جلسه پنجم از دوره چهارم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی غزالی مشهد به استادی راهنمای ویلیام وایت همسفر الهام، نگهبانی همسفر مهناز و دبیری همسفر ملیحه با دستور جلسه «دخانیات (سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ)» روز دوشنبه ۱۱ خردادماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
از خداوند ممنونم که شرایط را طوری رقم زد که من در این مکان، در این زمان و در این خدمت، در کنار شما عزیزان باشم. قبل از هر چیز میخواهم که از یک سری عزیزان تشکر کنم. ابتدا از راهنمای توانمندم همسفر سودابه و راهنمای درمان نیکوتینم همسفر سحر و سپس دوستان عزیزم در لژیون که همیشه مشوق من بودند و در نهایت از مادرم که در تمام شرایط سخت زندگی از من حمایت کردند قدردانی و تشکر کنم.
دستور جلسه امروز دخانیات است. دخانیات اعم از سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ و از این قبیل که اکثرمان به ضرر و زیانشان واقف هستیم؛ مثلاً امراض قلبی، انواع سرطان، سرطان ریه و حنجره، زبان، سرفه و بیماری های تنفسی. سیگار و قلیان دودشان طول عمر را کاهش میدهد و در خواب اختلال ایجاد میکند. نمیخواهم امروز صحبتهایم کلیشهای باشد؛ در واقع میخواهم تجربه خودم و لذت رهایی از این بلای خانمانسوز را برایتان شرح بدهم. در واقع من حدود 3 تا 4 سال تخریب سیگار داشتم و اعتقاد به این نداشتم که سیگار اعتیاد ایجاد میکند و ممکن است در زندگی من اختلال ایجاد کند. وقتی دچار اعتیاد به سیگار شدم، بدون اینکه متوجه شوم، آرامآرام یک سری چیزها را از دست دادم. تنها جسم من نبود که به او آسیب میزدم؛ در واقع من خودم را هم داشتم از دست میدادم. اینکه بگویم خودم را از دست دادم شاید یک چیز غیرقابل لمسی باشد. اگر بخواهم توضیح بدهم وقتی پیش آقای مهندس میروی، اکثر مواقع این را میگویند که مثلاً آقای مهندس یک چیزی به من بگویید، یک نصیحتی به من بکنید، ایشان میفرمایند: (قدر خودت را بدان.)
اگر بخواهم این را باز کنم، قدر خودت را بدان یعنی چه؟ اینکه من خودم را دوست داشته باشم؛ یعنی اینکه به خودم آسیب نزنم. کسی که مصرفکننده هست خودش را دوست ندارد؛ به خودش آسیب میزند و اجازه میدهد دیگران به او بیاحترامی کنند و او را حقیر بشمارند. در واقع خیلیها حق او را پایمال کنند و او هیچ کاری نمیتواند بکند. من اگر بخواهم از تجربه خودم بگویم؛ خیلی وقتها به خاطر این ضعفی که داشتم، سیگاری که مصرف میکردم، بوی بدی که میدادم، خب دیگران به خودشان اجازه میدادند که شغل من را از من بگیرند، حق و حقوقی که برای من بود را از من بگیرند و من هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. اجازه میدادم که دیگران من را بیارزش جلوه بدهند؛ در واقع من خودم بودم که خودم را بیارزش کرده بودم و اینطوری بگویم که اعتمادبهنفسم را از دست داده بودم. نمیتوانستم حتی احساساتم را ابراز کنم. یک حرفی که باید میزدم، مثلاً به پول احتیاج داشتم، به مادرم میگفتم: (مادر، به پدر بگو که من به پول احتیاج دارم.) نمیتوانستم حتی خواستههای خودم را بیان کنم.
خیلی چیزها را از دست دادم و اینطوری بخواهم بگویم، به زمین و زمان غر میزدم که مادر چرا تو اینجوری هستی؟ چرا شکاکی؟ چرا بداخلاقی؟ چرا پدر درست سفر نمیکند؟ چرا زندگی اینگونه است؟ چرا خانواده تو اینجوری هستند؟ انگار که همه بد بودند و آدم خوب من بودم. همیشه راهنمایم همسفر سحر میگفتند: بچهها اینطوری فرض کنید که درون شما مثل یک نوار فیلم هست و چشمهای شما هم مثل یک پروژکتور و محیط اطراف شما مثل یک پرده سینما هست. هرچه که درون تو هست، در واقع به بیرون نمایش داده میشود؛ یعنی محیط بیرون و اطراف تو انعکاس درون تو هست. همه آن اخلاق بد، آن حال بد، درون من بود و هیچ وقت به خودم رجوع نکرده بودم که اصلاً منشأ آن چه هست، چرا من آنقدر حالم بد است. حالم بد بود، نمیدانستم چرا؟ و همیشه گمان میکردم که جهانبینی را یاد گرفتهام؛ من دیگر دروغ نمیگویم، دیگر غیبت نمیکنم، پس جهانبینیام تکمیل شده. در واقع از این زاویه نگاه نکرده بودم: من اگر واقعا جهانبینیام کامل بود، چرا باید بیایم و به خودم آسیب بزنم؟ اگر به جامعه نگاه کنیم، یک سری افراد نابینا هستند، یک سری افراد ناشنوا هستند، یکی دست ندارد، یکی پا ندارد و حالا مشکلاتی از این قبیل. من که سالم هستم، من که هیچ عیب و نقصی ندارم، چرا باید به جسمی که خدا به من امانت داده، آسیب بزنم؟ جهانبینی یعنی همین.
