English Version
This Site Is Available In English

اعتقادی به درمان سیگار نداشتم و همیشه با راهنمایم در جنگ بودم

اعتقادی به درمان سیگار نداشتم و همیشه با راهنمایم در جنگ بودم

ششمین جلسه از دوره چهارم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی کمال‌الملک به استادی مسافر حمید، نگهبانی مسافر پویا و دبیری مسافر علی اصغر با دستور جلسه «دخانیات (سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ)» در روز دوشنبه 11 خرداد ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷:۰۰ شروع به کار کرد.

سخنان استاد:

از دبیر و نگهبان جلسه، آقا پویا، تشکر می‌کنم. همچنین از گروه مرزبانی و ایجنت محترم که اجازه دادند در این جایگاه قرار بگیرم، سپاسگزارم.

امروز صبح در ساختمان سیمرغ بودم و حدود ساعت ۱۱ به روستا برگشتم تا به باغ رسیدگی کنم. در آنجا بودم که از طرف شعبه با من تماس گرفتند و گفتند امروز استاد جلسه شما هستید. سریع خودم را رساندم. در مسیر راه به این موضوع فکر می‌کردم که خواسته باید بسیار قوی باشد.

گاهی انسان در برابر سیگار ناتوان است، اما خواسته‌اش برای درمان قوی است. من روزی سه پاکت سیگار مصرف می‌کردم. آقا علیرضا، راهنمایم، به من گفت: «سیگار نکش.» هر وقت جلسه تمام می‌شد، مستقیم به اتاق سیگار می‌رفتم و حداقل سه تا چهار نخ سیگار می‌کشیدم و بعد به لژیون می‌آمدم. در همان یک ساعت و نیم که سیگار نمی‌کشیدم، کلافه می‌شدم؛ چه برسد به اینکه بخواهم برای همیشه کنار بگذارم.

به راهنمایم گفتم: «اگر روزی یکی دو نخ سیگار بکشم اشکالی دارد؟»

ایشان گفت: «برو بکش، هر زمان خواسته‌ات برای درمان قوی شد، بیا و سفرت را شروع کن.»

من از سن بسیار کم سیگار کشیدن را شروع کرده بودم. آن زمان در روستای ما سیگارهای کاغذی بدون فیلتر وجود داشت. گاهی از پیرمردها سیگار می‌گرفتم و می‌کشیدم. چون فیلتر نداشت، توتون وارد دهانم می‌شد و اذیتم می‌کرد. به دلیل اینکه از کودکی سیگار می‌کشیدم، اصلاً اعتقادی به درمان سیگار نداشتم و همیشه با راهنمایم در جنگ بودم؛ البته از طرفی فرمان‌بردار خوبی هم بودم. از یک طرف شمشیر می‌زدم و از طرف دیگر اطاعت می‌کردم.

هرچه راهنما می‌گفت انجام می‌دادم. اگر می‌گفت سی‌دی بنویس، می‌نوشتم. دارو را به اندازه و رأس ساعت مصرف می‌کردم و هیچ‌گونه گریز یا خرابکاری نداشتم.

حدود دو ماه از سفرم گذشته بود که به شکل عجیبی وسوسه مصرف سیگار به سراغم آمد. به پسرم گفتم برو برایم یک بسته سیگار بخر. پسرم گفت: «دو ماه نکشیدی، الان هم نکش.»

آن روز تعادل نداشتم. یک سیلی به او زدم و گفتم برو برایم سیگار بگیر. تازه وارد پروژه درمان سیگار شده بودم و همان روز کاملاً فراموش کرده بودم آدامس مصرف کنم.

اما قبلاً راهنمایم به من گفته بود: «اگر خواستی سیگار بکشی، قبل از آن با من تماس بگیر.»

نمی‌دانم چه شد که با آقا مسعود تماس گرفتم. ایشان گفت: «اول آدامست را بخور، کمی صبر کن، بعد اگر خواستی سیگار بکش.»

من هم چهار یا پنج آدامس مصرف کردم و بعد رفتم سراغ سیگار. هر کاری کردم نتوانستم سیگار بکشم و سریع دچار سکسکه شدم.

من اکنون ۳۷ سال سن دارم و حدود ۲۵ سال سیگار کشیده‌ام. در دوران نوجوانی با دوستی همراه بودم که از پدرش سیگار می‌گرفتیم و به باغ می‌رفتیم و مصرف می‌کردیم. بعضی مواقع دو ساعت راه می‌رفتیم تا بتوانیم سیگار بخریم.

وقتی سفر سیگارم را آغاز کرده بودم، چند روز دهانم زخم شده بود و سیستم گوارشم نیز به هم ریخته بود. مدتی در رفت‌وآمد به پزشک بودم. یکی از دایی‌هایم وقتی مرا دید گفت:

«چه اتفاقی برایت افتاده؟ چرا این‌قدر به‌هم‌ریخته و خسته شده‌ای؟»

گفتم: «سیگار را کنار گذاشته‌ام.»

او گفت: «سیگار که نمی‌شود کنار گذاشت! من سی سال پیش هم برای ترک سیگار به دکتر مراجعه کردم، اما سیگار به این راحتی کنار نمی‌رود.»

من هم گفتم: «دارم آدامس مصرف می‌کنم و سه ماه دوره سازگاری دارد. فعلاً جلو می‌روم تا ببینم چه می‌شود.»

وقتی دوره سازگاری را پشت سر گذاشتم، کم‌کم به نظم رسیدم و حالم بهتر شد. به یک باور جدید رسیده بودم؛ انگار راهی پیش رویم باز شده بود و صدایی در درونم می‌گفت که تو موفق خواهی شد.

آن کلافگی و به‌هم‌ریختگی آرام‌آرام از بین می‌رفت. یاد گرفته بودم قبل از اینکه حالم خراب شود، آدامسم را آماده کنم و به موقع مصرف کنم. در دوره سازگاری کمی سختی کشیدم، اما چون خواسته‌ام قوی بود، تحمل کردم و به مسیر ادامه دادم.

در کنگره فهم‌های زیادی برای من باز شد و بسیاری از مسائل را اینجا درک کردم. هنوز هم هر روز مطالب جدیدی یاد می‌گیرم و آموزش می‌بینم.

از اینکه به صحبت‌های من توجه کردید، صمیمانه سپاسگزارم.

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .