English Version
This Site Is Available In English

این وادی‌ها همه راه نجات هستند. به من یاد می‌دهند که چگونه فکر کنم و ساختار بسازم.

این وادی‌ها همه راه نجات هستند. به من یاد می‌دهند که چگونه فکر کنم و ساختار بسازم.

ششمین جلسه از دوره چهارم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی کمال‌الملک به استادی مسافر علی رضا، نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر بابک با دستور جلسه «وادی سوم و تاثیر آن روی من» در روز شنبه 02 خرداد ماه 1405 راس ساعت 17:00 شروع به کار کرد.

سخنان استاد:

 

من داشتم فکر می‌کردم که یک معلم خوب، انسان را وادار می‌کند که درست فکر کند. چهارشنبه‌ی عزیزان داشتند مشارکت می‌کردند. آقای مهندس گفتند: «نمی‌خواهد تشکر کنید، بگویید چه کاری انجام داده‌اید.» یعنی از این شرایط موجود، شما چگونه شکرگزاری کردید؟ چگونه آن را به عمل درآوردید؟

داشتم فکر می‌کردم که بعضی مواقع می‌خواستم یک تصویر خوب بسازم، ولی موج آمد وسطش و نشد. یا می‌خواستم یک کلام خوب بگویم، کلام پاره شد. یا می‌خواستم عملی را انجام دهم، حسش نبود. در این میان به این فکر می‌کردم که چه چیزی این جهان‌ها را به هم متصل می‌کند؟ فکر، کلام و عمل.

دیدم که در همه‌ی این‌ها، وقتی استقامت و صبر وارد می‌شود، همه چیز متفاوت می‌شود. وقتی کردار انسان سالم شود، به فکر سالم تبدیل می‌شود. یعنی در این وسط، تلاش و استقامت کم داریم.

همیشه آقای مهندس می‌گویند: «اگر بخواهم چیزی به شما بگویم، این است که وعده‌ی خداوند حقیقت دارد.» یعنی یک جایی ما بی‌خیال می‌شویم؛ کاسبی نمی‌شود، بی‌خیال می‌شویم. کتاب را نمی‌توانیم حفظ کنیم، بی‌خیال می‌شویم. اما استقامت و تلاش در صراط مستقیم باعث می‌شود فکر و عمل ما سالم شود.

آقای مهندس همیشه دوست دارند که ما روی خودمان متمرکز شویم. مثلاً الان شما به عنوان یک مادر یا پدر، کارت را درست انجام می‌دهی یا فقط متوقع هستی؟ من از کسانی بودم که همیشه از خداوند توقع داشتم. حتی داخل کنگره، به واسطه‌ی خدماتی که انجام می‌دهم یا رفت‌وآمدهایی که دارم، فکر می‌کردم خدا هوای من را دارد. اشتباه می‌کردم.

الان همین که در این هستی هستم، این آموزش‌ها وجود دارد و من در این بستر قرار گرفته‌ام، این یعنی کمک خداوند. این یعنی انتهای بی‌انتها. زندگی خیلی زیباست، ولی برای اینکه زیبا ببینیم، به ابزار نیاز دارد. کسی هست که هم خانه دارد، هم ماشین، هم سلامتی، ولی فقط نقطه‌ضعف‌ها را می‌بیند و همیشه خودش را با دیگران مقایسه می‌کند.

این وادی‌ها همه راه نجات هستند. به من یاد می‌دهند که چگونه فکر کنم و ساختار بسازم.

*مهم‌ترین وادی در تفکر، همین وادی است.* باید بدانیم که هیچ موجودی به اندازه‌ی خود انسان نباید منتظر بماند. باید مثبت نگاه کنی. اگر حس سالم درون تو به وجود بیاید، تو می‌توانی خلق کنی و به وجود بیاوری. فقط تلاش در مسیر درست باعث تذکیه می‌شود.

جایی که می‌توانی جواب بدهی ولی این کار را نمی‌کنی، آتش را درون خودت نگه می‌داری و آن آتش برای تو کار می‌کند و بندهای تاریکی تو را می‌سوزاند. آنجا می‌فهمی که همه فکر می‌کنند، ولی چه کسی می‌تواند مثبت فکر کند؟

ما برای همین کار در کنگره آموزش می‌بینیم. من فکر می‌کردم در لژیون سردار باید به هر قیمتی پول بدهی. این کمترین چیزی است که یک مسافر باید بفهمد: از آن چیزی که با تلاش به دست می‌آوری، باید ببخشی، نه اینکه از کسی بگیری.

خب، در قسمت دوم، تولد حمید است. من از صمیم قلب از حمید تشکر می‌کنم. حمید اولین نفری بود که وارد لژیون من شد. این روز را به خودش و خانواده‌اش تبریک می‌گویم و از خداوند برایش بهترین‌ها را می‌خواهم.

 

در ادامه تولد پنج سال رهایی مسافر حمید رهجوی راهنمای محترم مسافر علیرضا

سلام دوستان، حمید هستم، یک مسافر.اول از همه خدا را شکر می‌کنم که این فرصت به من داده شد تا به حال خوش برسم. از آقای مهندس عزیز تشکر می‌کنم. از راهنمایم، همسفرانم، گروه مرزبانی، ایجنت و همه‌ی شما دوستان عزیز نیز صمیمانه سپاسگزارم.امیدوارم بتوانم در مراسم رهایی، یک‌سالگی و آزادمردی شما شرکت کنم و بتوانم ثابت‌قدم بمانم.از حسم می‌خواهم بگویم: اوایل سفر به من گفتند باید سی‌دی بنویسم. برایم خیلی سخت بود. چند روز طول کشید و چند صفحه نوشتم، ولی نمی‌توانستم آن را بخوانم. گفتند سفر سیگار انجام بده؛ این هم برایم بسیار سخت بود، چون روزی سه بسته سیگار می‌کشیدم. با سختی سی‌دی می‌نوشتم.ولی در مدت شش ماه سفر، توانستم سی‌دی بنویسم. البته هنوز در خواندن مشکل داشتم و چون درست نمی‌توانستم بخوانم، معنی‌اش را هم خوب درک نمی‌کردم.وقتی به این شعبه آمدیم و نگهبان نظم بودم، کتاب «چهارده وادی» را می‌خواندم. متوجه شدم خیلی راحت دارم می‌خوانم. چند بار از روی وادی خواندم بدون هیچ غلطی.باید در مسیر ثابت‌قدم باشیم. من در شعبه شمس نوشتن را یاد گرفتم و در شعبه کمال‌الملک خواندن را.در راه آکادمی هم با یکی از دوستان صحبت می‌کردم و گفتم: «نسیم محبت کنگره که به ما می‌خورد، ما را هم با محبت و مهربان کرده است.»

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .