطلاعی نداریم. کنگره دری از بهشت است که خداوند روی من باز کرد که بفهمم دنیا قشنگ است، به من فهماند که مشکلات لعنت خداوند نیستند بلکه رحمت هستند؛ باید در سفر ما اتفاق بیفتد. مادری که همیشه از خودش میپرسید چرا من؟ چرا من؟ این مادر فرزندان دیگر و مسافرش را هم با خودش داشت به جهنم میبرد و با بهشت کنگره زندگیاش پر از امید شده است.
نویسنده: همسفر پروین رهجوی راهنما همسفر سوسن ( لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر پروین رهجوی راهنما همسفر سوسن ( لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: همسفر سما رهجوی راهنما همسفر ژیلا ( لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صفادشت
- تعداد بازدید از این مطلب :
81