یعنی اگر بخواهم مثالی بزنم که ملموستر باشد؛ من بچهای دارم که به او اهمیت میدهم و اجازه نمیدهم چیزی به او آسیب بزند یا کاری کند که به خودش صدمه بخورد. در واقع اگر من خودم را دوست داشته باشم به خودم آسیب نمیزنم و خودم را نابود نمیکنم. این یعنی من قدر خودم را میدانم و خودم را دوست دارم. همیشه بر این باور بودم. سیگاری که مصرف میکنم، تفریحی است؛ خودم را گول میزدم. میگفتم: (خب من تفریحی میکشم، برای سرگرمی، برای اینکه یک دلخوشی داشته باشم.) ولی اگر بخواهم منطقی به آن نگاه کنم، سیگار و قلیان تفریح محسوب نمیشود. نباید خودمان را اینگونه گول بزنیم و بگوییم: «هفتهای یکبار با خواهرهایم میکشم یا ماهی یکبار با دوستانم قلیان میکشم یا چون قلیان در دسترسم نیست، سیگار میکشم.» واقعا نمیشود روی چیزی که به جسم من، به روح و روانم و به کل زندگیام آسیب میزند، اسم تفریح گذاشت؛ این واقعاً باور بسیار اشتباهی است.
اوایل خودم اینطور بودم که احساس میکردم بیان کردنش یک نوع ضعف است؛ خجالتآور است که بگویم: دختر به این جوانی، چرا سیگار میکشد؟ احساس میکردم یک ضعف است؛ ولی وقتی پذیرفتم که من هم مصرفکننده هستم؛ وقتی آمدم و آن را بیان کردم در واقع یک بعد جدیدی از زندگی برای من باز شد. سفر ویلیام همین است؛ تو با خودت روبهرو میشوی. تو آنجا یک مسافری و خودت هستی و خودت. یکی از امتیازهای مثبت سفر ویلیام این است که میتوانیم مسافرهایمان را بهتر درک کنیم که در واقع دارند چه چیزی را تجربه میکنند. سفر کردن شاید اسمش آسان باشد؛ اما در لژیون ویلیام تو هم یک مسافری و میتوانی این را بهتر لمس کنی.
امروز خیلی خوشحال هستم که نگاهم به زندگی، نگاهم به خودم و اطرافیانم تغییر کرده است و میتوانم بهتر احساساتم را بیان کنم. اگر کسی را دوست داشته باشم میتوانم بگویم: (من دوستت دارم، از تو خوشم آمده است.) یا اجازه نمیدهم کسی حقم را بخورد و پایمال کند. اعتمادبهنفسم را دوباره به دست آوردم؛ میتوانم در چشم دیگران نگاه کنم و حرفم را بزنم.
وقتی سفرم تمام شد به راهنمایم گفتم: (من خیلی خوشحال هستم؛ پدرم آنقدر تغییر کرده، مادرم خیلی عوض شده، اصلاً زندگی خیلی عوض شده.) بعد راهنمایم گفت: (الهام! آن تو بودی که عوض شدی؛ آنها عوض نشدهاند. تو بودی که آرامآرام تغییر کردی و حالا همه چیز از دید تو متفاوت شده است.) هیچوقت فکر نمیکردم در این جایگاه خدمتی قرار بگیرم، خوشحالم که اینجا هستم، این شال دور گردنم است و میتوانم به همنوع خودم خدمت کنم؛ به کسی که حالش بد است؛ ولی علتش را نمیداند. از اینکه بوی بد میدهد خجالت میکشد، همیشه مورد بیاحترامی قرار میگیرد و احساس ضعف میکند. خیلی خوشحالم که میتوانم به این افراد کمک کنم. از اینکه در شعبهمان لژیون ویلیام داریم خوشحالم. یک لژیون ویلیام هم به راهنمایی همسفر آرشیدا، روزهای جمعه در پارک نیلوفر آبی برگزار میشود. اگر قادر نیستید در شعبه شرکت کنید میتوانید جمعهها از وجود ایشان بهرهمند شوید. از خداوند میخواهم که ما را از وابستگیها ناسالم و تاریکیها درونمان رها کند، قدرت این را به ما بدهد که خودمان را بهتر بشناسیم،به خودمان بیشتر رجوع کنیم و در این مسیری که هستیم ثابتقدم بمانیم.
رهایی 40 سیدی رهجویان راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم)


مرزبانان کشیک: همسفر معصومه و مسافر محسن
عکاس: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم)
تایپیست: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم)
ویرایش: همسفر هانیه مرزبان خبری
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سودابه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی غزالی مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
374